سخن دبیر علمی کنفرانس فلسفه زندگی
سخن دبیر همایش
تحقیقات فلسفی بسیاری در مورد زندگی صورت گرفته است. اما این تحقیقات یا عمدتا مربوط به مساله هدف و معنای زندگی بوده است یا به مساله نسبت زندگی با اخلاق و حقوق و سیاست و... پرداخته است و یا مربوط به نسبت مقولات کلی تر و عناصر ویژه ای از قبیل مثال، وجود، جوهر، سوژه، دازاین و... با زندگی بوده است. اما در این میان برخی از تحقیقات و تاملات فلسفیِ سده اخیر در جهان و در ایران، نشان از موضوعیت خود زندگی و تمرکز ویژه بر خود آن دارند، یعنی فقط خود زندگی و ویژگی های آن را نشانه گرفته اند: زندگی از آن جهت که زندگی است.
بر این اساس اولین همایش بین المللی فلسفه زندگی در ایران نیز برای تایید و تقویت این رویکردِ صرفا زندگی محور، توجه و تمرکز خود را بر فهم فلسفی از زندگی بر اساس خود زندگی نهاده است. بنابراین مراد از فلسفه زندگی یا زندگی شناسی فلسفی در این همایش، در وهله نخست، فلسفه ورزی در باب زندگی از آن جهت که زندگی است و نه صرفا هدف یا معنای زندگی یا اخلاق در زندگی و... . این رویکرد فلسفی بر تمرکز و محوریت خود زندگی، از عناوین و موضوعات پیشنهادیِ همایش آشکار است. اما اینکه در تاریخ همایش های ایران(آنهم در سطح بین المللی)، همایشی باشد که خودِ زندگی و مباحث محض فلسفی در باب آن را موضوع خود قرار دهد، چنین موردی به چشم نمی خورد. از این بابت جای بسی افتخار و خرسندی است که دانشگاه تبریز(به همت گروه فلسفه و معاونت پژوهشیِ دانشکده ادبیات، فلسفه و زبان) در این امر مهم پیشقدم شده است.
همایش فلسفه زندگی: تذکری برای خروج از فراموشی مساله زندگی
معنی همایش فلسفی در باب زندگی چیست؟ معنای این همایش، چیزی جز تعریف و اجرای یک محاوره و گفتگوی بنیادین و محضِ فلسفی در باب زندگی نیست. هدف از آن، مشارکت فلسفی برای ارائه پاسخ های ممکن به مساله یا مسایل مهم با موضوعیتِ زندگی است. هدف از این همایش اولا ندایی برای خروج از فراموشی نسبت به زندگی اندیشی فلسفی است و ثانیا تلاش برای مشارکت دادن هر چه فزون_تر اهل فلسفه جهت ارائه پاسخ های ممکن و متنوع به مساله زندگی و ایجاد گفتگو میان اندیشه های معطوف به زندگی است.
تقدیر ما، زندگی کردن و تدبیر ما، فلسفه ورزی و دانش ورزی در مورد زندگی
تقدیر ما تنها زندگی کردن و نیز تدبیر آن است. ما برای زیستن و تدبیر زیستن فراخوانده شده ایم و همه چیز از بطن و متن زندگی و تدبیر آن خواهد جوشید. همانگونه که وقتی بازیکنان تیم فوتبال وارد زمین فوتبال می شوند تنها برای بازی کردن آمده اند، ما نیز با تقرر در عالم زندگی و میان زندگی ها تنها برای زندگی کردن و تدبیر آن حضور داریم. تقرر ما در جهان و در نسبت با دیگران چنان است که فقط یک راه در آن وجود دارد و آن این است که فقط باید زندگی کرد (تقدیر زندگی) و به زندگی اندیشید(تدبیر زندگی). برای مثال وضعیت آمادگی بازیکن فوتبال، جمع بازیکنان، مربی ها، زمین و تمام موقعیت موجود، بازیکنان را به چیزی با عنوان فوتبال فرامی خوانند. به همین ترتیب، وضعیت انسان، جریان زندگی و زندگی های موجود نیز ما را به زندگی کردن و تدبیر آن فرامی خوانند. حضور ما در میان زندگی ها تنها برای زندگی کردن و راه بردن و مدیریت آن است و بس. با این وصف می توان هم از زندگی کردن و هم از زندگی شناسی و زندگی سازی سخن گفت. البته این تقدیر و تدبیر زندگی با فرض گسست زندگی از زیربنا، زیرساخت، شرایط امکان و... زندگی نیست. اما نکته این است که این مجموعه را ذیل عنوان زندگی و در ارتباط با آن و برای آن بدانیم و تدبیر کنیم.
کوناتوس زندگی؛ جمع تقدیر و تدبیر زندگی
کوناتوس زندگی، جمع تقدیر و تدبیر زندگی است: محکومیت به زندگی و در عین حال ضرورت تدبیر آن. کوناتوس هم شامل تقدیر زندگی یا محکومیت به زندگی کردن و حفظ آن است و هم شاملِ ضرورتِ تدبیر زندگی یا فهم و راه بردن و زندگی سازی است. به بیان دیگر، هم مشتمل بر تقدیر زندگی است یعنی افکندگی در زندگی و بایستگی زندگی و حفظ و ادامه زندگی است و هم شامل مدیریت زندگی به معنای لزومِ زندگی فهمی و زندگی سازی و حتی زندگی بخشی است. ما درگیر تقدیر وتدبیر زندگی هستیم.
امروز کوناتوس زندگی یعنی تقدیر ما و تدبیر ما نسبت به زندگی است. و تقدیر و تدبیر زندگی عبارت از ابقا، تشدید، تقویت، فربه سازی و به کمال رساندن آن، از طریق پرسش های فلسفی و علمی و تاریخی و... از زندگی و تعریف، تقویم و تعیین مسیر و بِه سازی آن است.
تاریخ فلسفه و فراموشی زندگی و زندگی شناسی فلسفی
تاریخ فلسفه تا سده اخیر، تاریخ فراموشی موضوعیت زندگی برای فلسفه و زندگی شناسی فلسفی به معنای عمیق و غنی آن بوده است. تنها از اواخر سده نوزدهم است که زندگی به مثابه نقطه عزیمت فلسفی و موضوعی مستقل برای فلسفیدن، توسط برخی از فیلسوفان کشف شده است. این توجه پس از وقفه ای، دوباره از نیمه دوم قرن بیستم مورد توجه قرار گرفته است.
افلاطون، فیلسوف دوگانه فراموشی-یادآوری است. وی در پی آن است تا این مساله را از طریق دیالکتیک حل نماید. برای او مهم ترین و اصیل ترین یادآوری، یادآوری مُثُل است. از این رو دیالکتیک یعنی فرایند گذر از فراموشی به یادآوری است. کانت را نیز می توان ذیل دوگانه فراموشی-یادآوری فهم کرد. به این معنی که وی ما را دعوت می کند تا از غفلت نسبت به جزمیت متافیزیک که در تاریخ فلسفه دچار آن شده ایم، بِدر آییم و به نقد استعلایی آن بپردازیم. هایدگر نیز فیلسوف دوگانه فراموشی- یادآوری است و از نظر وی برای خروج از آن باید به پدیدارشناسی هستی شناختی روی آورد. برای او مهم ترین و اصیل ترین یادآوری، یادآوری هستی است. با این وصف، پدیدارشناسی وجودی زمینه گذر از فراموشی به یادآوری را فراهم می کند. از همین روست که هایدگر از فراموشی هستی سخن می راند و فراموشی را جستجو از موجودات به جای وجود می نامد که نتیجه آن چیزی جز نیست انگاری(نیهیلیسم) نیست. حتی در ادامه، نیچه را نیز می توان فیلسوف دوگانه فراموشی-یادآوری بر اساس نیست انگاری و بازآفرینی ارزش ها دانست. بازآفرینی ارزشها در جریان نیهیلیسم فعال رخ می دهد. برای نیچه، اصیل ترین یادآوری، بازگشت به زندگی دیونوسوسی و گذر از زندگی آپولونی است. با این وصف نظریات دیالکتیک افلاطونی، نقداستعلایی کانتی، پدیدارشناسی وجودشناختیِ هایدگری و نیهیلیسم فعال نیچه ای، متضمن تمهیداتی برای خروج از فراموشی اند. ژیلسون نیز از جهتی دیگر به مساله فراموشی وجود در تاریخ فلسفه پرداخته است. به نظر وی تاریخ فلسفه عمدتا اشتغال به معنای اسمی و عام وجود (Being) داشته است. و این حتی شامل خود ارسطو نیز می شود. در حالی که معنای اصلی وجود معنای وصفی و فعلی آن است که متضمن بالفعل بودن و منشایت آثار است و حتی وقتی اصطلاح Being را در این معنی به کار می بریم باید آن را existence بفهمیم. این معنی، اساسا انتزاعی نیست و به تصور در نمی آید.
اما می توان در کنار فراموشی هایِ فلسفی فوق به فراموشی فلسفیِ دیگری نیز، هم در تاریخ فلسفه و هم در زندگی زیسته، اشاره داشت و بدان اندیشید یعنی فراموشیِ پرسشِ فلسفی از زندگی. شاید بتوان گفت بزرگترین فراموشی در تاریخ فلسفه، فراموشی زندگی برای عالمِ فلسفه است. چرا که ما چیزی جز زندگی نیستیم: زندگی ام، زندگی دیگری و زندگی دیگران.
تاخیر محاوره فلسفی با زندگی در تاریخ فلسفه
در تاریخ فلسفه، زندگی شناسی به معنای خاص یعنی زندگی شناسی فلسفیِ صرفا زندگی محور ( و نه معطوف به مولفه ها، شرایط، لوازم و...)، با تاخیر مواجه بوده است و تنها در دوره اخیر حضور خود را به نحو صریح و شفاف نشان داده است. اما زندگی شناسی به معنای عام یعنی اعم از زندگی شناسی غیر فلسفی یا فلسفی و بر اساس محوریت مبادی، اَنحاء ، اقسام و لوازم و... ، کم و بیش از دوره یونان حضور داشته است. اما نکته مهم آن است که معنای خاصِ از زندگی شناسی، در دوره یونان، قرون وسطی و دوره جدید، مورد توجه قرار نگرفته است. زندگی (و نه اقسام، مبادی و...آن) به عنوان نقطه عزیمت و موضوع فلسفی برای مطالعات و تحقیقات فلسفی (همانند موجود و وجود) مورد توجه قرار نگرفته است. تنها در دوره اخیر و معاصر است که تلاش هایی در این مورد صورت گرفته است. این توجه به تدریج در سده اخیر و با چرخش از معرفت شناسی در تاریخ فلسفه آغاز شده است. با چرخش از معرفت شناسی به حوزه های متفاوت یعنی به حوزه زندگی (شوپنهاور، نیچه، دیلتای، برگسون و کامو)، صلاح عملی (جیمز، پیرس، دیویی، رورتی)، زبان (ویتگنشتاین) و به ویژه امور وجودی(یاسپرس،سارتر، هایدگر)این امکان فراهم شده است. نیز بر این تغییرات اساسی باید طرح برخی از مباحث مهم در باب زندگی از سوی هایدگر جوان و پدیدارشناسان(هوسرل، لویناس و مرلوپونتی) و برخی از هرمنوتیسین ها (گادامر و ریکور) را افزود. و حتی به ورود برخی از فیلسوفان تحلیلی (نیگل، سالومون) و نیز برخی از اصحاب مکتب فرانکفورت(هابرماس) و برخی دیگر مانند آگامبن ، کیشیک و بدیو و... به حوزه زندگی اشاره داشت. در این میان مهم ترین و برجسته ترین تحقیقات فلسفی از سوی فیلسوفانی صورت گرفته است که دقیقا خود زندگی را نشانه گرفته اند و موضوع تفکر فلسفی خود قرار داده اند (مانند میشل آنری در پدیدارشناسی زندگی یا هانس یوناس در پدیدار حیات: به سوی زیست شناسی فلسفی). در ایران نیز برخی از فلسفی اندیشان به مساله زندگی توجه ویژه ای داشته اند از قبیل محمدتقی جعفری و مصطفی ملکیان.
تحول معناییِ انسان به زندگی انسانی و آنگاه از انسان شناسی فلسفی به زندگی شناسی انسانی
با توجه به تاخیر فوق، تا امروز نقطه عزیمت اکثر مطالعات از نوع زندگی شناسی تجویزی یا انسان شناسی بوده است. اما به نظر می رسد که این مطالعات و نقطه عزیمت آنها در حال یک جابجایی و جایگزینی است. این جابجایی یا جایگزینی را می توان از نوع انقلاب کپرنیکی در بخشی از مطالعات فلسفی لحاظ کرد. توضیح اینکه از اواخر قرن نوزدهم و بیستم برخی دیدگاه های فلسفی درصدد تغییر نقطه عزیمت از انسان به زندگی انسانی و یا خودِ زندگی بوده اند. براین اساس در این دیدگاه ها معنای انسان، برحسب زندگی فهم می شود و نحوه و نوعی زندگی توصیف می گردد. نیز انسان شناسی به فلسفه زندگی یا زندگی شناسی فلسفی تغییر می یابد.
امکان این گذر و این انقلاب کپرنیکی، در سایه ورود معنی زندگی به تعریف انسان و آنهم به سه نحو، بوده است: 1.یا حیثیت زندگی در تعریف و معنی انسان لحاظ و برجسته شده است، یعنی انسان از جهت زندگی اش مورد توجه قرار گرفته است 2. یا به تغییرِ تاریخیِ معنای انسان از حیوان ناطق، سوژه و ... به زندگیِ انسانی اذعان شده است 3.یا در این تغییرِ معنایی در تاریخ مفهوم انسان، صرفا بر مفهومِ زندگی به جای معنای مرسومِ انسان تاکید شده است.
به بیان دیگر گویی تاریخ تحول معنای انسان به زندگی یا نسبت زندگی با معنی انسان، به تدریج و به صورت های مختلف از قبیل: انضمامی(منضم به عنوان انسان)، التزامی(لازمه انسان)، اندراجی(مندرج در عنوان انسان)، تشابهی(مشابه انسان)، ترادفی(مترادف با واژه انسان)، تساوقی(مساوق با انسان) و از این قبیل شده است.
دوره بندی تاریخ فلسفه و تاخیر در محاوره با زندگی
تاریخ فلسفه را می توان از جهات مختلفی تقسیم بندی و دوره بندی کرد. برای نمونه تقسیم بندی رایج در مورد آن عبارت از تقسیم آن به دوره یونان، قرون وسطا، جدید و معاصر است. اما تقسیم بندی ها و دوره بندی های دیگری نیز بر حسب فلسفه ها، مکاتب، جریان ها، فیلسوفان و... طرح شده است. یکی از دوره بندی های ممکن آن است که هر دوره از تاریخ فلسفه را می توان بر حسب نسبت فلسفه یا محاوره فلسفه با حوزه و امر خاصی در نظر گرفت؛ بدین ترتیب که: دوره یونان، برقراری نسبت فلسفه با طبیعت و آنگاه وجود بود. دوره قرون وسطی برقراری نسبت فلسفه با دین بود. دوره جدید، برقراری نسبت فلسفه با علم و تاریخ بود. و در دوره معاصر، با برقراری نسیت با حوزه های مختلف روبرو هستیم از قبیل روان شناسی(برنتانو و هوسرل در فلسفه حساب)، منطق(راسل)، فرهنگ(کاسیرر)، زبان(ویتگنشتاین)، هنر/ عمدتا ادبیات (رورتی و هایدگر) و... . اما یکی از نسبت هایی که در دوره معاصر، در حال ظهور است برقراری نسبت فلسفه با زندگی است. این بار فلسفه در جریانی خاص درصدد آن است تا ظرفیت ها و قابلیت ها و میوه های خود را در نسبت با زندگی و در گفتگو و محاوره با آن نشان دهد مثلا نزد شوپنهاور، نیچه، دیلتای، برگسون، میشل آنری، آگامبِن، کیشیک، لوک فری، آلن دو باتن، هانس یوناس و... .
دو کاستی تاریخ فلسفه در رابطه با «زندگی»
1.زندگی، مفهومی عملی و نه فلسفی
به نظر می رسد که مهم ترین دلیل تاخیر فلسفه در ورود به موضوعیت زندگی و قراردادن آن به عنوان نقطه عزیمت فلسفی، ناتوانی تاریخ فلسفه از ارتقای معنی و مفهوم زندگی از عملی و شبه فلسفی به فلسفی محض(معقول ثانی فلسفی) بوده است.
در دوره باستان و قرون وسطا و مخصوصا در قرون اخیر زندگی، کم و بیش، وجه یا بار یا جنبه فلسفی داشت ولی نه موضوع فلسفه ها بوده است و نه ارزش فلسفی آن در حد موجود و وجود و جوهر یا همانند آنها بوده است. نقطه عزیمت یونان از ماده المواد بوده است. تفکر فلسفی یونان پس از هراکلیتوس و پارمنیدس و پردازش فلسفی افلاطون، تبدیل به یک متافیزیکِ وجودمحورِ پخته و نظامند در نزد ارسطو شده است. اما در یونان این تحول فلسفی و تاریخی در مورد زندگی رخ نداده است. اما زمینه های تاریخی و فلسفی قرن نوزدهم و بیستم، تفکر فلسفی کنونی ما را آماده ظهور فلسفه یا فلسفه ها یا فیلسوفانی زندگی محور برای ورود به این حوزه کرده اند. امروزه معنای جدیدی از زندگی، که از طریق مجموعه مباحث فلسفی و غنی قرن نوزدهم و بیستم نشات گرفته است(گویی در حد مفهوم و معنای وجود در دوره یونانی یا سوژه در دوره فلسفه جدید)، عرض اندام کرده است. و در ادامه، گویی این مطالعات معطوف به زندگی، در انتظار فیلسوفی در حد ارسطویِ زندگی یا کانتِ زندگی است تا مباحث عمیق و گسترده فلسفی جدید را در ذیل زندگی جمع بندی و تنظیم کند. با ظهور فلسفه های معطوف به مباحث زندگی در سده اخیر، مفهوم زندگی پربارتر شده است و از قابلیت تفهیمی، تنظیمی و تقویمی فزون تری برخوردار گشته است. امید است تا این آغاز به تدریج به جریانی پربار تبدیل گردد.
2. انحصار زندگی شناسی به تجویزی و نه توصیفی و تحلیلی
از دوره یونان تا سده اخیر عمدتا زندگی شناسی از نوع تجویزی و توصیه ای بوده است. یعنی اساسا به دنبال طرح زندگی خوب و بایسته بوده است و نه تامل و تحلیل و توصیف زندگی از آن جهت که زندگی است یا زندگی شناسی توصیفی و تحلیلی. در کل، نسبت ادوار مرسومِ تاریخ فلسفه به زندگی را می توان چنین در نظر گرفت: 1.دوره فلسفه یونانی: دوره زندگی گرایی و زندگی شناسی تجویزی و نه زندگی شناسی توصیفی- فلسفی 2.دوره فلسفه قرون وسطا: دوره دین گرایی و زندگی شناسی دینی-تجویزی و نه زندگی شناسی توصیفی- فلسفی 3.دوره رنسانس: دوره انسان گرایی و زندگی شناسی تجویزی و نه زندگی شناسی توصیفی- فلسفی 4.دوره جدید: دوره زندگی گرایی و زندگی شناسی تجویزی و نه زندگی شناسی توصیفی- فلسفی 4.دوره معاصر: دوره زندگی گرایی و زندگی شناسی فلسفی: تحلیلی، توصیفی و تجویزی.
زندگی یا متعلقات و ملحقات زندگی
برای ورود به حوزه فلسفه زندگی باید میان خود زندگی با ضمایم یا ملحقات و پیوست های آن تمایزی قایل شد. آیا در تاریخ فلسفه، فلسفی اندیشی در باب زندگی مربوط به خود آن بوده و هست یا به ضمایم و پیوست های آن؟ مراد از متعلقات و ملحقات زندگی عناوین و وجوهی اند که از سوی فلسفی اندیشان در رابطه با زندگی مطرح و موضوع یا نقطه عزیمت خود را همان قرار داده اند. اما در ادامه تاریخ زندگی پژوهشی، و نیز با افزایش مطالعات و تدقیقات، مشخص شده است که این عناوین مربوط به زندگی اند اما بدون آنکه مشخص شود چه نوع ارتباطی با زندگی دارند و مثلا بنیادین هستند یا نه یا چه نوع بنیاد و با چه درجه ای از بنیادی بودن هستند؟ یا آنکه در این میان اساسا موضوعی هست که عینا و صرفا در باب خود زندگی باشد و خود آن را پوشش دهد؟ در تاریخ زندگی شناسی، ملحقات زندگی را می توان در دو دسته ملحقات تجویزی (ملحقاتی که در فضا و گفتمانِ تجویزی یا در راستای تلاش برای طرح تجویز زندگی خوب و زندگی سازی مطرح شده اند مثلا در دوره یونان) و ملحقات توصیفی(ملحقاتی که در راستای توصیف زندگی آنگونه که هست، مطرح شده اند مثلا در فلسفه معاصر) قرار داد. نیز می توان دسته بندی جزیی ممکنی نیز در مورد ملحقات زندگی انجام داد از قبیل تقسیم ملحقات به1. مقومات زندگی 2. مولفه ها و عناصر زندگی 3. مقولات انضمامی زندگی 4. زمینه های زندگی 5. قالب های زندگی 6. شرایط امکان زندگی(انتزاعی و انضمامی) 7.انحای زندگی8. اقسام زندگی 9.زیربنای زندگی 10. زیرساخت زندگی11. ... . در ادامه بدون لحاظ دسته بندی های کلی و جزیی مذکور، صرفا به ارائه فهرست تاریخیِ ملحقات زندگی می پردازیم:
پراکسیس ارسطویی(کنش بر حسب فرونسیس/ خردعملی)، اِتوس زندگی(منش و سرشت برای جامعه پذیری و شهروندی )، لوگوس و وجه مثالی و مرگ/ پایانِ زندگی (افلاطون)، مدینه فاضله زندگی (فارابی)، موفقیت زندگی(سوفیسم)، آزمون پذیری زندگی (سقراط)، سعادت زندگی(افلاطون و ارسطو)، لذت در زندگی و لذتِ زندگی (اپیکور، رازی)، شرایط امکان استعلایی تجربه(یا شرایط امکانِ انتزاعی زندگی) و غایتمندی ارگانیسم و تکالیف زندگی (کانت)، فواید و نتایج زندگی (میل و بنتام)، رضایتمندی زندگی، خوش زیستی (خیام)، زمینه تاریخی ارگانیسم سوژه مند (هگل)، نیروی زندگی و آری گویی تراژیک به حیات ارگانیکی (نیچه)، شهود درونیِ دیرندِ حیاتِ ارگانیکی (برگسون)، پراکسیس یا کنش اقتصادی سازمان یافته و هدفمند زندگی(مارکس)، جهان تاریخیِ زندگی و تجربه زیسته و تاریخیتِ ارگانیسم (دیلتای)، زندگی درزیست جهان/ تقرر آگاهی در زیست جهان (هوسرل)، جهان زندگی/ در جهان بودن و مرگ آگاهی (هایدگر)، منطق زندگی (وایگل)، موقعیت زندگی( سارتر و دووبوار)، معنای زندگی(کامو)، فهم و تفسیر زندگی (گادامر)، روایت زندگی (ریکور)، شکل زندگی (ویتگنشتاین)، کنش ارتباطی یا عمل ارتباطی رهایی بخش زندگی(هابرماس)،تفکر براساس زندگی به مثابه... (دیویدکیشیک و آصف بیات)، پاتوس زندگی:استقلال زندگی بر حسب درون ماندگاری انضمامی زندگی به مثابه پدیدارشدن و مرتبه پیشاپدیدار وپیشاالتفات به پدیدار(میشل آنری)، پدیدار زندگی(یوناس)، الگوی زندگی (جعفری:بر محورِ مولوی و علی (ع))، معنا،عقلانیت و معنویت زندگی (ملکیان)، و ... . می توان براین فهرست عناوین کلی دیگری نیز افزود مانند: اقسام زندگی(سیاسی، حقوقی، اقتصادی و...)، انحای زندگی(طبیعی، هوشمند/مصنوعی، طبیعی-هوشمند)، سبک زندگی(سنتی، مدرن)، روایت زندگی/ زندگینامه (خود و دیگری)، مکانیسم و/ یا ارگانیسم زندگی و... .
اکنونِ فلسفی؛ زمانِ پرسش از خود زندگی
به نظر می رسد که تاریخ فلسفه در فلسفه ورزی دراز مدت خود اکثرا از طریق حواشی و ضمایم و ملحقات زندگی به زندگی پرداخته است. زندگی به واسطه یا از طریق مثل، صورت، وجود، ماهیت، آگاهی، سوژه، دازاین، اگزیستانس و... مورد مطالعه قرار گرفته است. اما اینک و در سده اخیر پاره ای از فیلسوفان درصدد برقراری رابطه و مواجهه فلسفیِ مستقیم با زندگی برآمده اند. آنان بر این نظرند تا هر چه بیشتر به خود زندگی و نه واسطه ها و ضمایمِ زندگی، نزدیگ گردند. رویکردها و روش ها و مراحلی را می آزمایند تا چشم در چشم زندگی بدوزند و آن را بی واسطه دریابند و افق فلسفی آن را کشف کنند.
پرسش های فلسفی از زندگی
حال که پرسش فلسفی از خودِ زندگی تا حد زیادی در ادوار گذشته به فراموشی سپرده شده است و اندک اندک در سده اخیر مورد توجه قرار گرفته است، این سوال قابل طرح است که در دوره معاصر، با چه پرسش های فلسفی از زندگی سروکار داریم؟
به نظر می رسد که امروزه پرسش از زندگی به معنای فراخوانی برای محاوره فلسفی با زندگی و زندگی فهمیِ فلسفی است. پرسش فلسفی از زندگی در چشم انداز جدید، پرسش از خود زندگی به مثابه نقطه عزیمت، موضوع و محور و به مثابه افق و چشم انداز فلسفی است. یعنی آغازیدن از این سوال که: آیا می توان فلسفه ورزی را از خودِ زندگی آغازید و... ؟. فیلسوف زندگی کسی است که در صدد آن است تا از همان آغاز کارِ فلسفی اش، با زندگی و از چشم انداز زندگی به خود و حقایق بنگرد. اما اگر چنین وضعیتی موجه باشد وی در ادامه با چه پرسش هایی مواجه خواهد بود یا با چه پرسش هایی تاملات فلسفی خود را پیش خواهد برد؟ نمونه ای از پرسش ها و موضوعاتی که در فلسفه زندگی و به عنوان نقطه عزیمت زندگی محور می توان پیشنهاد کرد، از این قبیل است: 1.آیا تاریخ فلسفه توانسته است تا به خودِ زندگی، موضوعیت و محوریت و مبدائیت دهد؟ 2.فیلسوفان توانسته اند موضوعیت و محوریت زندگی در فلسفه را، حداقل به عنوان یک گزینه مفروض در مباحث فلسفی شان، مطرح و مورد تحقیق قرار دهند؟ 3.چیستی فلسفیِ زندگی: تعریف فلسفی از زندگی چیست؟ 4.سوژه زندگی: تمایز سوژه زندگی از نفس مجرد، سوژه محض و دازاین چیست؟ 5. مراد از جهان زندگی(زیستار) چیست؟ 6.تمایز زنده بودن از زندگی چیست؟ 7.تمایز زندگی شناسی با زندگی گرایی؟ 8. معنای سوبژکتیویته زندگی، هرمنوتیک زندگی، پایدیای زندگی، پراکسیس زندگی چیست؟ 9.زندگی: مفهوم فلسفی یا غیرفلسفی؟ 10.مساله زندگی: پروبلماتیک یا پروبلم؟ 11.سطوح انضمانیت و/یا انتزاعیت در زندگی؟ زندگی کننده: هستنده یا زیسته یا زیستنده؟ و موضوعاتی از قبیل: بحران های فلسفیِ زندگی، زندگی-بنیادی(زندگی به مثابه بنیاد)، اصالت زندگی، زندگی اصیل، وجوه و ویژگی های زندگی از قبیل: زیستنی بودگی، بینازندگی ها و آزمونگاهی، «حضور و غیاب» و «گشودگی و فروبستگیِ» زندگی، درون ماندگاری زندگی و جهان زندگی، تمایز پدیدار گرایی تجربی، وجودگرایی، پدیدارگرایی بدنمند، پدیدارگرایی زندگی و زندگی گرایی؟ زندگی به مثابه پدیدارشدن یا پدیدار یا...؟ پیشاتاملی یا تاملی بودن زندگی؟ محمول حقیقی: هستی، وجود، زیسته، زیستنده یا...؟، کوناتوس زندگی و ... .
در ادامه می توان به پرسش های مهم و سرنوشت سازی که لازم است تا در زندگی شناسی فلسفی در طی تاملات و مباحث و توضیحات و تحلیل ها بدانها پرداخته شود،اشاره داشت. این پرسش ها عبارتند از:
1.من کیستم؟ پاسخ به این سوال را می توان ذیل زندگی فهمیِ توضیحی قرار داد. (مثلا یک پیشنهاد ممکن آن است که در پاسخ گفته شود: من، یک زندگی ام و روایتی از زندگی(زندگینامه)، دیگری و دیگران نیز چنین اند.)
2.بهترین زندگی کدام است؟ این پرسش مربوط به مطالعه در زندگی فهمیِ تجویزی است.
3. چگونه بهترین زندگی را شکل دهم؟ این پرسش مربوط به حوزه زندگی سازی تجویزی است.
-سوال دیگری نیز از طرف آلبرکامو مطرح شده است: چرا باید به زندگی ام ادامه دهم.
این در ذیل بند 1 تحت عنوان زندگی و معنا یا سوال از معنای زندگی قابل طرح و تامل است.
حال وقتی سخن از غیاب و غیبت و غربت و فراموشیِ تاریخ فلسفه نسبت به زندگی می رود، در افق چنین پرسش ها و موضوعات اساسی است که آن غیاب و غربت، فهم و طرح می شود! با توجه به پرسش ها و موضوعاتی از این قبیل و با لحاظ آنها آیا تاریخ فلسفه و فلسفه های موجود انتظارات فلسفی ما را در برابر زندگی برآورده ساخته اند و می سازند؟
گفتنی است که مراد از کاربرد عناوینی مانند فلسفه زندگی، زندگی شناسی فلسفی، متالایف، مابعدالطبیعه زندگی و لایفیسم، مطالعات مربوط به مسایل فوق و مانند آنهاست.
زندگی، مساله فلسفی جهان امروز
به نظر می رسد که یکی از مهم ترین مسایل فلسفی جهان امروز پرسش از زندگی از جهات مختلف است. حتی فراتر از این ممکن است آینده فلسفیِ جهان، بیشتر به سوی پارادایم فلسفیِ معطوف به زندگی، سوق یابد تا موضوعات دیگر.
مساله فلسفی ایران امروز: آیا ایران مساله یا مسایل فلسفی دارد؟
ایران امروز نیز دارای مسایل فلسفی است. به نظر می رسد که مهم ترین مساله ایران امروز مساله زندگی و زندگی شناسی است. آنهم اولا زندگی به معنای فلسفی آن و ثانیا زندگی شناسی توصیفی و فلسفی و نه صرفا تجویزی و توصیه ای. نیز در ادامه یکی از مسایل فرعی و مهم زندگی شناسی در ایران، مساله نسبت زندگی سنتی و زندگی مدرن است. ایران امروز پیش از پرداختن به مسایل عملی در باب زندگی باید به مساله و مسایل نظری در باب زندگی نیز توجه کند. تجویزات مربوط به زندگیِ عملی پس از آن است که به زندگی شناسی نظری پرداخته شود. برای مثال کسی که ویژگی ها و تمایزاتِ زندگی سنتی و مدرن را نمی داند چگونه می تواند برای چگونگیِ زندگی اکنونی و امروزین ایران به توصیه بپردازد و برنامه ریزی کند؟ این تقدم، مانند تقدم شناخت نوع و مدل یک ماشین برای تعیین قطعه تعویضیِ مربوط به آن است یا از نوع تقدمِ بیماری شناسی بر تجویزِ نوع دارو برای بیماری است.
جهت گیری های نو در تفکر فلسفیِ معاصر ایران
ما امروز در کنار جریان هایی مانند شعر نو و کلام جدید در ایران، با واقعیت و پدیده ای خاص با عنوان فلسفه معاصر ایران نیز مواجهیم. البته فلسفه معاصر ایران خود را بیشتر در قالب جریان هایی با جهت گیرهای نو نشان می دهد تا در قالب فلسفه ها و مکاتب فلسفی جدید. ما در تفکر فلسفی معاصر ایران فیلسوف و فلسفه یا مکتب فلسفیِ مشخصی نداریم تا جلودار و پرچم دار فلسفه جدید ایران باشد اما سوگیری و جهت گیری های فلسفی ایران معاصر جدیداند.
موضوعی نو برای فلسفه معاصر ایران: زندگی شناسی فلسفی
برخی از فلسفی اندیشان معاصر ایرانی، در کنار مسیرهای کلاسیک و سنتی فلسفی، در باب امکان تعریف یا تاسیس مسیرهای متفاوت فلسفی اندیشیده اند؛ مانند محمد تقی جعفری، هانری کربن، مصطفی ملکیان، محمدرضا حکیمی و... . پیشنهاد این نوشتارآن است تا در کنار پیشنهادات فوق، به امکان مسیریابی و موضوع یابی جدیِد فلسفی با عنوان زندگی شناسی فلسفی یا فلسفه زندگی نیز بیندیشیم و آن را جدی بگیریم.
شعار فلسفیِ همایش فلسفه زندگی
در پایان، اگر بتوان از چیزی به نام شعار فلسفی و آنهم برای یک همایش فلسفی سخن گفت (که البته به معنای شعور فلسفیِ همایش است)،می توان چنین پیشنهادی را در نظر داشت:
من یک زندگی ام و روایتی از زندگی، و نیز دیگری و دیگران،
در مسیر و در طلبِ
زندگی کردن،
زندگی فهمی،
زندگی سازی،
و زندگی بخشی،
در چشم انداز فلسفی،
به قدر امکان.
سپاسگزاری
در پایان از مساعدت ریاست محترم دانشگاه، آقای دکتر اعلمی و نیز معاونت محترم پژوهشی، آقای دکتر عسگری و نیز معاونت محترم پژوهشی دانشکده ادبیات، آقای دکتر اصغری، سپاسگزارم.
نیز از مشارکت اساتید داخلی و خارجی در این همایش سپاس ویژه دارم.
به امید پرباری همایش فلسفه زندگی از طریق جدی گرفتن زندگی اندیشی.
دو ایده فلسفی در باب علوم انسانی و فلسفه جهانی
براساس اصالت زندگی
مسعود امید/ دبیر کنفرانس بین المللی فلسفه زندگی
1-علوم انسانی به مثابه علوم زندگی
این مقاله عهده دار تز امکان و مطلوبیت گذر و جایگزینی عنوان و حوزه علوم انسانی(human sciences or humanities) به عنوان تحقیقات و مطالعات تجربی و غیرتجربی در مورد انسانempirical and) unempirical investigations on human) با عنوان و حوزه علوم زندگی (Life investigations and sciences) به عنوان تحقیقات و مطالعات تجربی و غیرتجربی در مورد زندگی( empirical and unempirical investigations on Life) است. این تز می تواند یا به نحو حداکثری شامل کل علوم انسانی یا به نحو حداقلی شامل بخش مهم و هسته اصلی علوم انسانی (فلسفه، ادبیات، روان شناسی، جامعه شناسی، انسان شناسی، تاریخ، اقتصاد،زبان شناسی، علوم سیاسی، مدیریت، باستان شناسی و...) گردد. این مقاله مشتمل بر دو رویکرد توصیفی و تجویزی است. بدین معنی که اولا در تلاش است تا هم زمینه های امکان این گذر را نشان دهد(امکان) و هم دلایلِ لزوم و بایستگی آن را آشکار سازد(مطلوبیت). علوم انسانی از جهت معنا، مفهوم، تعریف، دایره شمول و مصادیق(روان شناسی، علوم اجتماعی، اقتصاد، فلسفه و...) دارای تاریخ تولد و تحول است. براین اساس می توان از زمینه و پیشینه تاریخی، پیدایش و نیز سیر تحول تاریخی و تبارشناسی و ... علوم انسانی سخن گفت. اما نکته مهم آن است که علوم انسانی، تاریخ سیال، متحول و متغیری داشته است. حال، نخستین پرسش مهم در باب علوم انسانی، مربوط به دامنه یا سطوح تحول تاریخی آن است. به نظر می رسد که علوم انسانی هم در فرم و هم در محتوایش دچار تحول تاریخی شده است. از جهت فرم در دو سطحِ عنوان و رویکرد و از جهت محتوا در سه سطح رشته ها، هدف گذاری و مخصوصا معنای انسان دچار تحول شده است. و دومین پرسش مهم، مربوط به سوال از تحولات اخیر در حوزه علوم انسانی است. به نظر می رسد که اقتضای فضا و جهت گیری و تحولات اخیر این علوم چنان است که می توان تزِ علوم انسانی به مثابه علوم زندگی یا زندگی انسانی را پیشنهاد داد و بدان اندیشید. در مورد تحول تاریخی علوم انسانی، به ترتیب، از جهت عنوانِ، می توان گفت که پیشینه اصطلاح علوم انسانی(و نه ماهیت اخیر آن) به پایدیای یونانی و هنرهای آزاد در قرون وسطی مربوط است. در قرون وسطی با اصطلاح هنرهای آزاد( Liberal arts) مربوط به دانش هایی از قبیل منطق، دستور زبان، بلاغت و.. سروکار داریم (بر گرفته از هنرهای هفتگانه در یونان: موسیقی، نجوم، هندسه و...). اما نخستین تشخص معنایی و ماهوی علوم انسانی جدید در دوره رنسانس رخ داده است. در دوره رنسانس عنوان Humaniora و به ویژه اصطلاح studia humanitatisبه معنای مطالعات انسان گرایانه یا مطالعات بشریت در مقابل Theology یا مطالعات فلسفی و دینی مربوط به خدا یا الهیات قرار گرفته است. اصطلاح humanity scholars نیز به معنای عالمان دانش های تعلیم و تربیت انسانگرا نامیده می شدند که در مقابل عالمان علوم تعلیم و تربیت غیرانسان گرا(خداگرا یا دین گرا) قرار می گرفتند. علوم انسانی در این دوره در ذیل اومانیته و اومانیسم فهم می شد و ماهیت آن عمدتا از نوع تعلیم و تربیت انسانی و فرهنگی وسکولار بود. به بیان دیگر معنای مورد نظر از علوم انسانی بیشتر پایدیای فرهنگی و انسانی و دنیوی بود در مقابل تعلیم و تربیت دینی. در قرن نوزدهم اصطلاحاتی از قبیل علوم اخلاقی، علوم روحی(the spiritual sciences)، علوم انسانی (human sciences) و نیز علوم تاریخی (historical sciences) به عنوان حوزه هایی از دانش (knowledge) که خارج از حوزه علوم طبیعی است(دیلتای)، به کار رفته است. امروزه اصطلاحات انگلیسی از قبیل liberal arts و humanities یا حتی humanity scholars به معنای دانش های انسانی و بشری است. از جهت رویکرد، رویکردهای این علوم از قرن نوزدهم به بعد از رویکرد تربیتی (پایدیای یونانی) و متافیزیکی(دوره کلاسیک) به رویکردهای معرفت شناختی، تاریخی،پوزیتیویستی، انتقادی (مکتب فرانکفورت) و... و اخیرا به رویکردهای ترکیبی تغییر یافته است. نیز علاوه بر رویکرد توصیفی(مانند موارد فوق)، رویکرد توصیفی-تجویزی نیز در این حوزه به کار رفته است(مثلا در رویکردهای انتقادی و ایدئولوژیک). علوم انسانی از جهت کمیت رشته ها، دچار سعه و ضیق و از جهت کیفیت رشته ها، دارای شدت و ضعف شده است. هدف گذاری آن از شناخت امور انسانی به سطح پیش بینی، کنترل و تغییر در امور انسانی نیز تحول یافته است. نیز مهم تر از همه(که می تواند مبنایی برجسته برای تحول آتی علوم انسانی باشد)، معنای انسان یا معانی مندرج در آن در طول تاریخ دارای تحول شده است. بدین صورت که عنوان انسان در طول تاریخ فلسفه(از یونان تا دوره معاصر) دارای تحول معنایی بوده است و برحسب معانی ای از قبیل نفس(در یونان: متقابل و/ یا متفاوت از بدن)، روح(در قرون میانه: در مقابل بدن)، اومانیته/ اومانیسم(در رنسانس: انسان گرایی و تعلیم و تربیت دنیوی انسان در مقابل خداگرایی و تربیت صرفا دینی انسان)، سوژه(در فلسفه جدید: مبدائیت آگاهی و خودآگاهی در مقابل مبدائیت وجود و جوهر متافیزیکی)، اگزیستانس (در نزد اگزیستانسالیست ها و متفاوت و مکمل سوژه)، دازاین(در فلسفه هایدگر: در مقابل سوژه)، هوموساکر (در نزد آگامبن: انسان اردوگاهی در مقابل هوموساپینس یا انسان هوشمند)، سایبورگ(انسان-ماشین در مقابل انسان غیرماشینی) و... فهم و تعبیر شده است. اما از جهت تاریخی، به نظر می رسد که با آغاز جریان زندگی شناسی در قرن نوزدهم و ادامه آن تا به امروز(از شوپنهاور، نیچه، دیلتای، برگسون و هایدگر جوان تا گادامر، میشل آنری، آگامبن، کیشیک و...) ، زندگی مهم ترین معنایی است که با عنوان انسان ارتباط یافته است. این ارتباط چنان اصیل، وثیق و دامنه دار بوده است که امروزه می توان انسان را برحسب زندگی و ذیل آن فهم و تفسیر کرد. بنابراین با توجه به تحول معنایی انسان و اقبال تاریخی به مساله زندگی و محوریت آن در تاریخ فلسفه و در حوزه علوم انسانی و نیز ظرفیت هرمنوتیکی عنوانِ زندگی از قبیل ظهور معنای خاص (زندگی ام، زندگی ها) و معنای عام (عالم زندگی) در آن، می توان علوم انسانی را به مثابه علوم زندگی Life investigations and sciences)) فهم و تفسیر کرد. با این وصف علوم انسانی امروزین، در اصل علومی در راستای زندگی و به نحو بی واسطه یا باواسطه مرتبط با آن قلمداد می شوند. در نتیجه، رشته ها، تحقیقات، مطالعات و.... مربوط به علوم انسانی، در واقع اموری مربوط به زندگی یا زندگی انسانی محسوب می شوند. به بیان کلی تر با توجه به محوریت یافتن تدریجی زندگی در حوزه فلسفه و دیگر علوم انسانی و ظرفیت هرمنوتیکی زندگی، می توان دیگر معانی، حوزه ها، مباحث، مطالعات انسانی و حتی غیرانسانی (مانند حیات طبیعیِ غیرانسانی و مصنوعیِ غیرانسانی) را در ذیل زندگی مورد توجه قرار داد و حتی از منظری دیگر بدان ها نگریست.
همانگونه که گذشت پیشنهاد جایگزینی علوم زندگی یا علوم زندگی انسانی به جای علوم انسانی تنها از وجهه تاریخی و توصیفی(دلایل) برخوردار نیست بلکه با توجه به مشکلات، نیازها و اهداف و افق های حال و آینده و تامین آنها، از وجهه تجویزی و از مطلوبیت(علل) نیز برخوردار است. به بیان دیگر به نظر می رسد که زندگی مهم ترین پروبلم و نیز پروبلماتیک دوره معاصر است. اما مطلوبیت گذر و جایگزینی علوم انسانی با علوم زندگی از آن جهت است که مهم ترین دشواری ها و چالش ها و مشکلات امروز در رابطه با اموری از قبیل چیستی، معنا، شکل، نحوه، سبک، الگو، سلامت، زیرساخت، روساخت و... زندگی است. محوریت زندگی در علوم انسانی می تواند مفهوم تر و کارآمدتر و نتیجه بخش تر از دیگر معانی مرتبط با عنوان انسان باشد. برای نمونه یکی از نتایج این محوریت، سهولت امکان ترابط و تداخل حیات طبیعی (گیاهی و حیوانی) و نیز حیات مصنوعی (هوش مصنوعی) با عالم زندگی انسانی است. در نهایت باید توجه داشت که تز جایگزینی علوم زندگی با علوم انسانی، صرفا تغییری دلبخواهی، نومینالیستی( لفظی و جعلی و قراردادیِ صرف) و مکانیکی در عنوان علوم انسانی نیست. بلکه تغییری است که بربنیاد تاریخ علوم انسانی و تحول آن و بسترهای فلسفی معاصر قرار دارد. ما می توانیم از علوم اخلاقی، علوم روحی، علوم تاریخی، علوم روانی، علوم اجتماعی، علوم فرهنگی، علوم اگزیستانسیالیستی یا... حرف بزنیم اما مضامین زندگی اندیش آنها می توانند به عنوان مندرجات، موضوعات، رویکردها، منظرها، روش های پژوهشی، مطالعات و ... یک مفهوم عام یعنی حول مفهوم زندگی گرد هم آیند؛ همانگونه که کم و بیش تا حال چنین بوده است. بنابراین مناسب ترین اصطلاح عبارت از علوم زندگی یا علوم زندگی انسانی است. علوم زندگی لزوما رویکردها و روش های مرسوم را نفی یا تغییر نمی دهد بلکه اساسا به تحقیق و بررسی مسایل بر محور و در منظر و با لحاظ زندگی تاکید دارد.
2-فلسفه زندگی به مثابه فلسفه ای جهانی: به سوی فلسفه جهانی زندگی
کنفرانس بین المللیِ فلسفه زندگی، خاستگاه وفاق پسینی در باب فلسفه زندگی به مثابه فلسفه ای جهانی
تفکر بشری و اندیشه جامعه ملل تا حال در مورد دو اثر و متن مهم به وفاق و توافق رسیده است که عبارتند از: نخست، اعلامیه جهانی حقوق بشر(1948 پاریس) و دوم، بیانیه اخلاق جهانی (1993 شیکاگو). این اعلامیه ها محصول دو حرکت و جریان فرهنگی و سیاسی بود: نخست، جریان معطوف به یک حقوق جهانی( Global Rights) و دوم، حرکت معطوف به یک اخلاق جهانی( Global Ethics). هر دوی این متون را می توان در حوزه فلسفه عملی قرار داد. اما سوال این است که آیا می توان در راستای دو جریان فوق، به وفاق و توافقی در حوزه فلسفه نظری، به عنوان حوزه ای برای بحث در بنیادهای فلسفیِ دو اعلامیه فوق یعنی اعلامیه های حقوق و اخلاق، رسید؟ آیا می توان اولا حرکتی، هر چند آغازین، به سوی چیزی با عنوان فلسفه جهانی (Global Philosophy) داشت؟ و ثانیا این چنین فلسفه ای را در قد و قامت و قالب چیزی با عنوان فلسفه زندگی (Philosophy of Life) جستجو کرد؟
تاریخ فلسفه کلاسیک، کم و بیش، شاهد تسلط فلسفه ها یا تفکر فلسفی خاصی بر فرهنگ های یونانی، مسیحی و اسلامی بوده است. این تفکر فلسفی مربوط به افلاطون و ارسطو بوده است: تفکر افلاطونی و ارسطویی. از این رو تاریخ فلسفه کلاسیک، تاریخ وحدت یا سنخیت یا اشتراک تفکر فلسفی در حوزه متافیزیک میان فرهنگ های مختلف یونانی، مسیحی، اسلامی و یهودی بوده است. اما تاریخ فلسفه جدید در سیر خود در چهار سده اخیر، تا حال نتوانسته است تا موضوع یا مساله یا رویکرد یا ... فلسفیِ واحدی را نشان دهد که تمام فرهنگ های غربی و/ یا شرقی واجد فلسفه، در آن به وحدت یا اشتراک و یا حتی سنخیت رسیده باشند. در طول تاریخ فلسفه جدید حتی اگر دلیل یا دلایل فلسفی و پیشینی نیز برای چنین وفاقی مطرح شده باشد، مورد پذیرش همه فرهنگ های فلسفی قرار نگرفته است. اما آیا می توان بر حسب سیر تاریخ فلسفه و جهت گیری خاص آن و به نحو پسینی از چیزی به نام وفاق جهانی در مورد عنوان یا عناوین خاص فلسفی سخن گفت؟ به بیان دیگر اگر فلسفه ای در سطح پیشنی و فلسفی مورد وفاق جهانی نیست و نمی توان از وفاق پیشنی-فلسفیِ جهانی سخن گفت، آیا می توان با توجه به اقبال و استقبال پسینی فرهنگ های فلسفی جهان، از موضوع یا موضوعات و مسایل خاص فلسفی، از وفاق پسینی-فلسفی جهانی سخن راند؟ می توان در کنار وفاق فلسفی جهانی به نحو پیشینی، از وفاق فلسفی جهانی به نحو پسینی نیز سخن گفت؟ به بیان دیگر اگر مراکز و موسسات و گروه ها و اهل فلسفه در نقاط مختلف جهان، به نحو آماری و جهت دار و معنی دار و از طریق گفتار (سخنرانی، کلاس و...) و نوشتار(چکیده، مقاله، کتاب و...)، از موضوع و مساله ویژه فلسفی استقبال کردند، می توان آن را در حد موضوعی جهانی برای فلسفه، حداقل به عنوان یکی از نامزدهای مطرح و مهم فلسفی، پیشنهاد کرد؟ و در ادامه، بر اساس چنین جهت گیری آماری معنی دار، از فلسفه ای جهانی بر محور همان موضوع و مساله سخن گفت؟
کنفرانس بین المللی فلسفه زندگی در تبریز، بر حسب استقبال موجود و پیش رونده از آن از سوی قاره ها و فرهنگ های فلسفی متعدد و متنوع، می تواند تامین کننده یک مبنای پسینی برای پذیرش این پیشنهاد باشد که می توان فلسفه جهانی را به مثابه فلسفه زندگی در نظر گرفت. براساس کمیت و کیفیت استقبال از موضوع فلسفه زندگی در سطح داخلی و خارجی و بین المللی، در قالب بیش از دویست چکیده فلسفی، می توان از نامزدی موجه فلسفه زندگی به عنوان فلسفه ای جهانی سخن گفت. آمار بالای چکیده ها و مقالات ارسال شده(در حد بیش از دویست مورد) به کنفرانس و نیز تنوع رویکردها و روش ها از قبیل یونانی، مسیحی، اسلامی، جدید و معاصر در مورد تحقیق در زندگی و طرح محتواهای وزین و نوآروی ها و مضامین بعضا بدیع نوشته ها، دال بر زمینه مساعد و جهت گیری و همگرایی ملموس در مورد نامزدیِ زندگی برای فلسفه جهانی است. به بیان دیگر اگر عملا امکان مواجهه و ارتباط و محاوره فلسفی از سوی اکثر یا تمام فرهنگ های فلسفی با زندگی شکل گرفته است، چرا نتوان فلسفه زندگی را به عنوان فلسفه ای جهانی (در کنار حقوق بشر جهانی و اخلاق بشر جهانی) در نظر گرفت؟ بر حسب این قاعده فلسفی سینوی که بهترین دلیل بر امکان شی وقوع آن است، می توان گفت که در کنفرانس بین المللی فلسفه زندگی در تبریز، لحاظ و نامزدی و نمایندگیِ فلسفه زندگی به عنوان فلسفه ای جهانی، عملا رخ داده است. پس همین رخداد را می توان بهترین دلیل بر آن دانست که «فلسفه زندگی» می تواند یک «فلسفه جهانی» نیز باشد.
اما چشم انداز و مضامین اولیه چنین فلسفه جهانیِ زندگی (The Global Philosophy of Life)چیست؟ در پاسخ می توان گفت که زندگی به عنوانِ موضوع فلسفه جهانی، اولا، از جهت نظری، مشتمل بر شبکه مفهومی از قبیل: زندگی کردن، زندگی فهمی، زندگی شناسی، زندگی روایی(روایت زندگی)، زندگی سازی و زندگی بخشی و.. است. ثانیا، از جهت انضمامی، معطوف به زندگیِ معاصر و وضعیت و موقعیت و شرایط کنونی و جنبه ها و عناصر و ویژگی های معاصر آن و جهت گیری کلیِ آتی آن است. نیز می توان مهم ترین اصل و مبنای آن را چنین پیشنهاد کرد: من یک زندگی ام، دیگری و دیگران یک زندگی اند، ما یک عالَمِ زندگی هستیم(سه سطح بنیادین: زندگی ام، دیگر زندگی ها و عالم زندگی). این نوع فلسفه، اساسا دعوتی است به تامل و تمرکز فلسفی بر زندگی به شیوه مساله محور و در قالب گفتگو و محاوره است و از جهت رویکرد و منظر و محتوا نیز، کثرت گرایانه( و نه انحصارگرایانه) می باشد. براین اساس فلسفه زندگی به معنای فلسفه جهانی، در عین کثرت محتواها و پاسخ ها می تواند از وحدت موضوع، اصل، مساله/مسایل و شیوه، برخوردار باشد. به بیان دیگر فلسفه ای است که می تواند جهت و سوگیری واحد، ولی راه ها و مسیرهای متعددی داشته باشد. با این وصف فلسفه جهانی زندگی می تواند سرمایه ها و نیروها و ابتکارات فلسفیِ فرهنگ و ملل متعدد را در ذیل آسمان زندگی و شبکه مفهومی اولیه آن متمرکز سازد و روح فلسفی واحد ولی کلی وصوری به فضاهای فلسفی متعدد و متنوع ببخشد. باید افزود که فلسفه جهانی زندگی، در بین دیدگاه های مطرح در ذیل آن از ماهیت انتقادی و مقایسه ای و ارزیابانه نیز برخوردار است. به بیان دیگر فلسفه زندگی جهانی می تواند عرصه گفتگوها و مقایسه ها و ارزیابی ها و نقدهای میان فلسفه های زندگی نیز باشد. فلسفه جهانی زندگی را می توان از جهت وحدت صوری آن به معنای یک فلسفه زندگی جهانی نیز فهم کرد. اما از جهت محتوا و مضامین و دیدگاه های فلسفی، باید آن را فلسفه های زندگی به مثابه مجموعه ای متنوع و متعدد از فلسفی اندیشی هایی در ذیل عنوان زندگی در نظر گرفت.
