مقالات دانشجویی کنفرانس فلسفه زندگی
بخش مقالات دانشجویی کنفرانس فلسفه زندگی
قابل توجه دانشجویان محترم :
به مقالات برگزیده دانشجویی جایزه از طرف دانشکده اهدا خواهد شد.

سالخوردگی و امکان زندگی خوب: بدن، اصالت و مسئولیت اخلاقی در اندیشۀ سیمون دوبووار
نسرین جعفرزاده
دانشجوی دکترای فلسفه محض دانشگاه تبریز
چکیده
این مقاله امکان زندگی خوب در سالخوردگی را در اندیشۀ سیمون دوبووار بررسی میکند. مسئلۀ اصلی آن است که آیا محدودیتهای بدن و تغییر جایگاه اجتماعی سالمند، امکان زندگی معنادار را از میان میبرد یا نه. با تکیه بر جلد نخست سالخوردگی و در پیوند با جنس دوم و اخلاق ابهام، نشان داده میشود که سالخوردگی صرفاً مرحلهای زیستی نیست، بلکه وضعیتی است که در آن رابطۀ فرد با جهان و تصویر او از خویشتن دگرگون میشود؛ شکافی میان خودادراکی درونی و ابژهسازی بیرونی که همان ابهام بنیادین وجود انسانی را به اوج تنش خود میرساند. استدلال مقاله این است که زندگی خوب در سالخوردگی نه با انکار این محدودیتها ممکن میشود و نه با تسلیم در برابر تصویر تحمیلشده از سالمند، بلکه به پذیرش صادقانهی وضعیت بدنمند -یعنی همان چیزی که در سنت اگزیستانسیالیستی اصالت خوانده میشود- همراه با حفظ امکانهای باقیمانده وابسته است. نتیجه آن است که امکان زندگی خوب هم به مواجهۀ صادقانۀ فرد با وضعیت خود و هم به مسئولیت جامعه در قبال منزلت و مشارکت سالمندان بستگی دارد.
واژگان کلیدی: سیمون دوبووار، سالخوردگی، زندگی خوب، بدنمندی، اصالت، مسئولیت اخلاقی

فقدان ساختاری و معنای زندگی: بازسازی افلاطونی، هگلی و لاکانی
امیر محمد قدس
دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه تبریز
چکیده:
پرسش از چراییِ غیابِ «زندگی» در گفتار فلسفی معمولاً در افقی آسیبشناسانه (نظیر سیطره انتزاع مفهومی) پاسخ میگیرد. مدعای مقاله آن است که حیات برای اندیشه فلسفی نه یک حضور بیواسطه، بلکه از خلال شکافی فهمپذیر میشود که خود شرط امکان تعینیافتن معنا و سوژگی است. مقاله با روش خوانش درونمتنی و بازسازی تطبیقی، سه صورتبندی ناهمسان اما همساخت از این مسئله را بررسی میکند: نخست، دیالوگ فایدونِ افلاطون و مفصلبندیِ تفکر در مقامِ «تمرینِ مرگ» (Meletē thanatou)؛ دوم، در منطق هگل، که حیات بهمثابه ایده بیواسطه از طریق نفی و وساطت به مفهوم (Begriff)گذر میکند؛ و سوم، صورتبندیِ روانکاویِ لاکانی از خصلتِ مرگآورِ دال و تکوینِ فقدانِ هستی . (Manque-à-être) این بازخوانی میکوشد امکانهایی نظری برای فهمِ معنای زندگی بهمثابه افقِ «آزادی» فراهم آورد. بنابراین، دو شکل از بستار معنا نقد میشود: ارادهگرایی سوبژکتیو، که معنا را محصول اراده فردی میداند، و رویکرد هستی-خداشناسانه (انتوتئولوژیک)، که معنا را به حضور یک موجود برتر (prōtē ousia) یا بنیاد نهایی وابسته میکند. مقاله استدلال میکند که هر دو مسیر، با نادیدهگرفتنِ خصلتِ رادیکال و ساختاریِ این شکاف، امکان فروافتادن در ورطه نیهیلیسم و خوانش تراژیک از زندگی را تقویت میکنند. نتیجه مقاله آن است که آزادی نه از حذف فقدان، بلکه از نسبتگرفتن سوژه با فقدان ساختاری برمیخیزد. از این منظر، معنای زندگی محتوایی از پیش آماده یا صرفاً خودساخته نیست، بلکه افقی گشوده(ekstatic) و نا-تمام(not-all) است که در آن سوژه امکانهای خود را متعین میکند.
کلمات کلیدی: زندگی، غیاب، معنای زندگی، تمرین مرگ، فقدانِ هستی، آزادیِ سوژه، نیهیلیسم

زندگی بهمثابه خروج از غار: بازخوانی کییرکگوری تمثیل افلاطون و تعریف وجودی زندگی
عباس سوری
دانشجوی دکترای فلسفه، دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره)، قزوین، ایران
محمد رعایت جهرمی
دانشیار گروه فلسفه، دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره) ، قزوین، ایران
چکیده
تاریخ فلسفه، تمثیل غار افلاطون را عمدتاً بهمثابه روایتی معرفتشناختی دربارهی گذار از جهل به معرفت شناخته است. این نوشتار میکوشد نشان دهد کییرکگور، بهرغم نقد رادیکالش بر سنت افلاطونی و نظامسازی هگلی، به شکلی پارادوکسیکال، وارث همین تمثیل است؛ با این تفاوت که او غار را از قلمرو نظریه به درون حیات فردی، دینی و رنجآلودِ انسان مدرن منتقل میکند و بدینسان تعریفی وجودی از «زندگی» به دست میدهد. نوشتار حاضر بر دو گام استوار است: نخست، بازتعریف عناصر تمثیل در افق کییرکگوری؛ در این میان، غار به «بیرونیبودگی» بدل میشود، سایهها به صورتهای بیخطرشدهی حقیقت، توده به دیوار غار، نور به حقیقت سوبژکتیو، صعود به رنجِ فرد شدن، و بازگشت. دوم، نشان دادن این نکته که حیات زیستهی کییرکگور خود یکی از رادیکالترین بازآفرینیهای مدرن این ساختارِ چهارمرحلهای است: اسارت در سایههای گناه، پدر و مسیحیت رسمی؛ چرخش دردناک در گسست از رژین اولسن؛ خروج به نورِ تنهایی در برابر خدا؛ و بازگشت به جامعهی دانمارک برای نقد کلیسای رسمی. نتیجه اینکه در این خوانش، چرخش نه حاصل استدلالی انتزاعی، بلکه رخدادی وجودی است و رهایی نه پایان مسیر، بلکه آغاز مسئولیت است. زندگی، در این تعریف، نه موضوعی برای شناخت بلکه امری است که باید زیسته شود؛ حقیقتی که اگر روشن و قابل انتقال بماند، فرد را دگرگون نمیکند. دشوارترین مسئلهی فلسفه نه شناختِ حقیقت، که زیستنِ آن است.
کلیدواژهها: تمثیل غار، حقیقت سوبژکتیو، فردیت، درونبودگی، فلسفهی زندگی

امکان زیستن پس از فاجعه: تأملی فلسفی در مفهوم زندگی در نفثةالمصدور نَسَوی
حسین قسامی دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه تبریز
چکیده
این مقاله میکوشد مفهوم «امکان زیستن پس از فاجعه» را در نفثةالمصدور شهابالدین محمد خُرَندِزی زیدَری نَسَوی بررسی کند. مسئله اصلی پژوهش آن است که در وضعیتی که فاجعه نظم سیاسی و اجتماعی، امنیت، تعلق خاطر، توان کنش، افق آینده و حتی ظرفیت فهم و تدبیر انسان را متزلزل میکند، چگونه میتوان از استمرار زندگی سخن گفت. فرضیه مقاله آن است که فاجعه در نفثةالمصدور صرفاً مجموعهای از حوادث بیرونی نیست، بلکه امری است که جهان آشنای قابل زیست را فرو میپاشد و در نتیجه خود زندگی را متأثر میسازد. بااینحال، پیشامد فاجعه به معنای پایان کامل حیات یا از میان رفتن امکان زیستن نیست. خوانش درونمتنی اثر نشان میدهد که نسوی حیات را با استعارههایی چون «کشتی حیات»، «رشتهی یکتای حیات» و «شعلهی ضعیف زندگانی» همچون امری شکننده، ناپایدار و همواره در معرض گسست صورتبندی میکند. از سوی دیگر، محنت از سطح حادثه فراتر میرود و به جان، تن، خاطر، عقل و حتی صبر نفوذ میکند. در چنین وضعیتی، تمایز میان «زنده بودن»، «بقا» و «زیستن» اهمیت مییابد. ممکن است انسان پس از فاجعه همچنان زنده باشد، اما صورت پیشین زندگی او، شبکه تعلقات و توان کنش او فروپاشیده باشد. مقاله نشان میدهد که استمرار زیستن در متن نسوی نه با بازگشت به وضعیت پیشین، بلکه از طریق حفظ نسبتی حداقلی با جهان، گذشته و آینده، امید، حرکت، خاطره و روایت امکانپذیر میشود. امید در اینجا به معنای اعتماد به ثبات جهان یا تضمین آینده نیست؛ بلکه امکان حرکت در جهانی است که ناپایداری آن آشکار شده است. روایت نیز درمان یا رفع فاجعه نیست، بلکه کنشی برای حفظ نسبت انسان با تجربهای است که هنوز پایان نیافته است. بر این اساس، نتیجه مقاله آن است که زیستن پس از فاجعه در نفثةالمصدور نوعی زیستِ دگرگونشده است: زیستنی که در آن مرگ، رنج، فقدان و ناپایداری از میان نمیروند، بلکه درون صورت تازهای از نسبت انسان با حیات، گذشته و آینده حمل میشوند.
کلیدواژهها: نفثةالمصدور، نسوی، زندگی، حیات، بقا، فاجعه، محنت

کوشش مادامالعمر برای آزادی
بازخوانی فلسفۀ فیشته بهمنزلۀ فلسفهای دربارۀ زندگی
علی حسنزاده
دانشجوی دکتری، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران. رایانامه: alihasso1989@gmail.com
چکیده
مقالۀ حاضر در پی بازخوانی فلسفۀ یوهان گوتلیب فیشته بهمنزلۀ فلسفهای دربارۀ زندگی است. مسئلۀ اصلی پژوهش، تبیین این مدعاست که چگونه ایدئالیسم استعلایی فیشته از چارچوب سنتی نظریۀ شناخت فراتر میرود و به تبیینی از نحوۀ هستی و کنش انسان تبدیل میشود. آغازگاه مقاله، مسئلۀ وحدت عقل نظری و عقل عملی در فلسفۀ نقدی کانت و تلاش فیشته برای بنیادگذاری این وحدت بر مبنایی عملی است. استدلال میشود که فیشته با مفهوم «کردوکار»، خودآگاهی را نه امر واقع آغازین، بلکه فعالیتی خودبنیاد و خودتعینبخش میداند که همزمان بنیاد شناخت و عمل انسانی است. بر اساس این تفسیر، که مفاهیمی چون «مانع/محرک»، «سوژۀ منقسم» و «کوشش نامتناهی» را در متون دورۀ ینا (1794ـ1798) مورد بررسی قرار میدهد، انسان نزد فیشته موجودی است که در نسبت دیالکتیکی میان تناهی و عدمتناهی، محدودیت و آزادی، خود را میسازد. یافتههای پژوهش نشان میدهد که فلسفۀ فیشته را نمیتوان صرفاً نظامی نظری دربارۀ ساختار آگاهی یا تلاشی برای احیای فلسفۀ اولی از طریق چرخش معرفتشناختی تلقی کرد؛ میتوان این فلسفه را بهمنزلۀ فلسفهای دربارۀ زندگی انسانی بازتفسیر کرد که در آن زندگیْ کوششی مادامالعمر برای آزادی و آزادیْ فرایند مستمر خودتعینبخشی و تحقق سوژگی در جهان انضمامی است. از این منظر، بازخوانی فیشته امکان فهم تازهای از نسبت میان فلسفه و زندگی در جهان معاصر فراهم میکند.
کلیدواژهها: فیشته، فلسفه، زندگی، کوشش، آزادی

از خودآفرینی تا فنا: نسبت شدن و از خودگذشتن در معنای زندگی از منظر مولوی
یسنا داداش پور
کارشناس ارشد فلسفه
دانشگاه تبریز
ysnadadashpwr@gmail.com
چکیده
مسئله معنای زندگی یکی از مسائل بنیادین در فلسفه زندگی است. در اندیشه مولوی، زندگی نه وضعیتی ایستا، بلکه فرایندی پیوسته از شدن، تحول و فراروی از خویشتن است. پرسش اصلی پژوهش این است که این فرایند چگونه از خودشناسی و خودآفرینی به خودفراروی و فنا میانجامد و فنا چه نسبتی با معنای زندگی دارد؟ پژوهش حاضر با روش تحلیل مفهومی و خوانش تفسیری متون مولوی، بهویژه مثنوی معنوی، مفاهیم شدن، خودشناسی، خودآفرینی، فنا، بقا و عشق را در پیوند با یکدیگر بررسی میکند و ابیات مرتبط را بر اساس نقش آنها در تبیین سیر وجودی انسان تحلیل میکند. یافتههای پژوهش نشان میدهد که در اندیشه مولوی، انسان در مسیر زندگی با شناخت خویشتن و فعلیتبخشیدن به امکانهای برتر وجود، از وضعیت موجود فراتر میرود. خودآفرینی در این معنا به معنای ساختن خویشتن در مسیر کمال است، اما این فرایند در خودبنیادی متوقف نمیشود و در مرحلهای عالیتر به خودفراروی و فنا میانجامد. فنا نیز به معنای نابودی اصل وجود یا شخصیت انسان نیست، بلکه عبور از خود نفسانی و محدود است و از همین رو، با بقا پیوندی درونی دارد. عشق نیروی محرک این سیر و عامل امکانبخش این دگرگونی است. بر اساس این یافتهها، معنای زندگی در اندیشه مولوی را میتوان در پیوند چهار مؤلفه فهم کرد؛ زندگی بهمثابه سفر، فرایند شدن، خودفراروی و عشق. در این چارچوب، فنا نه فرجام شدن، بلکه اوج آن و گذار از صورت محدود وجود به بقایی متعالی است.
واژگان کلیدی: مولانا، فلسفه زندگی، معنای زندگی، شدن، خودشناسی، خودآفرینی، خودفراروی، عشق، فناو بقا.

اخلاق حیات: طرح امکانِ حیات اخلاقیِ وظیفهنگر، سرشار از قدرت و آریگویانه به حیات
عیسی احمدی
دانشجوی دکترای حقوق دانشگاه تبریز
چکیده:
این مقاله در پی طرح امکانی فلسفی_ عملی برای طریقی از حیات اخلاقیِ وظیفهنگر است که سرشار از قدرت و آریگوی به حیات باشد. نقطه عزیمت مقاله اخلاق کانتی است: خودآئینی، اراده نیک، امر مطلق، جهانشمولی اصل عمل، احترام به انسانیت به مثابه غایت فینفسه و ایده ملکوت غایات. با اینحال در تعمیق فلسفی_عملی پرسش کانتی چه باید بکنم؟ انسان اخلاقی در زندگی روزمره می پرسد آنچه که باید را، چگونه میتوانم انجام دهم؟ با چه توانی؟ پایداری، آفرینندگی و شور حیاتیِ آن را که شرط دوام و توفیق و رضایت است از کجا کسب کنم؟در تجربهی زیستهی اندیشهورزانه اخلاقی، راهکاری جز استمساک به افق نگرش نیچه رهگشای انسان اخلاقی نمیتواند بود. نه اینکه کانت و نیچه همافق بوده اند یا مکمل تاریخی یکدیگرند. بلکه به مثابهی تقارب این دو افق در زیست شخص اخلاقی برای رهگشودن به نحوهای مقنع و پادشکننده از حیات اخلاقی. اخلاق کانتی حدود اخلاقی عمل و اصول بنیادین را فراهم میکند؛ و نگرش نیچهای همچون آریگویی به حیات، رهایی از کینتوزی، شور دیونیزوسی، خودفزایی و خلاقیت و آفرینندگی، قدرت لازم و پویایی این حیات را تامین میکند. مدعای اصلی مقاله آن است که میتوان بهصورت سازندهای از تقارب این دو افق، الگویی از انسان کانتی با روح نیچهای به دست داد: انسانی که از نظر هنجاری و اصولی به شأن و حرمت انسان وفادار، و مراقب حفظ خودآئینی خویش است، اما برای تامین و تضمین دوام نیروی چنین زیستی متکی به بینشی سرشار از قدرت، خلاق و خودفزا و آریگوی به حیات است. بااینحال، مقاله امکان تحقق کامل این ترکیب در یک فرد را نیز مسئلهمند میکند و پیشنهاد میدهد که شاید این همافزایی نه فقط درون یک شخص، بلکه در دوستی، مؤآنست، دیالوگ، همراهی و وفاق و اتفاق میان انسانهای کانتی و نیچهای سهلتر میتواند محقق گردد. در پایان، با استفادهی تکمیلی از برخی مفاهیم دلوزی و هایدگری، حیات اخلاقی بهمثابه ریتمی از تعهد، اقدام و کنش، سرسختی، مکث، استراحت، سکوت، و بهنحوی پادشکننده بازگشت به کنش و اقدام صورتبندی میشود.
کلیدواژه: کانت، نیچه، خودآئینی، اخلاق حیات، آریگویی به حیات، شور، انسان به مثابه غایت فینفسه

اضطراب بهمثابه گسست: امکان سوژگی در کییرکگور و لکان
امیرحسین متقی
دانشآموخته فلسفه معاصر، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران. رایانامه: amirhossein345mottaghi@gmail.com.
چکیده:
این مقاله اضطراب را در اندیشه کییرکگور و لکان با یکدیگر مقایسه میکند. در اینجا با دو صورتبندی متفاوت از سوژگی مواجهیم: یکی بر امکان و دیگری بر فقدان بنا شده است. کییرکگور اضطراب را مواجهه آزادی با امکانِ خویش میداند. آزادی نه از رهگذر ضرورت، بلکه به واسطه ساختار خود، دچار سرگیجه و درهمتنیدگی میشود. انتخاب تنها پس از این درهمتنیدگی و در قالب جهش کیفی روی میدهد. اضطراب به آینده تعلق دارد، زیرا امکان نیز به آینده تعلق دارد. در مقابل، لکان اضطراب را نشانهای در نزدیکی ابژه کوچک a میداند. اضطراب نه از غیاب، بلکه از فقدانِ فقدان برمیخیزد. سوژه درون نظم نمادین شکافته میشود و به میلی گره میخورد که به دیگری بازمیگردد. مقاله استدلال میکند که هر دو متفکر سوژگی را در نقطهای از گسست قرار میدهند، نه بر بستری ثابت و پایدار. کییرکگور این گسست را از خلال آزادی و ایمان میخواند و لکان آن را از خلال ساختار و میل تفسیر میکند.
این مقایسه ضمن حفظ این تفاوت، از یکیانگاشتن «فرد» در اندیشه کییرکگور و «سوژه» در اندیشه لکان پرهیز میکند. همچنین، حدود و مرزهای هر یک از این دو چارچوب نظری را میآزماید. فرد در اندیشه کییرکگور به سوی ایمان حرکت میکند و ایمان بهمنزله راهی برای حلوفصل این وضعیت مطرح میشود؛ گامی که شکافی را که اضطراب گشوده است میبندد. در مقابل، سوژه لکان به چنین بستهشدنی دست نمییابد. میل پیوسته حول همان فقدانِ مفقود میچرخد و ساختار هیچ حلوفصل نهاییای را در خود تعبیه نکرده است. این تفاوت خود حد و مرز این مقایسه را تعیین میکند. بنابراین، میتوان دید که قیاس در کجا برقرار میماند و در کجا از هم میگسلد؛ و این گسست به همان اندازه که همپوشانی اهمیت دارد، برای مقایسه تعیینکننده است.
روش این پژوهش، تحلیل مفهومی و مقایسهای است. در این پژوهش، کتاب مفهوم اضطراب کییرکگور برای پیگیری مفاهیم اضطراب، امکان، آزادی، انتخاب، نومیدی و خودشدن خوانده میشود. همچنین، سمینار دهم لکان برای بررسی دیگری، سوژه شکافته، فقدان، میل و ابژه کوچک a مورد مطالعه قرار میگیرد. مبنای مقایسه یک مسئله مشترک است: سوژه چگونه بدون برخورداری از یک بنیاد ثابت شکل میگیرد؟ مقاله از یکیانگاشتن مفاهیم «فرد» در اندیشه کییرکگور و «سوژه» در اندیشه لکان پرهیز میکند و هر مفهوم را در سراسر مقایسه در بستر نظری خاص خود حفظ میکند.
هدف مقاله نشان دادن این نکته است که آزادی با امکان درهمتنیده میشود. اضطراب با آینده پیوند دارد، زیرا امکان به آینده تعلق دارد. خود از خلال انتخاب شکل میگیرد، اما انتخاب پیش از آنکه انتخابکنندهای وجود داشته باشد رخ میدهد. ناتوانی از انتخاب به نومیدی میانجامد. سوژه درون میدان دیگری شکل میگیرد، پیش از آنکه انتخابی از سوی خود صورت گیرد. فقدان از همان ابتدا میل را ساختار میدهد. اضطراب به فقدانِ فقدان مربوط است، نه به یک ابژه غایب. ابژه کوچک a نقطهای را نشان میدهد که در آن فاصله فرو میریزد. تمام بخشهای مقاله به یک ساختار واحد اشاره دارند: سوژگی در نقطهای از گسست شکل میگیرد. کییرکگور این گسست را از خلال ایمان میخواند و لکان آن را از خلال ابژه کوچک a.

فراتر از تقلیلگرایی زیستی: «زندگی ملموس» و ساختار قطبی در آثار رومانو گواردینی به سوی فلسفهای نوین از زندگی
جوزپه رینالدی
دانشجوی دکترای فلسفه
دانشگاه پاپی آنتونیانوم – ایتالیا
giuseppe.rinaldi@icpadula.edu.it
چکیده
این مقاله با هدف بررسی مفهوم «زندگی» به عنوان یک مقوله فلسفی و وجودی مستقل، رها از تقلیلهای زیستی-کارکردی و همچنین از تخصصگرایی بیش از حد مفهومی، نوشته شده است. این مطالعه با الهام از بینشهای رومانو گواردینی در کتاب «زندگی در برابر فلسفه زندگی» (۱۹۲۵)، نشان میدهد که چگونه «زندگی ملموس» بر اساس معماری تقابلهای قطبی ساختار یافته است که نمیتوان آن را صرفاً به قوانین علیت یا انباشت دانش تقلیل داد. این تحلیل برجسته میکند که چگونه هستیشناسی زندگی گواردینی به نقدی رادیکال از «فقر خود» انسان معاصر در مواجهه با افراطهای ناشی از ظهور قدرت مصنوعی و قدرت تبدیل میشود. از نظر گواردینی، زندگی شخصی فرآیندی بیپایان است که با محدودیت و پویایی مواجهه با دیگری مشخص میشود. این رویکرد، پل نظری پرباری را با فلسفه پیچیدگی ادگار مورین و مانیفست او با عنوان «آموزش برای زندگی» برقرار میکند. هر دو متفکر بر ضرورت «اخلاق محدودیت» که بر هرگونه وحدتگرایی شناختی غلبه میکند تا به سوی پایانناپذیری واقعیت و استقلال ذهن آموزش دهد، همنظر هستند. بنابراین، این مقاله قصد دارد نشان دهد که «زندگی» - به عنوان یک پویایی قطبی و پیچیده - پایه و اساس اولیه ضروری برای بازسازی آموزش (Bildung) و مسئولیت شخصی در جهان معاصر را تشکیل میدهد.

ماتریس هوشمند: حیاتِ تنمند، حافظه جسمانی و مقاومت استعمارزدا
مادلنا چلانو
دانشجوی دکتری فلسفه (گرایش تاریخی-نظری)،
دانشگاه پاپی آنتونینوم (PUA)، رم، ایتالیا.
maddalenacelano@gmail.com
این جستار نظری، مفهوم «حیات» و ماده را بازاندیشی کرده و آنها را از هرگونه چارچوب مکانیکی، منفعل یا تقلیلگرایانه رها میسازد. هدف اصلی، عبور از دوگانهانگاری دکارتی و مقولههای تحمیلشده توسط مدرنیتهی پدرسالار و استعماری است؛ مدرنیتهای که در طول تاریخ، طبیعت و بدنها را صرفاً به ابزارهایی برای استخراج و سلطه تقلیل داده است. برای دستیابی به این گسست معرفتشناختی، متن حاضر گفتگویی دقیق میان چندین دیدگاه انتقادی بنیادین برقرار میکند. از یک سو، تحلیل بر پایه تأملات دانیلا پلگرینی درباره «خردِ ماده» و «راه سومِ جزئیتگرایی» در تقابل با دوتاییهای فالو-لوگوسمحور (مرد-محور/عقلمحور) بنا شده است؛ و از سوی دیگر، انسانشناسی سیاسی ریتا سگاتو را در خود جای میدهد که بدن را به مثابه قلمرو اصلیِ تسخیر و هدفِ آموزشِ ساختاریِ قساوت، واسازی میکند. اکوفمینیسم رادیکال و بومشناسی معنویِ مری دالی —که بر تقابل میان انرژیِ حیاتدوست (بیوفیلیک) و مرگدوستیِ (نکروفیلیِ) سیستمی متمرکز است— به همراه جهانبینی بومی و استعمارزدایِ فرانچسکا گارگالو چلنتانی، این چارچوب انتقادی را تکمیل میکنند؛ جهانبینیای که در آن انسانها، ساحتِ تنمندی و زمین، یک ماتریس واحد، زنده و مبتنی بر روابط متقابل را تشکیل میدهند. نوآورانهترین جنبهی این مسیر، تعامل مستمر آن با پیشرفتهترین مرزهای علمی معاصر است. اپیژنتیک، علوم اعصاب، زیستشناسی گیاهی و فیزیک نظری به شکلی دقیق نشان میدهند که ماده و بافتهای جسمانی، عناصری بیجان و خنثی نیستند، بلکه از آرشیوی زیستی، حافظهای بیننسلی و هوشِ بدنیِ خودمختار برخوردارند. این یافتههای علمی، همسویی عمیقی با روانشناسی ژرفنگر (Depth Psychology) دارند؛ بهویژه از طریق مفاهیم یونگیِ «اونوس موندوس» (Unus Mundus/جهان واحد) و شهودِ جیمز هیلمن درباره «آنیما موندی» (Anima Mundi/روح جهان). در نهایت، این اثر با ترمیم شکاف میان روح و ماده، فلسفهٔ زندگی را نه همچون گمانهزنیهای انتزاعیِ هستیشناختی، بلکه به مثابه کنشِ زیسته، جمعی و تقلیلناپذیرِ مقاومتِ استعمارزدا و حاکمیتِ هستیشناختیِ بدنها و زمین، بازتعریف میکند.

مواجهه با ناکامی: یک نظرورزی روانکاوانه در باب معنی زندگی
جواد فرشباف زیوری
کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، گروه روانشناسی، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران.
javad.farshbaf.zivari@gmail.com
چکیده:
نوشتن درباره معنای زندگی مستلزم روشنساختن تعریف این مفهوم بهعنوان آن چیزی است که در زندگی اهمیتی بنیادین دارد. این مقاله با تمرکز بر نظریه روابط اُبژه و بهویژه مفهوم ناکامی، استدلال میکند که معنای زندگی را باید در ارتباط با تجربه بنیادین ناکامی و نحوه مواجهه با آن فهمید. با تکیه بر آرای بیون، نشان داده میشود که تفکر و معنادهی اساساً در پاسخ به ناکامی شکل میگیرند و ظرفیت تحمل ناکامی وابسته به انباشت روابط اُبژهای خوب و ماتریس مراقبتی روابط است. زندگی معنادار نه مجموعه دستاوردها یا خوشبختی رادیکال، بلکه شیوه زیستنی است که در آن فرد ناکامیها را انکار یا واپسرانی نمیکند، بلکه آنها را تحمل کرده و به آنها معنا میبخشد؛ فرایندی پویا میان مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار که به انسجام زمانی در ذهن و ارتباط واقعی با دیگری میانجامد. بدینترتیب، معنای زندگی نه راهحلی برای یک مسئله، بلکه شیوهای از زیستن است که بر ظرفیت تحمل ناکامی و گشودگی به دیگری استوار است.

خودآفرینی انسان در عصر هوش مصنوعی: تأملی در نسبت زندگی، عاملیت و فناوری
نویده خدائی
دانشجوی دکتری مدیریت فناوری اطلاعات، دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران ؛
navideh.kh@gmail.com
سید محمد حسن الهی
دانشجوی دکتری مهندسی کامپیوتر - نرم افزار، دانشگاه آزاد اسلامی ارومیه؛
mohammad.ela@gmail.com
چکیده
زندگی و نحوه شکلگیری «خود» از مسائل بنیادین اندیشه فلسفی است؛ با این حال، مفهوم خودآفرینی انسان در بسیاری از رویکردهای فلسفی معاصر عمدتاً در چارچوب تجربه زیسته، انتخاب، کنش و ارتباط انسان با جهان بررسی شده است. ظهور فناوریهای هوشمند و بهویژه هوش مصنوعی، زمینهای جدید برای بازاندیشی در این مسئله فراهم کرده است. انسان امروز نهتنها از هوش مصنوعی بهعنوان ابزاری برای انجام امور استفاده میکند، بلکه در تعامل مستمر با سامانههای هوشمند، محیطهای دیجیتال و اشکال جدید تولید و پردازش معنا قرار دارد. از این منظر، پرسش محوری مقاله این است که در شرایطی که هوش مصنوعی به بخشی از محیط شناختی و تصمیمگیری انسان تبدیل شده است، خودآفرینی و عاملیت انسانی چگونه دگرگون میشوند و این دگرگونی چه معنایی برای تجربه زندگی انسان دارد؟
این مقاله با رویکردی تحلیلی ـ فلسفی، ابتدا مفهوم «خودآفرینی» را در نسبت با مفاهیمی چون زندگی، عاملیت و اصالت بررسی میکند. سپس، با تکیه بر تمایز میان فناوری بهمثابه ابزار و فناوری بهمثابه میانجی تجربه انسانی، به بررسی نقش هوش مصنوعی در فرایند شکلگیری انتخابها، روایت فرد از خویشتن، تولید معنا و بازتعریف هویت میپردازد. استدلال اصلی مقاله آن است که تعامل با هوش مصنوعی را نمیتوان صرفاً رابطهای میان انسان و یک ابزار خنثی تلقی کرد؛ زیرا سامانههای هوشمند میتوانند در فرایند ادراک، انتخاب، تفسیر و بازنمایی زندگی انسانی نقش میانجی ایفا کنند. با این حال، مشارکت فناوری در این فرایند الزاماً به معنای جایگزینی عاملیت انسانی نیست، بلکه مسئله اساسی، چگونگی حفظ و بازتعریف عاملیت انسان در شرایطی است که بخشی از فرایندهای شناختی و تصمیمگیری با سامانههای هوشمند درهمتنیده شدهاند.
بر این اساس، مقاله با طرح مفهوم پیشنهادی «خودآفرینی تعاملی»، امکان بازاندیشی در مفهوم خودآفرینی در عصر هوش مصنوعی را مطرح میکند. در این شکلبندی، انسان همچنان فاعل اصلی شکلدهی به زندگی و هویت خویش است، اما فرایند خودآفرینی او در تعامل با فناوریهای هوشمند و در محیطی میانجیشده توسط آنها صورت میگیرد. در نتیجه، خودآفرینی دیگر صرفاً محصول رابطه فرد با خویشتن و جهان نیست، بلکه در شبکهای از تعامل میان انسان، فناوری و محیطهای هوشمند شکل میگیرد. از این منظر، حفظ عاملیت، تأمل و مسئولیت انسانی در مواجهه با پیشنهادها و میانجیگریهای هوش مصنوعی، شرط اساسی تداوم اصالت زندگی و خودآفرینی انسان در عصر هوش مصنوعی تلقی میشود.
کلمات کلیدی: فلسفه زندگی، خودآفرینی، هوش مصنوعی، عاملیت انسانی، فناوری، اصالت زندگی

حیات نیچهای، پیششرطِ خودآیینی کانتی: پارادوکس آیشمن
عیسی احمدی
دانش آموخته کارشناسی ارشد حقوق خصوصی دانشگاه تبریز
Jesus.achilles@gmail.com
چکیده:
با توجه به ادعای آیشمن در دادگاه اورشلیم مبنی بر اینکه قاعده اعمال خویش را بهلحاظ نظری در اخلاق کانتی مییافته است، این پرسش بنیادین پدیدار میشود که چگونه ممکن است انسانی که خود را مطیع قانونی مطلق میداند، به جای خودآیینی اخلاقی، به اطاعت از ارادهای سیاسی و بیرونیِ غیرانسانی تن دردهد؟ هانا آرنت در آیشمن در اورشلیم به این مدعای آیشمن میپردازد و نشان میدهد که فهم او از کانت در نهایت به جای خودآیینی اراده، به پذیرش اراده قانونگذار سیاسی فروکاسته شده بود. با این حال، این مسئله پرسش مهمتری را پیش مینهد: آیا برای تحقق عملی اخلاق کانتی، مرحلهای پیشین و پوشیده از توجهات نظری، لازم است؛ مرحلهای که در آن خودِ سوژه اخلاقی شکل میگیرد؟ این مقاله استدلال میکند که صرف قصد زیست اخلاقی، حسن نیت، یا حتی میل به زیستن مطابق قانون، برای تکوین انسان اخلاقیِ خودآیین کافی نیست. فرد باید پیشاپیش از درجهای از استقلال، فردیت، قدرت داوری و نقادی، و توان مقاومت در برابر هنجارهای مسلط برخوردار شده باشد. در غیر این صورت، قانون به جای آنکه محصول قانونگذاری عقل عملیِ خودآیین باشد، همچون امری بیرونی جستوجو، شناسایی و در نهایت اطاعت خواهد شد. در چنین وضعی، اقتدار سیاسی میتواند خود را بهمثابه تجسم قانون مطلق عرضه کند و نیاز انسان به قانون را از خودآیینی به دگرآیینی منحرف سازد. مقاله در پاسخ به این مسئله، با گذار از کانت به نیچه، از «حیات نیچهای» بهمثابه شرط مقدماتی و تکوینیِ اخلاق کانتی دفاع میکند. نیچه، اگرچه منتقد بنیادین اخلاق کانتی است، در این مقاله نه بهعنوان جایگزین کانت و نه صرفاً بهعنوان «فیلسوف آینده»، بلکه بهمثابه فیلسوفی «پیش از کانت» در سطح تکوین سوژه فهم میشود: فیلسوفی که مسئله پیشینیِ «چه کسی قادر است خودآیین بزید؟» را طرح میکند. تأکید نیچه بر فردیت، گسست از عرفها و ارزشهای تحمیلشده، خودفرمانی، خودفزونی و مقاومت در برابر هنجارهای مسلط، در این خوانش، نیروی لازم برای زدودن موانع شکلگیری سوژه خودآیین را فراهم میآورد. از این منظر، نیچه و کانت نه صرفاً دو قطب متعارض، بلکه دو لحظه متفاوت در تکوین انسان اخلاقیاند: نیچه امکان گسستن از ارزشها و فرمانهای تحمیلی و رسیدن به فردیت را فراهم میکند؛ کانت، پس از این گسست، امکان پرسش از قانون اخلاقی عام و احترام به انسان بهمثابه غایت فینفسه را صورتبندی میکند. بر این اساس، تز اصلی مقاله آن است که حیات نیچهای میتواند بهمثابه پیششرط تکوینیِ خودآیینی کانتی فهم شود: نیچه سوژه را از دگرآیینی رهانیده، و موانع ظهور و بروز خودآیینی را از قوای وی می زداید. آنگاه چنین سوژه طاغی اگر در این مقطع نیز اتراق نکرده و بدان اکتفا نکند، در مرحله پسین با آزادی تمام می تواند به امر مطلق اخلاقی سر نهاده و زندگی در هوای خودآیینی کانتی را بگزیند.
کلیدواژه: دولت تمامیتخواه، حیات نیچهای، خودآئینی کانتی، تکوین سوژه اخلاقی، انحراف قصد اخلاقی

معنای زندگی در افق پسامتافیزیکی؛ پیامدهای اعلان مرگ خدا
اسحق انصاری
دانشجوی کارشناسی ارشدفلسفهی دین-دانشگاه زنجان
isaac.ansari@gmail.com
چکیده
اعلان "مرگ خدا" در اندیشه نیچه، صرفا بیانگر یک چرخش الهیاتی یا نفی یک باور دینی نیست؛ بلکه در اساس، دلالت بر فروپاشی آن افق متافیزیکی دارد که در آن معنا، ارزش و غایت زندگی با ارجاع به بنیادی استعلایی و نهایی تضمین میشد. با زوال این مرجع غایی، مسئله پژوهش حاضر آن است که در افق پسامتافیزیکی، مفهوم "معنای زندگی" چه سرنوشتی مییابد و آیا میتوان بدون اتکا به معنایی ازپیشتعیینشده و بنیادین، همچنان از امکان معناداری حیات انسانی سخن گفت؟ مقاله پیشرو با رویکردی تحلیلی، پیامدهای فلسفی این فقدان بنیاد را واکاوی میکند و نشان میدهد که بحران معنا در وضعیت پستمدرن را نمیتوان صرفا با نیهیلیسم و بیمعنایی مطلق یکی دانست؛ بلکه این بحران، پیش از هر چیز، دگرگونی در نسبت انسان با بنیاد، حقیقت و خود ساختار معناست.
در این افق، با نقد اندیشه بنیادمحور و تصور حضور کامل و مدلول نهایی، معنای زندگی دیگر همچون حقیقتی عینی، ثابت و ازپیشموجود که در انتظار کشف باشد، قابل صورتبندی نیست؛ بلکه در گشودگی میان انسان، جهان، دیگری و امکانهای تاریخی زیستن شکل میگیرد و همواره در معرض بازتفسیر و تعویق قرار دارد. از این منظر، فقدان بنیاد متعالی الزاما به فقدان هرگونه معنا نمیانجامد، بلکه نسبت میان معنا، حقیقت و سوژه را دستخوش تغییر میکند. معنا دیگر حقیقتی بیرونی و مستقل از تجربه انسانی نیست، اما در عین حال به امر دلبخواهی و خودبنیاد سوژه نیز فروکاسته نمیشود؛ بلکه در فرایندی رابطهای و انضمامی پدیدار میشود که در آن انسان، بدون دسترسی به تضمینی نهایی، با جهان و دیگری وارد نسبت میشود و در افق همین نسبتها امکان معنا را میآزماید. بر این اساس، مقاله استدلال میکند که افق پسامتافیزیکی میتواند زمینه امکانیابی نوعی معنای درونماندگار را فراهم آورد؛ معنایی که نه از طریق ارجاع به یک مدلول استعلایی و نهایی، بلکه از دل خود نسبتهای زیسته، مسئولیت، انتخاب و گشودگی به امکانهای وجودی شکل میگیرد. در چنین وضعیتی، انسان نه سوژهای خودبنیاد و خالق مطلق معنا، بلکه موجودی درگیر با جهانی فاقد تضمین نهایی است که در شکلگیری و استمرار معنا مشارکت میکند. ازاینرو، مرگ خدا را میتوان نه پایان پرسش از معنای زندگی، بلکه نقطهای دانست که در آن خود صورت مسئله دگرگون میشود؛ مسئله دیگر کشف معنایی نهایی و تضمینشده نیست، بلکه امکان زیستن معنادار در غیاب چنین تضمینی است.
واژگان کلیدی: معنای زندگی، مرگ خدا، افق پسامتافیزیکی، متافیزیک حضور، نیهیلیسم، معنای درونماندگار.

از زندگی حقیقی تا شیوههای متکثر زیستن: فارابی، هگل و رورتی
میثم قهوهچیان
دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی
meisam۱۲۸۵@gmail.com
چکیده
پرسش از «زندگی حقیقی» از پرسشهای دیرپای فلسفه است، پرسشی که همواره در نسبت میان اندیشیدن و زیستن انسان مطرح شده است. پاسخ این پرسش در سنتهای مختلف فلسفی شکلهای متفاوتی به خود گرفته و همین تفاوتها ما را وادار میکند بپرسیم فلسفههای سنتی، مدرن و پسامدرن هر کدام چه نسبتی با زندگی حقیقی برقرار میکنند. این مقاله با تمرکز بر سه متفکر، فارابی، هگل و رورتی، سه صورتبندی متمایز از پیوند فلسفه، حقیقت و زندگی را بازسازی میکند.
نزد فارابی، زندگی انسانی در پیوندی مستقیم با حقیقت، سعادت و غایت آدمی فهمیده میشود. بر همین اساس، تمایزی روشن میان زندگی مطلوب و زندگیای که از غایت حقیقی انسان فاصله گرفته است برقرار میشود. زندگی در فارابی با حقیقت متافیزیکی در پیوند است. هگل دیگر حقیقت را امری ایستا و ازپیشداده نمیداند، اما پیوند بنیادین حقیقت، عقلانیت و آزادی را حفظ میکند و زندگی فردی و اجتماعی را در فرایند تاریخی تحقق آزادی صورتبندی میکند. زندگی حقیقی در فرایند تاریخ توسط انسان ساخته میشود. رورتی در نقطهای متفاوت از این دو، با نقد تصور فلسفه بهعنوان دسترسی به بنیادی نهایی برای حقیقت، امکان برخورداری فلسفه از معیاری فراتاریخی برای تعیین «زندگی حقیقی» را زیر سؤال میبرد و محور بحث را از کشف حقیقت نهایی به گفتوگو، توجیه و امکان ساختن شیوههای گوناگون زیستن منتقل میکند.
در امتداد این پرسش اصلی، دو پرسش فرعی نیز پی گرفته میشود: نخست اینکه هر یک از این سه فلسفه چه تصویری از زندگی فردی و اجتماعی به دست میدهد و دوم اینکه تفاوت و تکثر در هر کدام چه جایگاهی دارد. فرض مقاله این است که در حرکت از فارابی به هگل و سپس به رورتی میتوان جابهجاییای را تشخیص داد: از تصور زندگی مطلوب بر پایه حقیقت و غایت، به صورتبندی تاریخی و عقلانی زندگی، و از آن به پذیرش امکانهای متکثر زیستن. در این مسیر، جایگاه فلسفه در تعیین «زندگی حقیقی» دگرگون میشود. مقاله در پایان میکوشد پیامدهای این تحول را برای فهم زندگی فردی و اجتماعی امروز و امکان سخن گفتن از زندگی مطلوب در شرایط تکثر روشن کند.
کلیدواژگان: زندگی حقیقی، فارابی، هگل، رورتی، سعادت، آزادی، تکثر زیستن، فلسفه و زندگی

زندگی بهمثابۀ شدن: بازسازی مفهوم فلسفی زندگی بر اساس نظریۀ نفس و حرکت جوهری ملاصدرا
ابوالفضل مینایی
دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه و کلام اسلامی، گروه فلسفه و کلام اسلامی، دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران
abolfazlminaee۳۳@gmail.com
مفهوم «زندگی» اگرچه در علوم زیستی با مجموعهای از ویژگیهای تجربی شناخته میشود، در سطح فلسفی همچنان با پرسشی بنیادی مواجه است: زندگی چه نحو خاصی از تحقق وجود است و چه چیزی موجود زنده را از موجود غیرزنده متمایز میکند؟ این مقاله با رویکردی تحلیلی ـ بازسازی، در پی آن است که بر اساس مبانی هستیشناختی و نفسشناختی ملاصدرا، مفهومی فلسفی از زندگی بازسازی کند. مقصود، نسبت دادن یک «فلسفۀ زندگی» به ملاصدرا به معنای تاریخی و متأخر این اصطلاح نیست؛ بلکه مسئله آن است که آیا از پیوند میان اصالت و تشکیک وجود، حرکت جوهری، نظریۀ نفس، جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء، ادراک، خودآگاهی، فعل و کمال میتوان تصویری منسجم از زندگی به دست داد. مدعای اصلی مقاله آن است که حرکت جوهری، اگرچه مبنای هستیشناختی فهم زندگی بهمثابۀ شدن است، با زندگی یکی نیست؛ زیرا همۀ موجودات طبیعی در حرکت جوهریاند، اما همۀ آنها زنده نیستند. زندگی را باید نحوۀ خاصی از تحقق پویای وجود دانست که در آن ظرفیتها و کمالات متناسب با مرتبۀ وجودی موجود زنده به فعلیت میرسند. در انسان، این شدن با بدنمندی، ادراک، خودآگاهی، اختیار، فعل و جهتگیری به سوی کمال همراه است. بر این اساس، زندگی در بازسازی صدرایی عبارت است از «نحوۀ پویای تحقق وجود موجود زنده در مسیر فعلیتیافتن کمالات متناسب با مرتبۀ وجودی او». در پایان، این تلقی با برخی دیدگاههای ارسطو، برگسون، دیلتای، هایدگر، مرلوپونتی و ریکور مقایسه میشود.
واژگان کلیدی: ملاصدرا، زندگی، شدن، حرکت جوهری، نفس، کمال

زبان به مثابه زیستجهان: واکاوی پیوندِ تقلیلِ واژگانی و بحرانِ فلسفهی زندگی در ایران معاصر
محمد آقاجان نژاد
فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فلسفه ی تطبیقی از دانشگاه تبریز
چکیده:
«فلسفهی زندگی»، به مثابهی مجموعهای از باورها و الگوهای زیستنی که جهتگیریِ انسان را در جهان تعیین میکند، امروزه با بحرانی بنیادین در جامعه ایران مواجه است. این پژوهش بر آن است که نشان دهد بحران معنا در میان نسل جوان، صرفاً یک پدیده روانی یا اجتماعی نیست، بلکه پیامدِ «تقلیلِ زبانی» است. از منظر فلسفه زبان، زبان نه تنها ابزار توصیف، بلکه سازندهی ساختارِ زیستجهانِ ماست. پژوهش حاضر نشان میدهد که چگونه جایگزینی کلماتِ عمیق و مسئولیتزایی مانند «عشق» با واژگانِ سطحی و ابزاری همچون «کراش»، نه تنها تغییری در دایره واژگان، بلکه تغییری در «فلسفهی زندگیِ» فردی و اجتماعی است. در این گذار از «عمق به سطح»، میل به راحتیطلبی و گریز از تکالیفِ وجودی (مانند تعهدِ انسانی)، جایگزینِ معنای عمیقِ زیستن شده است. یافتههای این پژوهش حاکی از آن است که این رویکردِ زبانی، در واقع نوعی استراتژیِ وجودی برای فرار از رنجهایِ اجتنابناپذیرِ یک زندگیِ معنادار است.به عبارت دیگر، این پدیده، پیامد تلاقیِ سه عامل اصلی است: نخست، ترس از مواجهه با تکلف مفاهیم عمیق؛ دوم، میل به کسب آزادیهای فردی بدون پذیرش مسئولیتهای ناشی از آنها؛ و سوم، تأثیر فرهنگ راحتیطلبی و سرعت طلبی (فرهنگ آنی بودگی) ناشی از تکنولوژی و سرعت افزاینده ی پیشرفت ها بر ساختار زبان. مقاله در نهایت استدلال میکند که بازگشت به «فلسفهی زندگیِ» اصیل و متعالی، مستلزمِ بازیابیِ عمقِ زبانی و پذیرشِ لوازمِ وجودیِ کلمات است؛ چرا که بدونِ واژگانی که بارِ مسئولیت بر دوش دارند، تحققِ یک «زندگیِ زیسته» و معنادار ناممکن خواهد بود.

اضطراب آینده و بحران معنای زندگی در انسان معاصر: از تجربه روانشناختی عدمقطعیت تا بحران امکان زیستن
الهام یحیوی
دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، گروه روانشناسی، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی، دانشگاه تبریز، ایران .رایانامه:Elham_yahyavi۱۴۰۴@ms.tabrizu.ac.ir
چکیده
هدف: این مقاله با هدف تحلیل مفهومی و روانشناختی رابطه میان اضطراب آینده، عدمتحمل عدمقطعیت و معنای زندگی در انسان معاصر تدوین شده است. تمرکز اصلی بر این مسئله است که چگونه مواجهه انسان با آینده نامطمئن و نحوه ارزیابی این عدمقطعیت میتواند آینده را از زمینهای برای انتخاب و شکلگیری مسیر زندگی به منبعی برای تهدید تبدیل کند و در پی آن، تجربه معنا و امکان زیستن معنادار را با چالش مواجه سازد.
روش پژوهش: این پژوهش از نوع مفهومی ـ تحلیلی است و با بهرهگیری از دیدگاهها و یافتههای موجود در حوزههای روانشناسی و فلسفه زندگی، مفاهیم اضطراب آینده، عدمتحمل عدمقطعیت، معنای زندگی و زمانمندی انسان را در یک چارچوب مفهومی یکپارچه بررسی میکند. روابط میان این مفاهیم با رویکردی نظری و تفسیری تحلیل شده و بر تلفیق دیدگاههای روانشناختی و فلسفی برای تبیین مسئله پژوهش تمرکز دارد.
یافتهها: تحلیل مفهومی نشان داد که آینده، به دلیل نامعلوم بودن آن، میتواند هم به عنوان زمینهای برای شکلگیری مسیرهای مختلف زندگی و هم به عنوان منبعی برای تهدید تجربه شود. هنگامی که عدمقطعیت با ارزیابی منفی و عدمتحمل آن همراه میشود، اضطراب آینده افزایش مییابد. این وضعیت میتواند با اختلال در سه مؤلفه اساسی معنای زندگی، یعنی انسجام، هدفمندی و احساس اهمیت، همراه شود و توانایی فرد برای تصور آیندهای ارزشمند و معنادار را تضعیف کند. در این چارچوب، «بحران امکان زیستن» به وضعیتی مفهومی اشاره دارد که در آن فرد در تصور و ساختن آیندهای که زندگی در آن همچنان ارزشمند و معنادار باشد، با دشواری مواجه میشود.
نتیجهگیری: اضطراب آینده را نمیتوان صرفاً نگرانی درباره رویدادهای خاص آینده دانست، بلکه باید آن را در پیوند با مواجهه انسان با عدمقطعیت بنیادی زندگی نیز درک کرد. زندگی معنادار مستلزم آیندهای قابل پیشبینی یا تضمینشده نیست، بلکه به توانایی حفظ هدف، ارزش و معنا در شرایط عدمقطعیت وابسته است. بنابراین، مسئله اساسی نه حذف عدمقطعیت، بلکه چگونگی زیستن معنادار در جهانی است که آینده آن هرگز به طور کامل تضمینشدنی نیست.
کلیدواژهها:
اصطلاح یک، اصطلاح دو، اصطلاح سه، واژه چهار، واژه پنج.

بررسی تغییر مسیر فلسفه از حیاتمحوری در اندیشه هراکلیتس به متافیزیکِ بیتوجهی به زندگی
سیدجوادحسینی ،
دانشجوی دکتری فلسفه تطبیقی دانشگاه علامه طباطبایی
چکیده
هراکلیتسِ اِفسوسی در تاریخ تفکر فلسفی، پیشگامِ فهم هستی در مقام «شدن» (Becoming) و سیلان مدام است؛ متفکری که حقیقت را نه در سکون و ثبات منجمد، بلکه در حرکت ،تغییر ، تنوع و پویایی حیات بازمیشناخت. با این حال، سرنوشت اندیشه او در سنت فلسفه غرب با دگرگونی بنیادینِ مفهوم محوری «لوگوس» رقم خورد. هراکلیتس لوگوس را به مثابه قانونِ درونماندگار و هماهنگیِ تنشزای اضداد صورتبندی کرد؛ آتشی هموارهزنده که خودِ جریانِ زندگی و نبضِ جهانِ انضمامی را معنا میبخشید. اما در ادوار بعدی، متفکران با توسعه معنایی ، انتزاعبخشی و بازتعریفِ این مفهوم، لوگوس را از بستر زنده و سیال آن جدا ساختند.
مسئله اصلی این پژوهش، تبیین این گسستِ تاریخی-معرفتی است: با گذر اندیشه از هراکلیتس به افلاطون، سنت رواقی و نهایتاً الهیات فلسفی، مفهوم لوگوس توسعه یافت و از یک «عامل هماهنگ کننده» به یک «عقلِ کلی، استعلایی و ثابت» بدل گشت. این تکوین مفهومی، هرچند منتج به نظام های فلسفی انتزاعی و ذهنی مبدل شد، اما به بهای تغییر مییر فلسفه تمام شد. با توسعه لوگوس به مثابه اصلی ماورایطبیعی و مصون از تغیّر، ارزشِ ذاتیِ «حرکت» فروکاسته شد و قلمروِ صیرورت و دگرگونی، مرتبهای فرودست و سایهگون از حقیقت انگاشته شد. نتیجه گریزناپذیر چنین تحریفی در قرائت هراکلیتس، شکلگیری نوعی «تحقیر زندگی» بود؛ چرا که حیات مادی و زیسته، به علت سرشتِ ناپایدار و پرتنشِ خود، ناقص قلمداد شد و اصالت به ساحتی ایستا و عقلانی در ماورای جهان داده شد.
این مقاله با کاربستِ روشِ توصیفی تطبیقی، نشان میدهد که هراکلیتس حرکتی را ستایش میکرد که حیاتبخش و خودْ عینِ کمال بود، نه نقصان. بازخوانیِ انتقادی پارهنوشتههای هراکلیتس آشکار میسازد که لوگوسِ اصیل، فراخوانی برای پذیرش تنشهای زیستجهان و یکیدانستنِ حقیقت با شورِ زندگی است، نه فرار از آن به سوی انتزاعیات دور از زندگی واقعی. احیای این ساحتِ هراکلیتسی نه تنها امکان بازیابی پیوند میان امر عینی و تجربه زیسته را فراهم میآورد، بلکه نقدی بنیانافکن بر تمامی الهیاتها و دستگاههای متافیزیکی است که با تقلیل حرکت به امری نامتعین، زندگی را از معنای درونی و اصیلِ خود تهی ساختهاند.

زندگی اصیل در اندیشه داستایوفسکی: امکانها و دامهای وجودی
فاطمه میررحیمی
دنشجوی دکترای فلسفه دانشگاه شهید بهشتی
چکیده:
اصالت از مفاهیمی است که بیش از آنکه بتوان آن را بهصورت ایجابی تعریف کرد، در تجربه زیسته انسان و تمایز میان زندگی اصیل و نااصیل آشکار میشود. داستایوفسکی نیز به جای ارائه تعریفی انتزاعی از اصالت، آن را در بستر زندگی شخصیتهای رمانهای خود به تصویر میکشد و خواننده را با امکانها و موانع زیستن اصیل روبهرو میسازد. مسئله اصلی این پژوهش آن است که داستایوفسکی چگونه زندگی اصیل را روایت میکند و چه عواملی را در تحقق یا شکست آن مؤثر میداند. این پژوهش با رویکردی تحلیلی ـ تفسیری و با مطالعه آثار شاخص داستایوفسکی نشان میدهد که رمانهای او صرفاً بازنمایی زندگی نیستند، بلکه عرصهای برای تجربه فلسفی آن به شمار میآیند. شخصیتها در موقعیتهای مرزی، تعارضهای درونی و گفتوگوی مداوم میان صداهای مختلف وجود خود قرار میگیرند و از خلال این تجربهها، خواننده نیز با خودآگاهی، تشخیص خودِ ساختگی و امکان خودسازی مواجه میشود. بدینترتیب، روایت ادبی در اندیشه داستایوفسکی به ابزاری برای آشکار ساختن حقیقت زندگی انسان تبدیل میشود. بررسی آثار او نشان میدهد که زندگی اصیل نه حاصل رهایی از همه تعارضها، بلکه نتیجه مواجهه آگاهانه با آنهاست. رهایی تدریجی از خودخواهی، فروتنی، عشق، ایمان، پذیرش مسئولیت و توجه به دیگری، امکان حرکت به سوی زندگی اصیل را فراهم میآورد؛ در مقابل، میل به قدرت، خودبرتربینی، توهم اصالت، گریز از مسئولیت و ناتوانی در رویارویی با تعارضهای درونی، شخصیتها را در دامهای وجودی گرفتار میسازد. ازاینرو، اصالت در اندیشه داستایوفسکی وضعیتی ثابت و از پیش حاصلشده نیست، بلکه فرایندی پیوسته از خودآگاهی، انتخاب و دگرگونی وجودی است. نتیجه پژوهش آن است که داستایوفسکی مسئله زندگی اصیل را نه در قالب یک نظام فلسفی انتزاعی، بلکه از طریق روایت زندگی انسانهایی به اندیشه درمیآورد که در کشاکش آزادی و مسئولیت، ایمان و تردید، اصالت و نااصالت قرار دارند. از این منظر، رمانهای او تنها به تبیین مفهوم اصالت نمیپردازند، بلکه امکان تأمل فلسفی در باب زندگی و تجربه زیستن اصیل را نیز برای خواننده فراهم میکنند.
کلیدواژهها:
داستایوفسکی؛ زندگی اصیل؛ اصالت؛ دامهای وجودی؛ خودآگاهی؛ خودسازی

از تجربه تا توصیف: تقابل دیدگاه اول شخص و سوم شخص در فهم زندگی انسانی
پردیس بقالی
دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه تبریز
آیا زندگی را باید چنان فهمید که زیسته میشود یا چنان که در توصیف میآید؟ این پرسش که در نگاه نخست روششناختی مینماید، در بنیاد خودش به ساحت هستیشناختی راه میبرد یعنی؛ به نسبتِ از آنِ من بودن یک زندگی و چگونگیِ آن باز میگردد. فهم زندگی انسانی از دو موضع معرفتی متمایز قابل طرح است: موضع اول شخص، که زندگی و نحوه زیستن را از درون و به مثابه امری از آنِ من، بررسی میکند و موضع سوم شخص، که زندگی را همچون ابژهای در جهان عینی بازنمایی میکند. با این حال، این فروکاست طبیعتگرایانه که کیفیات پدیداری تجربه و ساختار بالذاتِ اول شخصِ آگاهی را به خصوصیات عینی تقلیل میدهد، با ناتوانی از بازنمودن چگونگی زندگی روبهرو است. در این میان آنچه از دست میرود نه یک امر داده شده بلکه نحوه داده شدن است. در نوشته حاضر ضمن روشن ساختن حدود فهم سوم شخص، نشان خواهیم داد که منظر اول شخص نیز در دو ساحت معرفتی و هستیشناختی پدیدار میگردد و خلط این دو ساحت هم امکان تقابل اول شخص و سوم شخص را مبهم میکند، هم از امکان طرح دقیق مسئله میکاهد. نتیجه آن که فهم زندگی را نباید در یکی از دو قطب عینیت گرایی و دروننگری محض جای داد؛ بلکه فهم فلسفه زندگی به نوعی در گرو فهمی میانجی است که نه به تقلیلگرایی اول شخص تن میدهد و نه به ذهنگرایی، که به بازنمایی صرف حالات ذهنی بپردازد. تجربه هر چند به نحو مستقیم با اول شخص و حالات ذهنی وی پیوند و ارتباطی درونی دارد به خودی خود، نمیتواند معیارهای لازم برای فهم و بیان معنای زندگی را فراهم آورد. همان گونه که توصیف نیز همان سان که در قالب چهارچوبهای نظری قرار میگیرد در معرض فروکاستن وجه انضمامی زندگی به ساختارهای انتزاعی است و بدین ترتیب، آنچه را که باید روشن سازد، میپوشاند. تمایز میان تبیین و توصیف در اینجا اهمیتی اساسی دارد. تبیین میکوشد پدیده را در چهارچوبی نظری صورت بندی کند، حال آنکه توصیف، در معنای مورد نظر نوشته حاضر، پیوندهایی زبانی را آشکار میکند که تجربه و فهم زندگی انسان، تنها در بستر آنها فهمیده میشود.

نگاهی به فلسفه زندگی در خوانش دلوز از اسپینوزا
علیرضا خسروی، دانشجوی دکتری فلسفه و کلام اسلامی، دانشگاه زنجان
a.khosravi@znu.ac.ir
دکتر حسن فتحزاده، دانشیار گروه فلسفه دانشگاه زنجان
hfatzade@znu.ac.ir
سؤال از چیستی زندگی و معنای آن کم و بیش محل اهتمام همه فیلسوفان بوده است. این سؤال حجم زیادی از آثار فلسفی را مستقیما یا غیرمستقیم به خود تخصیص داده است؛ اما شاید چگونگی طرح این پرسش و متعلقاتش به سبک وسیاقی بوده که آن را به مسئلهای وارون آن یعنی مرگ، حواله داده است. ژیل دلوز که ضمن تتبعات گسترده در فلسفه اسپینوزا به بازخوانی مفاهیم اساسی او و شرح و تفسیر آنها اقدام کرده است، از چرخش فلسفه بهسوی مرگ بهعنوان انحرافی در شناخت موضوع اساسی آن، یعنی زندگی، یاد میکند. به عقیده دلوز، کل سنت فلسفی غرب بهجای پرداختن به زندگی سراسر توجه خود را مصروف حاشیهای چون مرگ داشته است. در عوض، وجه ممیز اسپینوزا این است که با پشت کردن به این میراث کهن صف خود را از دیگر فلاسفه جدا ساخته و فلسفه را در مسیر بایستهاش به جریان انداخته است. از این نظر اسپینوزا را میتوان به مارکس تشبیه کرد وقتی که مدعی وارونه کردن هگل و تثبیت او در وضعیت طبیعیاش شد. بر اساس خوانش مذکور، کیفیتهای ترکیب نسبتها میان اجسام (حالمایهها) درجات وجودی موجود مدرِک و موقعیت آن را در جهان شدتها مقرر میدارد؛ بنابراین هر فعالیتی که با هدف شدت بخشیدن به وجود فرد، به شکلگیری نسبتهای سازگار بیشتری با جسم او بیانجامد، تلاشی است شایسته و مطلوب؛ تلاشی که آخرالامر باید به بالا رفتن هرچه ممکن سطح توان فرد منتج شود. در مقابل، هر مواجههای که نسبتهای ناسازگار را بیشتر کند، موجود را به گسست و نابودی نزدیکتر مینماید. زندگی باید معطوف به جستجوی انسان باشد برای دستیابی به سازگارترین نسبتها و رسالت فلسفه همراهی اوست در این جستجو.
واژگان کلیدی: زندگی، توان، حالمایه، نسبت، دلوز، اسپینوزا.

