مقالات دانشجویی کنفرانس فلسفه زندگی

تعداد بازدید: ۱۸۵۶

بخش مقالات دانشجویی کنفرانس فلسفه زندگی

قابل توجه دانشجویان محترم : 

به مقالات برگزیده دانشجویی جایزه از طرف دانشکده اهدا خواهد شد.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

سالخوردگی و امکان زندگی خوب: بدن، اصالت و مسئولیت اخلاقی در اندیشۀ سیمون دوبووار

نسرین جعفرزاده

دانشجوی دکترای فلسفه محض دانشگاه تبریز

چکیده

این مقاله امکان زندگی خوب در سالخوردگی را در اندیشۀ سیمون دوبووار بررسی می‌کند. مسئلۀ اصلی آن است که آیا محدودیت‌های بدن و تغییر جایگاه اجتماعی سالمند، امکان زندگی معنادار را از میان می‌برد یا نه. با تکیه بر جلد نخست سالخوردگی و در پیوند با جنس دوم و اخلاق ابهام، نشان داده می‌شود که سالخوردگی صرفاً مرحله‌ای زیستی نیست، بلکه وضعیتی است که در آن رابطۀ فرد با جهان و تصویر او از خویشتن دگرگون می‌شود؛ شکافی میان خودادراکی درونی و ابژه‌سازی بیرونی که همان ابهام بنیادین وجود انسانی را به اوج تنش خود می‌رساند. استدلال مقاله این است که زندگی خوب در سالخوردگی نه با انکار این محدودیت‌ها ممکن می‌شود و نه با تسلیم در برابر تصویر تحمیل‌شده از سالمند، بلکه به پذیرش صادقانه‌ی وضعیت بدن‌مند -یعنی همان چیزی که در سنت اگزیستانسیالیستی اصالت خوانده می‌شود- همراه با حفظ امکان‌های باقی‌مانده وابسته است. نتیجه آن است که امکان زندگی خوب هم به مواجهۀ صادقانۀ فرد با وضعیت خود و هم به مسئولیت جامعه در قبال منزلت و مشارکت سالمندان بستگی دارد.

واژگان کلیدی: سیمون دوبووار، سالخوردگی، زندگی خوب، بدن‌مندی، اصالت، مسئولیت اخلاقی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

فقدان ساختاری و معنای زندگی: بازسازی افلاطونی، هگلی و لاکانی

امیر محمد قدس

دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه تبریز

چکیده:

پرسش از چراییِ غیابِ «زندگی» در گفتار فلسفی معمولاً در افقی آسیب‌شناسانه (نظیر سیطره انتزاع مفهومی) پاسخ می‌گیرد. مدعای مقاله آن است که حیات برای اندیشه فلسفی نه یک حضور بی‌واسطه، بلکه از خلال شکافی فهم‌پذیر می‌شود که خود شرط امکان تعین‌یافتن معنا و سوژگی است. مقاله با روش خوانش درون‌متنی و بازسازی تطبیقی، سه صورت‌بندی ناهمسان اما هم‌ساخت از این مسئله را بررسی می‌کند: نخست، دیالوگ فایدونِ افلاطون و مفصل‌بندیِ تفکر در مقامِ «تمرینِ مرگ»  (Meletē thanatou)؛ دوم، در منطق هگل، که حیات به‌مثابه ایده بی‌واسطه از طریق نفی و وساطت به مفهوم  (Begriff)گذر می‌کند؛ و سوم، صورت‌بندیِ روان‌کاویِ لاکانی از خصلتِ مرگ‌آورِ دال و تکوینِ فقدانِ هستی . (Manque-à-être) این بازخوانی می‌کوشد امکان‌هایی نظری برای فهمِ معنای زندگی به‌مثابه افقِ «آزادی» فراهم آورد. بنابراین، دو شکل از بستار معنا نقد می‌شود: اراده‌گرایی سوبژکتیو، که معنا را محصول اراده فردی می‌داند، و رویکرد هستی-خداشناسانه (انتوتئولوژیک)، که معنا را به حضور یک موجود برتر (prōtē ousia) یا بنیاد نهایی وابسته می‌کند. مقاله استدلال می‌کند که هر دو مسیر، با نادیده‌گرفتنِ خصلتِ رادیکال و ساختاریِ این شکاف، امکان فروافتادن در ورطه نیهیلیسم و خوانش تراژیک از زندگی را تقویت می‌کنند. نتیجه مقاله آن است که آزادی نه از حذف فقدان، بلکه از نسبت‌گرفتن سوژه با فقدان ساختاری برمی‌خیزد. از این منظر، معنای زندگی محتوایی از پیش آماده یا صرفاً خودساخته نیست، بلکه افقی گشوده(ekstatic) و نا-تمام(not-all) است که در آن سوژه امکان‌های خود را متعین می‌کند.

کلمات کلیدی: زندگی، غیاب، معنای زندگی، تمرین مرگ، فقدانِ هستی، آزادیِ سوژه، نیهیلیسم

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

زندگی به‌مثابه خروج از غار: بازخوانی کی‌یرکگوری تمثیل افلاطون و تعریف وجودی زندگی

عباس سوری

دانشجوی دکترای فلسفه، دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره)، قزوین، ایران

محمد رعایت جهرمی

دانشیار گروه فلسفه، دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره) ، قزوین، ایران

چکیده

تاریخ فلسفه، تمثیل غار افلاطون را عمدتاً به‌مثابه روایتی معرفت‌شناختی درباره‌ی گذار از جهل به معرفت شناخته است. این نوشتار می‌کوشد نشان دهد کی‌یرکگور، به‌رغم نقد رادیکالش بر سنت افلاطونی و نظام‌سازی هگلی، به شکلی پارادوکسیکال، وارث همین تمثیل است؛ با این تفاوت که او غار را از قلمرو نظریه به درون حیات فردی، دینی و رنج‌آلودِ انسان مدرن منتقل می‌کند و بدین‌سان تعریفی وجودی از «زندگی» به دست می‌دهد. نوشتار حاضر بر دو گام استوار است: نخست، بازتعریف عناصر تمثیل در افق کی‌یرکگوری؛ در این میان، غار به «بیرونی‌بودگی» بدل می‌شود، سایه‌ها به صورت‌های بی‌خطرشده‌ی حقیقت، توده به دیوار غار، نور به حقیقت سوبژکتیو، صعود به رنجِ فرد شدن، و بازگشت. دوم، نشان دادن این نکته که حیات زیسته‌ی کی‌یرکگور خود یکی از رادیکال‌ترین بازآفرینی‌های مدرن این ساختارِ چهارمرحله‌ای است: اسارت در سایه‌های گناه، پدر و مسیحیت رسمی؛ چرخش دردناک در گسست از رژین اولسن؛ خروج به نورِ تنهایی در برابر خدا؛ و بازگشت به جامعه‌ی دانمارک برای نقد کلیسای رسمی. نتیجه اینکه در این خوانش، چرخش نه حاصل استدلالی انتزاعی، بلکه رخدادی وجودی است و رهایی نه پایان مسیر، بلکه آغاز مسئولیت است. زندگی، در این تعریف، نه موضوعی برای شناخت بلکه امری است که باید زیسته شود؛ حقیقتی که اگر روشن و قابل انتقال بماند، فرد را دگرگون نمی‌کند. دشوارترین مسئله‌ی فلسفه نه شناختِ حقیقت، که زیستنِ آن است.

کلیدواژه‌ها: تمثیل غار، حقیقت سوبژکتیو، فردیت، درون­بودگی، فلسفه‌ی زندگی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

امکان زیستن پس از فاجعه: تأملی فلسفی در مفهوم زندگی در نفثةالمصدور نَسَوی

حسین قسامی دانشجوی دکترای فلسفه دانشگاه تبریز

چکیده

این مقاله می‌کوشد مفهوم «امکان زیستن پس از فاجعه» را در نفثةالمصدور شهاب‌الدین محمد خُرَندِزی زیدَری نَسَوی بررسی کند. مسئله اصلی پژوهش آن است که در وضعیتی که فاجعه نظم سیاسی و اجتماعی، امنیت، تعلق خاطر، توان کنش، افق آینده و حتی ظرفیت فهم و تدبیر انسان را متزلزل می‌کند، چگونه می‌توان از استمرار زندگی سخن گفت. فرضیه مقاله آن است که فاجعه در نفثةالمصدور صرفاً مجموعه‌ای از حوادث بیرونی نیست، بلکه امری است که جهان آشنای قابل زیست را فرو می‌پاشد و در نتیجه خود زندگی را متأثر می‌سازد. بااین‌حال، پیشامد فاجعه به معنای پایان کامل حیات یا از میان رفتن امکان زیستن نیست. خوانش درون‌متنی اثر نشان می‌دهد که نسوی حیات را با استعاره‌هایی چون «کشتی حیات»، «رشته‌ی یکتای حیات» و «شعله‌ی ضعیف زندگانی» همچون امری شکننده، ناپایدار و همواره در معرض گسست صورت‌بندی می‌کند. از سوی دیگر، محنت از سطح حادثه فراتر می‌رود و به جان، تن، خاطر، عقل و حتی صبر نفوذ می‌کند. در چنین وضعیتی، تمایز میان «زنده بودن»، «بقا» و «زیستن» اهمیت می‌یابد. ممکن است انسان پس از فاجعه همچنان زنده باشد، اما صورت پیشین زندگی او، شبکه تعلقات و توان کنش او فروپاشیده باشد. مقاله نشان می‌دهد که استمرار زیستن در متن نسوی نه با بازگشت به وضعیت پیشین، بلکه از طریق حفظ نسبتی حداقلی با جهان، گذشته و آینده، امید، حرکت، خاطره و روایت امکان‌پذیر می‌شود. امید در اینجا به معنای اعتماد به ثبات جهان یا تضمین آینده نیست؛ بلکه امکان حرکت در جهانی است که ناپایداری آن آشکار شده است. روایت نیز درمان یا رفع فاجعه نیست، بلکه کنشی برای حفظ نسبت انسان با تجربه‌ای است که هنوز پایان نیافته است. بر این اساس، نتیجه مقاله آن است که زیستن پس از فاجعه در نفثةالمصدور نوعی زیستِ دگرگون‌شده است: زیستنی که در آن مرگ، رنج، فقدان و ناپایداری از میان نمی‌روند، بلکه درون صورت تازه‌ای از نسبت انسان با حیات، گذشته و آینده حمل می‌شوند.

کلیدواژه‌ها: نفثةالمصدور، نسوی، زندگی، حیات، بقا، فاجعه، محنت

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

کوشش مادام‌العمر برای آزادی

بازخوانی فلسفۀ فیشته به‌منزلۀ فلسفه‌ای دربارۀ زندگی

علی حسن‌زاده

 دانشجوی دکتری، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران. رایانامه: alihasso1989@gmail.com

چکیده

مقالۀ حاضر در پی بازخوانی فلسفۀ یوهان گوتلیب فیشته به‌منزلۀ فلسفه‌ای دربارۀ زندگی است. مسئلۀ اصلی پژوهش، تبیین این مدعاست که چگونه ایدئالیسم استعلایی فیشته از چارچوب سنتی نظریۀ شناخت فراتر می‌رود و به تبیینی از نحوۀ هستی و کنش انسان تبدیل می‌شود. آغازگاه مقاله، مسئلۀ وحدت عقل نظری و عقل عملی در فلسفۀ نقدی کانت و تلاش فیشته برای بنیادگذاری این وحدت بر مبنایی عملی است. استدلال می‌شود که فیشته با مفهوم «کردوکار»، خودآگاهی را نه امر واقع آغازین، بلکه فعالیتی خودبنیاد و خودتعین‌بخش می‌داند که هم‌زمان بنیاد شناخت و عمل انسانی است. بر اساس این تفسیر، که مفاهیمی چون «مانع/محرک»، «سوژۀ منقسم» و «کوشش نامتناهی» را در متون دورۀ ینا (1794ـ1798) مورد بررسی قرار می‌دهد، انسان نزد فیشته موجودی است که در نسبت دیالکتیکی میان تناهی و عدم‌تناهی، محدودیت و آزادی، خود را می‌سازد. یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که فلسفۀ فیشته را نمی‌توان صرفاً نظامی نظری دربارۀ ساختار آگاهی یا تلاشی برای احیای فلسفۀ اولی از طریق چرخش معرفت‌شناختی تلقی کرد؛ می‌توان این فلسفه را به‌منزلۀ فلسفه‌ای دربارۀ زندگی انسانی بازتفسیر کرد که در آن زندگیْ کوششی مادام‌العمر برای آزادی و آزادیْ فرایند مستمر خودتعین‌بخشی و تحقق سوژگی در جهان انضمامی است. از این منظر، بازخوانی فیشته امکان فهم تازه‌ای از نسبت میان فلسفه و زندگی در جهان معاصر فراهم می‌کند.

کلیدواژه‌ها: فیشته، فلسفه، زندگی، کوشش، آزادی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

از خودآفرینی تا فنا: نسبت شدن و از خودگذشتن در معنای زندگی از منظر مولوی

یسنا داداش پور

کارشناس ارشد فلسفه

دانشگاه تبریز

ysnadadashpwr@gmail.com

چکیده

مسئله معنای زندگی یکی از مسائل بنیادین در فلسفه زندگی است. در اندیشه مولوی، زندگی نه وضعیتی ایستا، بلکه فرایندی پیوسته از شدن، تحول و فراروی از خویشتن است. پرسش اصلی پژوهش این است که این فرایند چگونه از خودشناسی و خودآفرینی به خودفراروی و فنا می‌انجامد و فنا چه نسبتی با معنای زندگی دارد؟ پژوهش حاضر با روش تحلیل مفهومی و خوانش تفسیری متون مولوی، به‌ویژه مثنوی معنوی، مفاهیم شدن، خودشناسی، خودآفرینی، فنا، بقا و عشق را در پیوند با یکدیگر بررسی می‌کند و ابیات مرتبط را بر اساس نقش آنها در تبیین سیر وجودی انسان تحلیل می‌کند. یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که در اندیشه مولوی، انسان در مسیر زندگی با شناخت خویشتن و فعلیت‌بخشیدن به امکان‌های برتر وجود، از وضعیت موجود فراتر می‌رود. خودآفرینی در این معنا به معنای ساختن خویشتن در مسیر کمال است، اما این فرایند در خودبنیادی متوقف نمی‌شود و در مرحله‌ای عالی‌تر به خودفراروی و فنا می‌انجامد. فنا نیز به معنای نابودی اصل وجود یا شخصیت انسان نیست، بلکه عبور از خود نفسانی و محدود است و از همین رو، با بقا پیوندی درونی دارد. عشق نیروی محرک این سیر و عامل امکان‌بخش این دگرگونی است. بر اساس این یافته‌ها، معنای زندگی در اندیشه مولوی را می‌توان در پیوند چهار مؤلفه فهم کرد؛ زندگی به‌مثابه سفر، فرایند شدن، خودفراروی و عشق. در این چارچوب، فنا نه فرجام شدن، بلکه اوج آن و گذار از صورت محدود وجود به بقایی متعالی است.

واژگان کلیدی: مولانا، فلسفه زندگی، معنای زندگی، شدن، خودشناسی، خودآفرینی، خودفراروی، عشق، فناو بقا.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

اخلاق حیات: طرح امکانِ حیات اخلاقیِ وظیفه‌نگر، سرشار از قدرت و آری‌گویانه به حیات

عیسی احمدی

دانشجوی دکترای حقوق دانشگاه تبریز

jesus.achilles@gmail.com

چکیده:

این مقاله در پی طرح امکانی فلسفی_ عملی برای طریقی از حیات اخلاقیِ وظیفه‌نگر است که سرشار از قدرت و آری‌گوی به حیات باشد. نقطه‌ عزیمت مقاله اخلاق کانتی است: خودآئینی، اراده نیک، امر مطلق، جهان‌شمولی اصل عمل، احترام به انسانیت به مثابه غایت فی‌نفسه و ایده ملکوت غایات. با این‌حال در تعمیق فلسفی_عملی پرسش کانتی چه باید بکنم؟ انسان اخلاقی در زندگی روزمره می پرسد آنچه که باید را، چگونه می‌توانم انجام دهم؟ با چه توانی؟ پایداری، آفرینندگی و شور حیاتیِ آن را که شرط دوام و توفیق و رضایت است از کجا کسب کنم؟در تجربه‌ی زیسته‌ی اندیشه‌ورزانه اخلاقی، راهکاری جز استمساک به افق نگرش نیچه رهگشای انسان اخلاقی نمی‌تواند بود. نه اینکه کانت و نیچه هم‌افق بوده اند یا مکمل تاریخی یک‌دیگرند. بلکه به مثابه‌ی تقارب این دو افق در زیست شخص اخلاقی برای ره‌گشودن به نحوه‌ای مقنع و پادشکننده از حیات اخلاقی. اخلاق کانتی حدود اخلاقی عمل و اصول بنیادین را فراهم می‌کند؛ و نگرش نیچه‌ای همچون آری‌گویی به حیات، رهایی از کین‌توزی، شور دیونیزوسی، خودفزایی و خلاقیت و آفرینندگی، قدرت لازم و پویایی این حیات را تامین می‌کند. مدعای اصلی مقاله آن است که می‌توان به‌صورت سازنده‌ای از تقارب این دو افق، الگویی از انسان کانتی با روح نیچه‌ای به دست داد: انسانی که از نظر هنجاری و اصولی به شأن و حرمت انسان وفادار، و مراقب حفظ خودآئینی خویش است، اما برای تامین و تضمین دوام نیروی چنین زیستی متکی به بینشی سرشار از قدرت، خلاق و خودفزا و آری‌گوی به حیات است. بااین‌حال، مقاله امکان تحقق کامل این ترکیب در یک فرد را نیز مسئله‌مند می‌کند و پیشنهاد می‌دهد که شاید این هم‌افزایی نه فقط درون یک شخص، بلکه در دوستی، مؤآنست، دیالوگ، همراهی و وفاق و اتفاق میان انسان‌های کانتی و نیچه‌ای سهل‌تر می‌تواند محقق گردد. در پایان، با استفاده‌ی تکمیلی از برخی مفاهیم دلوزی و هایدگری، حیات اخلاقی به‌مثابه ریتمی از تعهد، اقدام و کنش، سرسختی، مکث، استراحت، سکوت، و به‌نحوی پادشکننده بازگشت به کنش و اقدام صورت‌بندی می‌شود.

کلیدواژه: کانت، نیچه، خودآئینی، اخلاق حیات، آری‌گویی به حیات، شور، انسان به مثابه غایت فی‌نفسه

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

اضطراب به‌مثابه گسست: امکان سوژگی در کی‌یرکگور و لکان

امیرحسین متقی

دانش‌آموخته فلسفه معاصر، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران. رایانامه: amirhossein345mottaghi@gmail.com.

چکیده:

این مقاله اضطراب را در اندیشه کی‌یرکگور و لکان با یکدیگر مقایسه می‌کند. در اینجا با دو صورت‌بندی متفاوت از سوژگی مواجهیم: یکی بر امکان و دیگری بر فقدان بنا شده است. کی‌یرکگور اضطراب را مواجهه آزادی با امکانِ خویش می‌داند. آزادی نه از رهگذر ضرورت، بلکه به واسطه ساختار خود، دچار سرگیجه و درهم‌تنیدگی می‌شود. انتخاب تنها پس از این درهم‌تنیدگی و در قالب جهش کیفی روی می‌دهد. اضطراب به آینده تعلق دارد، زیرا امکان نیز به آینده تعلق دارد. در مقابل، لکان اضطراب را نشانه‌ای در نزدیکی ابژه کوچک a می‌داند. اضطراب نه از غیاب، بلکه از فقدانِ فقدان برمی‌خیزد. سوژه درون نظم نمادین شکافته می‌شود و به میلی گره می‌خورد که به دیگری بازمی‌گردد. مقاله استدلال می‌کند که هر دو متفکر سوژگی را در نقطه‌ای از گسست قرار می‌دهند، نه بر بستری ثابت و پایدار. کی‌یرکگور این گسست را از خلال آزادی و ایمان می‌خواند و لکان آن را از خلال ساختار و میل تفسیر می‌کند.

این مقایسه ضمن حفظ این تفاوت، از یکی‌انگاشتن «فرد» در اندیشه کی‌یرکگور و «سوژه» در اندیشه لکان پرهیز می‌کند. همچنین، حدود و مرزهای هر یک از این دو چارچوب نظری را می‌آزماید. فرد در اندیشه کی‌یرکگور به سوی ایمان حرکت می‌کند و ایمان به‌منزله راهی برای حل‌وفصل این وضعیت مطرح می‌شود؛ گامی که شکافی را که اضطراب گشوده است می‌بندد. در مقابل، سوژه لکان به چنین بسته‌شدنی دست نمی‌یابد. میل پیوسته حول همان فقدانِ مفقود می‌چرخد و ساختار هیچ حل‌وفصل نهایی‌ای را در خود تعبیه نکرده است. این تفاوت خود حد و مرز این مقایسه را تعیین می‌کند. بنابراین، می‌توان دید که قیاس در کجا برقرار می‌ماند و در کجا از هم می‌گسلد؛ و این گسست به همان اندازه که هم‌پوشانی اهمیت دارد، برای مقایسه تعیین‌کننده است.

روش این پژوهش، تحلیل مفهومی و مقایسه‌ای است. در این پژوهش، کتاب مفهوم اضطراب کی‌یرکگور برای پیگیری مفاهیم اضطراب، امکان، آزادی، انتخاب، نومیدی و خودشدن خوانده می‌شود. همچنین، سمینار دهم لکان برای بررسی دیگری، سوژه شکافته، فقدان، میل و ابژه کوچک a مورد مطالعه قرار می‌گیرد. مبنای مقایسه یک مسئله مشترک است: سوژه چگونه بدون برخورداری از یک بنیاد ثابت شکل می‌گیرد؟ مقاله از یکی‌انگاشتن مفاهیم «فرد» در اندیشه کی‌یرکگور و «سوژه» در اندیشه لکان پرهیز می‌کند و هر مفهوم را در سراسر مقایسه در بستر نظری خاص خود حفظ می‌کند.

هدف مقاله نشان دادن این نکته است که آزادی با امکان درهم‌تنیده می‌شود. اضطراب با آینده پیوند دارد، زیرا امکان به آینده تعلق دارد. خود از خلال انتخاب شکل می‌گیرد، اما انتخاب پیش از آنکه انتخاب‌کننده‌ای وجود داشته باشد رخ می‌دهد. ناتوانی از انتخاب به نومیدی می‌انجامد. سوژه درون میدان دیگری شکل می‌گیرد، پیش از آنکه انتخابی از سوی خود صورت گیرد. فقدان از همان ابتدا میل را ساختار می‌دهد. اضطراب به فقدانِ فقدان مربوط است، نه به یک ابژه غایب. ابژه کوچک a نقطه‌ای را نشان می‌دهد که در آن فاصله فرو می‌ریزد. تمام بخش‌های مقاله به یک ساختار واحد اشاره دارند: سوژگی در نقطه‌ای از گسست شکل می‌گیرد. کی‌یرکگور این گسست را از خلال ایمان می‌خواند و لکان آن را از خلال ابژه کوچک a.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

فراتر از تقلیل‌گرایی زیستی: «زندگی ملموس» و ساختار قطبی در آثار رومانو گواردینی به سوی فلسفه‌ای نوین از زندگی

جوزپه رینالدی

دانشجوی دکترای فلسفه

دانشگاه پاپی آنتونیانوم – ایتالیا

giuseppe.rinaldi@icpadula.edu.it

چکیده

این مقاله با هدف بررسی مفهوم «زندگی» به عنوان یک مقوله فلسفی و وجودی مستقل، رها از تقلیل‌های زیستی-کارکردی و همچنین از تخصص‌گرایی بیش از حد مفهومی، نوشته شده است. این مطالعه با الهام از بینش‌های رومانو گواردینی در کتاب «زندگی در برابر فلسفه زندگی» (۱۹۲۵)، نشان می‌دهد که چگونه «زندگی ملموس» بر اساس معماری تقابل‌های قطبی ساختار یافته است که نمی‌توان آن را صرفاً به قوانین علیت یا انباشت دانش تقلیل داد. این تحلیل برجسته می‌کند که چگونه هستی‌شناسی زندگی گواردینی به نقدی رادیکال از «فقر خود» انسان معاصر در مواجهه با افراط‌های ناشی از ظهور قدرت مصنوعی و قدرت تبدیل می‌شود. از نظر گواردینی، زندگی شخصی فرآیندی بی‌پایان است که با محدودیت و پویایی مواجهه با دیگری مشخص می‌شود. این رویکرد، پل نظری پرباری را با فلسفه پیچیدگی ادگار مورین و مانیفست او با عنوان «آموزش برای زندگی» برقرار می‌کند. هر دو متفکر بر ضرورت «اخلاق محدودیت» که بر هرگونه وحدت‌گرایی شناختی غلبه می‌کند تا به سوی پایان‌ناپذیری واقعیت و استقلال ذهن آموزش دهد، هم‌نظر هستند. بنابراین، این مقاله قصد دارد نشان دهد که «زندگی» - به عنوان یک پویایی قطبی و پیچیده - پایه و اساس اولیه ضروری برای بازسازی آموزش (Bildung) و مسئولیت شخصی در جهان معاصر را تشکیل می‌دهد.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

ماتریس هوشمند: حیاتِ تن‌مند، حافظه جسمانی و مقاومت استعمارزدا

مادلنا چلانو

دانشجوی دکتری فلسفه (گرایش تاریخی-نظری)،

دانشگاه پاپی آنتونینوم (PUA)، رم، ایتالیا.

maddalenacelano@gmail.com

این جستار نظری، مفهوم «حیات» و ماده را بازاندیشی کرده و آن‌ها را از هرگونه چارچوب مکانیکی، منفعل یا تقلیل‌گرایانه رها می‌سازد. هدف اصلی، عبور از دوگانه‌انگاری دکارتی و مقوله‌های تحمیل‌شده توسط مدرنیته‌ی پدرسالار و استعماری است؛ مدرنیته‌ای که در طول تاریخ، طبیعت و بدن‌ها را صرفاً به ابزارهایی برای استخراج و سلطه تقلیل داده است. برای دستیابی به این گسست معرفت‌شناختی، متن حاضر گفتگویی دقیق میان چندین دیدگاه انتقادی بنیادین برقرار می‌کند. از یک سو، تحلیل بر پایه تأملات دانیلا پلگرینی درباره «خردِ ماده» و «راه سومِ جزئیت‌گرایی» در تقابل با دوتایی‌های فالو-لوگوس‌محور (مرد-محور/عقل‌محور) بنا شده است؛ و از سوی دیگر، انسان‌شناسی سیاسی ریتا سگاتو را در خود جای می‌دهد که بدن را به مثابه قلمرو اصلیِ تسخیر و هدفِ آموزشِ ساختاریِ قساوت، واسازی می‌کند. اکوفمینیسم رادیکال و بوم‌شناسی معنویِ مری دالی —که بر تقابل میان انرژیِ حیات‌دوست (بیوفیلیک) و مرگ‌دوستیِ (نکروفیلیِ) سیستمی متمرکز است— به همراه جهان‌بینی بومی و استعمارزدایِ فرانچسکا گارگالو چلنتانی، این چارچوب انتقادی را تکمیل می‌کنند؛ جهان‌بینی‌ای که در آن انسان‌ها، ساحتِ تن‌مندی و زمین، یک ماتریس واحد، زنده و مبتنی بر روابط متقابل را تشکیل می‌دهند. نوآورانه‌ترین جنبه‌ی این مسیر، تعامل مستمر آن با پیشرفته‌ترین مرزهای علمی معاصر است. اپی‌ژنتیک، علوم اعصاب، زیست‌شناسی گیاهی و فیزیک نظری به شکلی دقیق نشان می‌دهند که ماده و بافت‌های جسمانی، عناصری بی‌جان و خنثی نیستند، بلکه از آرشیوی زیستی، حافظه‌ای بین‌نسلی و هوشِ بدنیِ خودمختار برخوردارند. این یافته‌های علمی، هم‌سویی عمیقی با روان‌شناسی ژرف‌نگر (Depth Psychology) دارند؛ به‌ویژه از طریق مفاهیم یونگیِ «اونوس موندوس» (Unus Mundus/جهان واحد) و شهودِ جیمز هیلمن درباره «آنیما موندی» (Anima Mundi/روح جهان). در نهایت، این اثر با ترمیم شکاف میان روح و ماده، فلسفهٔ زندگی را نه همچون گمانه‌زنی‌های انتزاعیِ هستی‌شناختی، بلکه به مثابه کنشِ زیسته‌، جمعی و تقلیل‌ناپذیرِ مقاومتِ استعمارزدا و حاکمیتِ هستی‌شناختیِ بدن‌ها و زمین، بازتعریف می‌کند.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

مواجهه با ناکامی: یک نظرورزی روانکاوانه در باب معنی زندگی

جواد فرشباف زیوری

کارشناس ارشد روان­شناسی بالینی، گروه روان­شناسی، دانشکده علوم تربیتی و روان­شناسی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران.

javad.farshbaf.zivari@gmail.com

چکیده:

نوشتن درباره معنای زندگی مستلزم روشن‌ساختن تعریف این مفهوم به‌عنوان آن چیزی است که در زندگی اهمیتی بنیادین دارد. این مقاله با تمرکز بر نظریه روابط اُبژه و به‌ویژه مفهوم ناکامی، استدلال می‌کند که معنای زندگی را باید در ارتباط با تجربه بنیادین ناکامی و نحوه مواجهه با آن فهمید. با تکیه بر آرای بیون، نشان داده می‌شود که تفکر و معنادهی اساساً در پاسخ به ناکامی شکل می‌گیرند و ظرفیت تحمل ناکامی وابسته به انباشت روابط اُبژه‌ای خوب و ماتریس مراقبتی روابط است. زندگی معنادار نه مجموعه دستاوردها یا خوشبختی رادیکال، بلکه شیوه زیستنی است که در آن فرد ناکامی‌ها را انکار یا واپس‌رانی نمی‌کند، بلکه آن‌ها را تحمل کرده و به آن‌ها معنا می‌بخشد؛ فرایندی پویا میان مواضع پارانوئید-اسکیزوئید و افسرده‌وار که به انسجام زمانی در ذهن و ارتباط واقعی با دیگری می‌انجامد. بدین‌ترتیب، معنای زندگی نه راه‌حلی برای یک مسئله، بلکه شیوه‌ای از زیستن است که بر ظرفیت تحمل ناکامی و گشودگی به دیگری استوار است.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

معنای زندگی به‌مثابه نحوه‌ی هستی؛ زمانمندی، بی‌خانمانی و هستن به سوی مرگ از منظر هایدگر

فرزین یزدانی

دانشجوی ارشد فلسفه دانشگاه تبریز

farzin.yazdani@gmail.com

چکیده:

هر نوشتاری در مقابل گفتار محافظه‌کار است، از همین روی، صورت آوایی نسبت به نوشتار در بستر زمان تغییر بیشتر دارد، این میل به محافظه‌کاری میل به حفظ وضعیت فعلی، میل به بودن در همان شرایط است.

پس هر نوشتاری پیشاپیش میل به زندگی است. زندگی میل به هستی یا کناتوس نیز می‌باشد؛ مسئولیتی در‌باب آن و جهت حفظش داریم، یعنی در‌باب هستیِ خود مورد سوال قرار می‌گیریم و همِّ هستی خود را داریم. زندگی امری هست میان تولد و مرگ؛ زندگی در این ساحت عرفی هم با هستی هستنده و هم نیستی هستنده پیوند دارد. پس زندگی با تاناتوس نیز رابطه دارد. هراکلیتوس می‌گوید: «نامِ کمان، زندگی است ولی کارش مرگ است.» زندگی به عنوان شق سوم در میانه‌ی دو گانه‌ی مرگ و تولد (غیاب و حضور) قرار دارد، هم صرف شدن هست هم برآمدن. خنثی نسبت به هر دو اما همبستگی با هر دو دارد. این صرف شدن و برخواستن، زمان و زمانیدن است. در نگاه عامیانه زمان صرف می‌شود، اکنون‌ها سپری می‌شوند، گویی معنای زندگی درگذشته و سپری شدن (که با حافظه پیوند دارد) می‌باشد، اما هر اکنونی از پس اکنونی بعدی می‌آید یعنی فوسیس (بالندگی) یا صیرورت یا شدن (هستی به نیستی و نیستی به هستی بدل می‌شود.) این تغییر نه فقط کمیتی بلکه در کیفیت نیز ایجاد می‌شود و رو به آینده دارد.

مقدمه:

زندگی و معنای آن چند سال اخیر در ایران و جهان از منظر زیست‌شناسی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، سیاست و فلسفه موضوع پژوهش بوده است. خصوصا از گسترش کرونا در جهان و بحث جنگ میان ایران با اسرائیل و آمریکا، انسان با مرگ، پایان‌مندی و بی‌خانمانی خود مواجه بیشتری داشته هر چند انسان با این موضوعات در جنگ‌های جهانی اول و دوم و بمب‌های اتمی به مراتب درگیری عملی بیشتری داشته، اما جدا از تمام بحث‌های سیاسی و روانی، خودِ زندگی، خودش به‌صورت خنثی و توصیفی مورد پژوهش ما می‌باشد. زندگی به عنوان نوعی هستن، همواره هستن به سوی پایان (که در پروا بنیان دارد) است؛ پایان ضرورتا به معنای کمال و غایت (انتلخیا) نمی‌باشد. مرگ در وسیع‌ترین معنا پدیده‌ای از زندگی است، زندگی باید به‌مثابه نوعی از هستن فهمیده شود که در- جهان-هستنی به آن تعلق دارد.(هایدگر، ۱۹۶۲، ۳۱۶-۳۱۸) قصد آن است زندگی را از منظر هایدگر بررسی کنیم. این مقاله به ترتیب به بحث‌های هستن-در-جهان، پروا، بی‌خانمانی، مرگ و زندگی، هستی و نیستی خواهد پرداخت.

کلمات کلیدی: زندگی، مرگ، زمانمندی، بی‌خانمانی، در- جهان- هستن، پروا، هستی، نیستی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

خودآفرینی انسان در عصر هوش مصنوعی: تأملی در نسبت زندگی، عاملیت و فناوری

نویده خدائی

دانشجوی دکتری مدیریت فناوری اطلاعات، دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران ؛

 navideh.kh@gmail.com

سید  محمد حسن الهی

 دانشجوی دکتری مهندسی کامپیوتر - نرم افزار، دانشگاه آزاد اسلامی ارومیه؛

 mohammad.ela@gmail.com

چکیده

زندگی و نحوه شکل‌گیری «خود» از مسائل بنیادین اندیشه فلسفی است؛ با این حال، مفهوم خودآفرینی انسان در بسیاری از رویکردهای فلسفی معاصر عمدتاً در چارچوب تجربه زیسته، انتخاب، کنش و ارتباط انسان با جهان بررسی شده است. ظهور فناوری‌های هوشمند و به‌ویژه هوش مصنوعی، زمینه‌ای جدید برای بازاندیشی در این مسئله فراهم کرده است. انسان امروز نه‌تنها از هوش مصنوعی به‌عنوان ابزاری برای انجام امور استفاده می‌کند، بلکه در تعامل مستمر با سامانه‌های هوشمند، محیط‌های دیجیتال و اشکال جدید تولید و پردازش معنا قرار دارد. از این منظر، پرسش محوری مقاله این است که در شرایطی که هوش مصنوعی به بخشی از محیط شناختی و تصمیم‌گیری انسان تبدیل شده است، خودآفرینی و عاملیت انسانی چگونه دگرگون می‌شوند و این دگرگونی چه معنایی برای تجربه زندگی انسان دارد؟

این مقاله با رویکردی تحلیلی ـ فلسفی، ابتدا مفهوم «خودآفرینی» را در نسبت با مفاهیمی چون زندگی، عاملیت و اصالت بررسی می‌کند. سپس، با تکیه بر تمایز میان فناوری به‌مثابه ابزار و فناوری به‌مثابه میانجی تجربه انسانی، به بررسی نقش هوش مصنوعی در فرایند شکل‌گیری انتخاب‌ها، روایت فرد از خویشتن، تولید معنا و بازتعریف هویت می‌پردازد. استدلال اصلی مقاله آن است که تعامل با هوش مصنوعی را نمی‌توان صرفاً رابطه‌ای میان انسان و یک ابزار خنثی تلقی کرد؛ زیرا سامانه‌های هوشمند می‌توانند در فرایند ادراک، انتخاب، تفسیر و بازنمایی زندگی انسانی نقش میانجی ایفا کنند. با این حال، مشارکت فناوری در این فرایند الزاماً به معنای جایگزینی عاملیت انسانی نیست، بلکه مسئله اساسی، چگونگی حفظ و بازتعریف عاملیت انسان در شرایطی است که بخشی از فرایندهای شناختی و تصمیم‌گیری با سامانه‌های هوشمند درهم‌تنیده شده‌اند.

بر این اساس، مقاله با طرح مفهوم پیشنهادی «خودآفرینی تعاملی»، امکان بازاندیشی در مفهوم خودآفرینی در عصر هوش مصنوعی را مطرح می‌کند. در این شکل­بندی، انسان همچنان فاعل اصلی شکل‌دهی به زندگی و هویت خویش است، اما فرایند خودآفرینی او در تعامل با فناوری‌های هوشمند و در محیطی میانجی‌شده توسط آن‌ها صورت می‌گیرد. در نتیجه، خودآفرینی دیگر صرفاً محصول رابطه فرد با خویشتن و جهان نیست، بلکه در شبکه‌ای از تعامل میان انسان، فناوری و محیط‌های هوشمند شکل می‌گیرد. از این منظر، حفظ عاملیت، تأمل و مسئولیت انسانی در مواجهه با پیشنهادها و میانجی‌گری‌های هوش مصنوعی، شرط اساسی تداوم اصالت زندگی و خودآفرینی انسان در عصر هوش مصنوعی تلقی می‌شود.

کلمات کلیدی: فلسفه زندگی، خودآفرینی، هوش مصنوعی، عاملیت انسانی، فناوری، اصالت زندگی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

حیات نیچه‌ای، پیش‌شرطِ  خودآیینی کانتی: پارادوکس آیشمن

عیسی احمدی

دانش آموخته کارشناسی ارشد حقوق خصوصی دانشگاه تبریز

Jesus.achilles@gmail.com

چکیده:
با توجه به ادعای آیشمن در دادگاه اورشلیم مبنی بر اینکه قاعده اعمال خویش را به‌لحاظ نظری در اخلاق کانتی می‌یافته است، این پرسش بنیادین پدیدار می‌شود که چگونه ممکن است انسانی که خود را مطیع قانونی مطلق می‌داند، به جای خودآیینی اخلاقی، به اطاعت از اراده‌ای سیاسی و بیرونیِ غیرانسانی تن دردهد؟ هانا آرنت در آیشمن در اورشلیم به این مدعای آیشمن می‌پردازد و نشان می‌دهد که فهم او از کانت در نهایت به جای خودآیینی اراده، به پذیرش اراده قانون‌گذار سیاسی فروکاسته شده بود. با این حال، این مسئله پرسش مهم‌تری را پیش می‌نهد: آیا برای تحقق عملی اخلاق کانتی، مرحله‌ای پیشین و پوشیده از توجهات نظری، لازم است؛ مرحله‌ای که در آن خودِ سوژه اخلاقی شکل می‌گیرد؟ این مقاله استدلال می‌کند که صرف قصد زیست اخلاقی، حسن نیت، یا حتی میل به زیستن مطابق قانون، برای تکوین انسان اخلاقیِ خودآیین کافی نیست. فرد باید پیشاپیش از درجه‌ای از استقلال، فردیت، قدرت داوری و نقادی، و توان مقاومت در برابر هنجارهای مسلط برخوردار شده باشد. در غیر این صورت، قانون به جای آنکه محصول قانون‌گذاری عقل عملیِ خودآیین باشد، همچون امری بیرونی جست‌وجو، شناسایی و در نهایت اطاعت خواهد شد. در چنین وضعی، اقتدار سیاسی می‌تواند خود را به‌مثابه تجسم قانون مطلق عرضه کند و نیاز انسان به قانون را از خودآیینی به دگرآیینی منحرف سازد. مقاله در پاسخ به این مسئله، با گذار از کانت به نیچه، از «حیات نیچه‌ای» به‌مثابه شرط مقدماتی و تکوینیِ اخلاق کانتی دفاع می‌کند. نیچه، اگرچه منتقد بنیادین اخلاق کانتی است، در این مقاله نه به‌عنوان جایگزین کانت و نه صرفاً به‌عنوان «فیلسوف آینده»، بلکه به‌مثابه فیلسوفی «پیش از کانت» در سطح تکوین سوژه فهم می‌شود: فیلسوفی که مسئله پیشینیِ «چه کسی قادر است خودآیین بزید؟» را طرح می‌کند. تأکید نیچه بر فردیت، گسست از عرف‌ها و ارزش‌های تحمیل‌شده، خودفرمانی، خودفزونی و مقاومت در برابر هنجارهای مسلط، در این خوانش، نیروی لازم برای زدودن موانع شکل‌گیری سوژه خودآیین را فراهم می‌آورد. از این منظر، نیچه و کانت نه صرفاً دو قطب متعارض، بلکه دو لحظه متفاوت در تکوین انسان اخلاقی‌اند: نیچه امکان گسستن از ارزش‌ها و فرمان‌های تحمیلی و رسیدن به فردیت را فراهم می‌کند؛ کانت، پس از این گسست، امکان پرسش از قانون اخلاقی عام و احترام به انسان به‌مثابه غایت فی‌نفسه را صورت‌بندی می‌کند. بر این اساس، تز اصلی مقاله آن است که حیات نیچه‌ای می‌تواند به‌مثابه پیش‌شرط تکوینیِ خودآیینی کانتی فهم شود: نیچه سوژه را از دگرآیینی رهانیده، و موانع ظهور و بروز خودآیینی را از قوای وی می زداید. آنگاه چنین سوژه طاغی اگر در این مقطع نیز اتراق نکرده و بدان اکتفا نکند، در مرحله پسین با آزادی تمام می تواند به امر مطلق اخلاقی سر نهاده و زندگی در هوای خودآیینی کانتی را بگزیند.
کلیدواژه: دولت تمامیت‌خواه، حیات نیچه‌ای، خودآئینی کانتی، تکوین سوژه اخلاقی، انحراف قصد اخلاقی

 

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

معنای زندگی در افق پسامتافیزیکی؛ پیامدهای اعلان مرگ خدا

اسحق انصاری

دانشجوی کارشناسی ارشدفلسفه‌ی دین-دانشگاه زنجان

isaac.ansari@gmail.com

چکیده

اعلان "مرگ خدا" در اندیشه نیچه، صرفا بیانگر یک چرخش الهیاتی یا نفی یک باور دینی نیست؛ بلکه در اساس، دلالت بر فروپاشی آن افق متافیزیکی دارد که در آن معنا، ارزش و غایت زندگی با ارجاع به بنیادی استعلایی و نهایی تضمین می‌شد. با زوال این مرجع غایی، مسئله پژوهش حاضر آن است که در افق پسامتافیزیکی، مفهوم "معنای زندگی" چه سرنوشتی می‌یابد و آیا می‌توان بدون اتکا به معنایی ازپیش‌تعیین‌شده و بنیادین، همچنان از امکان معناداری حیات انسانی سخن گفت؟ مقاله پیش‌رو با رویکردی تحلیلی، پیامدهای فلسفی این فقدان بنیاد را واکاوی می‌کند و نشان می‌دهد که بحران معنا در وضعیت پست‌مدرن را نمی‌توان صرفا با نیهیلیسم و بی‌معنایی مطلق یکی دانست؛ بلکه این بحران، پیش از هر چیز، دگرگونی در نسبت انسان با بنیاد، حقیقت و خود ساختار معناست.

در این افق، با نقد اندیشه بنیادمحور و تصور حضور کامل و مدلول نهایی، معنای زندگی دیگر همچون حقیقتی عینی، ثابت و ازپیش‌موجود که در انتظار کشف باشد، قابل صورت‌بندی نیست؛ بلکه در گشودگی میان انسان، جهان، دیگری و امکان‌های تاریخی زیستن شکل می‌گیرد و همواره در معرض بازتفسیر و تعویق قرار دارد. از این منظر، فقدان بنیاد متعالی الزاما به فقدان هرگونه معنا نمی‌انجامد، بلکه نسبت میان معنا، حقیقت و سوژه را دستخوش تغییر می‌کند. معنا دیگر حقیقتی بیرونی و مستقل از تجربه انسانی نیست، اما در عین حال به امر دل‌بخواهی و خودبنیاد سوژه نیز فروکاسته نمی‌شود؛ بلکه در فرایندی رابطه‌ای و انضمامی پدیدار می‌شود که در آن انسان، بدون دسترسی به تضمینی نهایی، با جهان و دیگری وارد نسبت می‌شود و در افق همین نسبت‌ها امکان معنا را می‌آزماید. بر این اساس، مقاله استدلال می‌کند که افق پسامتافیزیکی می‌تواند زمینه امکان‌یابی نوعی معنای درون‌ماندگار را فراهم آورد؛ معنایی که نه از طریق ارجاع به یک مدلول استعلایی و نهایی، بلکه از دل خود نسبت‌های زیسته، مسئولیت، انتخاب و گشودگی به امکان‌های وجودی شکل می‌گیرد. در چنین وضعیتی، انسان نه سوژه‌ای خودبنیاد و خالق مطلق معنا، بلکه موجودی درگیر با جهانی فاقد تضمین نهایی است که در شکل‌گیری و استمرار معنا مشارکت می‌کند. ازاین‌رو، مرگ خدا را می‌توان نه پایان پرسش از معنای زندگی، بلکه نقطه‌ای دانست که در آن خود صورت مسئله دگرگون می‌شود؛ مسئله دیگر کشف معنایی نهایی و تضمین‌شده نیست، بلکه امکان زیستن معنادار در غیاب چنین تضمینی است.

واژگان کلیدی: معنای زندگی، مرگ خدا، افق پسامتافیزیکی، متافیزیک حضور، نیهیلیسم، معنای درون‌ماندگار.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

از زندگی حقیقی تا شیوه‌های متکثر زیستن: فارابی، هگل و رورتی

میثم قهوه‌چیان
دانشجوی دکترای  فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی

meisam۱۲۸۵@gmail.com

چکیده

پرسش از «زندگی حقیقی» از پرسش‌های دیرپای فلسفه است، پرسشی که همواره در نسبت میان اندیشیدن و زیستن انسان مطرح شده است. پاسخ این پرسش در سنت‌های مختلف فلسفی شکل‌های متفاوتی به خود گرفته و همین تفاوت‌ها ما را وادار می‌کند بپرسیم فلسفه‌های سنتی، مدرن و پسامدرن هر کدام چه نسبتی با زندگی حقیقی برقرار می‌کنند. این مقاله با تمرکز بر سه متفکر، فارابی، هگل و رورتی، سه صورت‌بندی متمایز از پیوند فلسفه، حقیقت و زندگی را بازسازی می‌کند.

نزد فارابی، زندگی انسانی در پیوندی مستقیم با حقیقت، سعادت و غایت آدمی فهمیده می‌شود. بر همین اساس، تمایزی روشن میان زندگی مطلوب و زندگی‌ای که از غایت حقیقی انسان فاصله گرفته است برقرار می‌شود. زندگی در فارابی  با حقیقت متافیزیکی در پیوند است. هگل دیگر حقیقت را امری ایستا و ازپیش‌داده نمی‌داند، اما پیوند بنیادین حقیقت، عقلانیت و آزادی را حفظ می‌کند و زندگی فردی و اجتماعی را در فرایند تاریخی تحقق آزادی صورت‌بندی می‌کند. زندگی حقیقی در فرایند تاریخ توسط انسان ساخته می‌شود. رورتی در نقطه‌ای متفاوت از این دو، با نقد تصور فلسفه به‌عنوان دسترسی به بنیادی نهایی برای حقیقت، امکان برخورداری فلسفه از معیاری فراتاریخی برای تعیین «زندگی حقیقی» را زیر سؤال می‌برد و محور بحث را از کشف حقیقت نهایی به گفت‌وگو، توجیه و امکان ساختن شیوه‌های گوناگون زیستن منتقل می‌کند.

در امتداد این پرسش اصلی، دو پرسش فرعی نیز پی گرفته می‌شود: نخست اینکه هر یک از این سه فلسفه چه تصویری از زندگی فردی و اجتماعی به دست می‌دهد و دوم اینکه تفاوت و تکثر در هر کدام چه جایگاهی دارد. فرض مقاله این است که در حرکت از فارابی به هگل و سپس به رورتی می‌توان جابه‌جایی‌ای را تشخیص داد: از تصور زندگی مطلوب بر پایه حقیقت و غایت، به صورت‌بندی تاریخی و عقلانی زندگی، و از آن به پذیرش امکان‌های متکثر زیستن. در این مسیر، جایگاه فلسفه در تعیین «زندگی حقیقی» دگرگون می‌شود. مقاله در پایان می‌کوشد پیامدهای این تحول را برای فهم زندگی فردی و اجتماعی امروز و امکان سخن گفتن از زندگی مطلوب در شرایط تکثر روشن کند.

کلیدواژگان: زندگی حقیقی، فارابی، هگل، رورتی، سعادت، آزادی، تکثر زیستن، فلسفه و زندگی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

زندگی به‌مثابۀ شدن: بازسازی مفهوم فلسفی زندگی بر اساس نظریۀ نفس و حرکت جوهری ملاصدرا

ابوالفضل مینایی

دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه و کلام اسلامی، گروه فلسفه و کلام اسلامی، دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران

 abolfazlminaee۳۳@gmail.com

چکیده

مفهوم «زندگی» اگرچه در علوم زیستی با مجموعه‌ای از ویژگی‌های تجربی شناخته می‌شود، در سطح فلسفی همچنان با پرسشی بنیادی مواجه است: زندگی چه نحو خاصی از تحقق وجود است و چه چیزی موجود زنده را از موجود غیرزنده متمایز می‌کند؟ این مقاله با رویکردی تحلیلی ـ بازسازی، در پی آن است که بر اساس مبانی هستی‌شناختی و نفس‌شناختی ملاصدرا، مفهومی فلسفی از زندگی بازسازی کند. مقصود، نسبت دادن یک «فلسفۀ زندگی» به ملاصدرا به معنای تاریخی و متأخر این اصطلاح نیست؛ بلکه مسئله آن است که آیا از پیوند میان اصالت و تشکیک وجود، حرکت جوهری، نظریۀ نفس، جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاء، ادراک، خودآگاهی، فعل و کمال می‌توان تصویری منسجم از زندگی به دست داد. مدعای اصلی مقاله آن است که حرکت جوهری، اگرچه مبنای هستی‌شناختی فهم زندگی به‌مثابۀ شدن است، با زندگی یکی نیست؛ زیرا همۀ موجودات طبیعی در حرکت جوهری‌اند، اما همۀ آنها زنده نیستند. زندگی را باید نحوۀ خاصی از تحقق پویای وجود دانست که در آن ظرفیت‌ها و کمالات متناسب با مرتبۀ وجودی موجود زنده به فعلیت می‌رسند. در انسان، این شدن با بدن‌مندی، ادراک، خودآگاهی، اختیار، فعل و جهت‌گیری به سوی کمال همراه است. بر این اساس، زندگی در بازسازی صدرایی عبارت است از «نحوۀ پویای تحقق وجود موجود زنده در مسیر فعلیت‌یافتن کمالات متناسب با مرتبۀ وجودی او». در پایان، این تلقی با برخی دیدگاه‌های ارسطو، برگسون، دیلتای، هایدگر، مرلوپونتی و ریکور مقایسه می‌شود.

واژگان کلیدی: ملاصدرا، زندگی، شدن، حرکت جوهری، نفس، کمال

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

زبان به مثابه زیست‌جهان: واکاوی پیوندِ تقلیلِ واژگانی و بحرانِ فلسفه‌ی زندگی در ایران معاصر

محمد آقاجان نژاد

فارغ التحصیل کارشناسی ارشد فلسفه ی تطبیقی از دانشگاه تبریز

چکیده:

«فلسفه‌ی زندگی»، به مثابه‌ی مجموعه‌ای از باورها و الگوهای زیستنی که جهت‌گیریِ انسان را در جهان تعیین می‌کند، امروزه با بحرانی بنیادین در جامعه ایران مواجه است. این پژوهش بر آن است که نشان دهد بحران معنا در میان نسل جوان، صرفاً یک پدیده روانی یا اجتماعی نیست، بلکه پیامدِ «تقلیلِ زبانی» است. از منظر فلسفه زبان، زبان نه تنها ابزار توصیف، بلکه سازنده‌ی ساختارِ زیست‌جهانِ ماست. پژوهش حاضر نشان می‌دهد که چگونه جایگزینی کلماتِ عمیق و مسئولیت‌زایی مانند «عشق» با واژگانِ سطحی و ابزاری همچون «کراش»، نه تنها تغییری در دایره واژگان، بلکه تغییری در «فلسفه‌ی زندگیِ» فردی و اجتماعی است. در این گذار از «عمق به سطح»، میل به راحتی‌طلبی و گریز از تکالیفِ وجودی (مانند تعهدِ انسانی)، جایگزینِ معنای عمیقِ زیستن شده است. یافته‌های این پژوهش حاکی از آن است که این رویکردِ زبانی، در واقع نوعی استراتژیِ وجودی برای فرار از رنج‌هایِ اجتناب‌ناپذیرِ یک زندگیِ معنادار است.به عبارت دیگر، این پدیده، پیامد تلاقیِ سه عامل اصلی است: نخست، ترس از مواجهه با تکلف مفاهیم عمیق؛ دوم، میل به کسب آزادی‌های فردی بدون پذیرش مسئولیت‌های ناشی از آن‌ها؛ و سوم، تأثیر فرهنگ راحتی‌طلبی و سرعت طلبی (فرهنگ آنی بودگی) ناشی از تکنولوژی و سرعت افزاینده ی پیشرفت ها بر ساختار زبان.  مقاله در نهایت استدلال می‌کند که بازگشت به «فلسفه‌ی زندگیِ» اصیل و متعالی، مستلزمِ بازیابیِ عمقِ زبانی و پذیرشِ لوازمِ وجودیِ کلمات است؛ چرا که بدونِ واژگانی که بارِ مسئولیت بر دوش دارند، تحققِ یک «زندگیِ زیسته» و معنادار ناممکن خواهد بود.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

اضطراب آینده و بحران معنای زندگی در انسان معاصر: از تجربه روان‌شناختی عدم‌قطعیت تا بحران امکان زیستن

الهام یحیوی

 دانشجوی کارشناسی ارشد روان‌شناسی بالینی، گروه روان‌شناسی، دانشکده علوم تربیتی و روان‌شناسی، دانشگاه تبریز، ایران .رایانامه:Elham_yahyavi۱۴۰۴@ms.tabrizu.ac.ir

چکیده

هدف: این مقاله با هدف تحلیل مفهومی و روان‌شناختی رابطه میان اضطراب آینده، عدم‌تحمل عدم‌قطعیت و معنای زندگی در انسان معاصر تدوین شده است. تمرکز اصلی بر این مسئله است که چگونه مواجهه انسان با آینده نامطمئن و نحوه ارزیابی این عدم‌قطعیت می‌تواند آینده را از زمینه‌ای برای انتخاب و شکل‌گیری مسیر زندگی به منبعی برای تهدید تبدیل کند و در پی آن، تجربه معنا و امکان زیستن معنادار را با چالش مواجه سازد.

روش پژوهش: این پژوهش از نوع مفهومی ـ تحلیلی است و با بهره‌گیری از دیدگاه‌ها و یافته‌های موجود در حوزه‌های روان‌شناسی و فلسفه زندگی، مفاهیم اضطراب آینده، عدم‌تحمل عدم‌قطعیت، معنای زندگی و زمانمندی انسان را در یک چارچوب مفهومی یکپارچه بررسی می‌کند. روابط میان این مفاهیم با رویکردی نظری و تفسیری تحلیل شده و بر تلفیق دیدگاه‌های روان‌شناختی و فلسفی برای تبیین مسئله پژوهش تمرکز دارد.

یافته‌ها: تحلیل مفهومی نشان داد که آینده، به دلیل نامعلوم بودن آن، می‌تواند هم به عنوان زمینه‌ای برای شکل‌گیری مسیرهای مختلف زندگی و هم به عنوان منبعی برای تهدید تجربه شود. هنگامی که عدم‌قطعیت با ارزیابی منفی و عدم‌تحمل آن همراه می‌شود، اضطراب آینده افزایش می‌یابد. این وضعیت می‌تواند با اختلال در سه مؤلفه اساسی معنای زندگی، یعنی انسجام، هدفمندی و احساس اهمیت، همراه شود و توانایی فرد برای تصور آینده‌ای ارزشمند و معنادار را تضعیف کند. در این چارچوب، «بحران امکان زیستن» به وضعیتی مفهومی اشاره دارد که در آن فرد در تصور و ساختن آینده‌ای که زندگی در آن همچنان ارزشمند و معنادار باشد، با دشواری مواجه می‌شود.

نتیجه‌گیری: اضطراب آینده را نمی‌توان صرفاً نگرانی درباره رویدادهای خاص آینده دانست، بلکه باید آن را در پیوند با مواجهه انسان با عدم‌قطعیت بنیادی زندگی نیز درک کرد. زندگی معنادار مستلزم آینده‌ای قابل پیش‌بینی یا تضمین‌شده نیست، بلکه به توانایی حفظ هدف، ارزش و معنا در شرایط عدم‌قطعیت وابسته است. بنابراین، مسئله اساسی نه حذف عدم‌قطعیت، بلکه چگونگی زیستن معنادار در جهانی است که آینده آن هرگز به طور کامل تضمین‌شدنی نیست.

کلیدواژه‌ها:

اصطلاح یک، اصطلاح دو، اصطلاح سه، واژه چهار، واژه پنج.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

بررسی تغییر مسیر فلسفه از حیات‌محوری در اندیشه هراکلیتس به متافیزیکِ بی‌توجهی به زندگی

سیدجوادحسینی ،

دانشجوی دکتری فلسفه تطبیقی دانشگاه علامه طباطبایی

چکیده

هراکلیتسِ اِفسوسی در تاریخ تفکر فلسفی، پیشگامِ فهم هستی در مقام «شدن» (Becoming) و سیلان مدام است؛ متفکری که حقیقت را نه در سکون و ثبات منجمد، بلکه در حرکت ،تغییر ، تنوع و پویایی حیات بازمی‌شناخت. با این حال، سرنوشت اندیشه او در سنت فلسفه غرب با دگرگونی بنیادینِ مفهوم محوری «لوگوس» رقم خورد. هراکلیتس لوگوس را به مثابه قانونِ درون‌ماندگار و هماهنگیِ تنش‌زای اضداد صورت‌بندی کرد؛ آتشی همواره‌زنده که خودِ جریانِ زندگی و نبضِ جهانِ انضمامی را معنا می‌بخشید. اما در ادوار بعدی، متفکران با توسعه معنایی ، انتزاع‌بخشی و بازتعریفِ این مفهوم، لوگوس را از بستر زنده و سیال آن جدا ساختند.

مسئله اصلی این پژوهش، تبیین این گسستِ تاریخی-معرفتی است: با گذر اندیشه از هراکلیتس به افلاطون، سنت رواقی و نهایتاً الهیات فلسفی، مفهوم لوگوس توسعه یافت و از یک «عامل هماهنگ کننده» به یک «عقلِ کلی، استعلایی و ثابت» بدل گشت. این تکوین مفهومی، هرچند منتج به نظام های فلسفی انتزاعی و ذهنی مبدل شد، اما به بهای تغییر مییر فلسفه تمام شد. با توسعه لوگوس به مثابه اصلی ماورای‌طبیعی و مصون از تغیّر، ارزشِ ذاتیِ «حرکت» فروکاسته شد و قلمروِ صیرورت و دگرگونی، مرتبه‌ای فرودست و سایه‌گون از حقیقت انگاشته شد. نتیجه گریزناپذیر چنین تحریفی در قرائت هراکلیتس، شکل‌گیری نوعی «تحقیر زندگی» بود؛ چرا که حیات مادی و زیسته، به علت سرشتِ ناپایدار و پرتنشِ خود، ناقص قلمداد شد و اصالت به ساحتی ایستا و عقلانی در ماورای جهان داده شد.

این مقاله با کاربستِ روشِ توصیفی تطبیقی، نشان می‌دهد که هراکلیتس حرکتی را ستایش می‌کرد که حیات‌بخش و خودْ عینِ کمال بود، نه نقصان. بازخوانیِ انتقادی پاره‌نوشته‌های هراکلیتس آشکار می‌سازد که لوگوسِ اصیل، فراخوانی برای پذیرش تنش‌های زیست‌جهان و یکی‌دانستنِ حقیقت با شورِ زندگی است، نه فرار از آن به سوی انتزاعیات دور از زندگی واقعی. احیای این ساحتِ هراکلیتسی نه تنها امکان بازیابی پیوند میان امر عینی و تجربه زیسته را فراهم می‌آورد، بلکه نقدی بنیان‌افکن بر تمامی الهیات‌ها و دستگاه‌های متافیزیکی است که با تقلیل حرکت به امری نامتعین، زندگی را از معنای درونی و اصیلِ خود تهی ساخته‌اند.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

زندگی اصیل در اندیشه داستایوفسکی: امکان‌ها و دام‌های وجودی

فاطمه میررحیمی

دنشجوی دکترای فلسفه دانشگاه شهید بهشتی

fmirrahimi@yahoo.com

چکیده:

اصالت از مفاهیمی است که بیش از آنکه بتوان آن را به‌صورت ایجابی تعریف کرد، در تجربه زیسته انسان و تمایز میان زندگی اصیل و نااصیل آشکار می‌شود. داستایوفسکی نیز به جای ارائه تعریفی انتزاعی از اصالت، آن را در بستر زندگی شخصیت‌های رمان‌های خود به تصویر می‌کشد و خواننده را با امکان‌ها و موانع زیستن اصیل روبه‌رو می‌سازد. مسئله اصلی این پژوهش آن است که داستایوفسکی چگونه زندگی اصیل را روایت می‌کند و چه عواملی را در تحقق یا شکست آن مؤثر می‌داند. این پژوهش با رویکردی تحلیلی ـ تفسیری و با مطالعه آثار شاخص داستایوفسکی نشان می‌دهد که رمان‌های او صرفاً بازنمایی زندگی نیستند، بلکه عرصه‌ای برای تجربه فلسفی آن به شمار می‌آیند. شخصیت‌ها در موقعیت‌های مرزی، تعارض‌های درونی و گفت‌وگوی مداوم میان صداهای مختلف وجود خود قرار می‌گیرند و از خلال این تجربه‌ها، خواننده نیز با خودآگاهی، تشخیص خودِ ساختگی و امکان خودسازی مواجه می‌شود. بدین‌ترتیب، روایت ادبی در اندیشه داستایوفسکی به ابزاری برای آشکار ساختن حقیقت زندگی انسان تبدیل می‌شود. بررسی آثار او نشان می‌دهد که زندگی اصیل نه حاصل رهایی از همه تعارض‌ها، بلکه نتیجه مواجهه آگاهانه با آنهاست. رهایی تدریجی از خودخواهی، فروتنی، عشق، ایمان، پذیرش مسئولیت و توجه به دیگری، امکان حرکت به سوی زندگی اصیل را فراهم می‌آورد؛ در مقابل، میل به قدرت، خودبرتربینی، توهم اصالت، گریز از مسئولیت و ناتوانی در رویارویی با تعارض‌های درونی، شخصیت‌ها را در دام‌های وجودی گرفتار می‌سازد. ازاین‌رو، اصالت در اندیشه داستایوفسکی وضعیتی ثابت و از پیش حاصل‌شده نیست، بلکه فرایندی پیوسته از خودآگاهی، انتخاب و دگرگونی وجودی است. نتیجه پژوهش آن است که داستایوفسکی مسئله زندگی اصیل را نه در قالب یک نظام فلسفی انتزاعی، بلکه از طریق روایت زندگی انسان‌هایی به اندیشه درمی‌آورد که در کشاکش آزادی و مسئولیت، ایمان و تردید، اصالت و نااصالت قرار دارند. از این منظر، رمان‌های او تنها به تبیین مفهوم اصالت نمی‌پردازند، بلکه امکان تأمل فلسفی در باب زندگی و تجربه زیستن اصیل را نیز برای خواننده فراهم می‌کنند.

کلیدواژه‌ها:

داستایوفسکی؛ زندگی اصیل؛ اصالت؛ دام‌های وجودی؛ خودآگاهی؛ خودسازی

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

از تجربه تا توصیف: تقابل دیدگاه اول شخص و سوم شخص در فهم زندگی انسانی

پردیس بقالی

دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه تبریز

آیا زندگی را باید چنان فهمید که زیسته می‌شود یا چنان که در توصیف می‌آید؟ این پرسش که در نگاه نخست روش‌شناختی می‌نماید، در بنیاد خودش به ساحت هستی‌شناختی راه می‎برد یعنی؛ به نسبتِ از آنِ من بودن یک زندگی و چگونگیِ آن باز می‌گردد. فهم زندگی انسانی از دو موضع معرفتی متمایز قابل طرح است: موضع اول شخص، که زندگی و نحوه زیستن را از درون و به مثابه امری از آنِ من، بررسی می‎کند و موضع سوم شخص، که زندگی را همچون ابژه‎ای در جهان عینی بازنمایی می‎کند. با این حال، این فروکاست طبیعت‌گرایانه که کیفیات پدیداری تجربه و ساختار بالذاتِ اول شخصِ آگاهی را به خصوصیات عینی تقلیل می‎دهد، با ناتوانی از بازنمودن چگونگی زندگی روبه‎رو است. در این میان آنچه از دست می‎رود نه یک امر داده شده بلکه نحوه داده شدن است. در نوشته حاضر ضمن روشن ساختن حدود فهم سوم شخص، نشان خواهیم داد که منظر اول شخص نیز در دو ساحت معرفتی و هستی‎شناختی پدیدار می‎گردد و خلط این دو ساحت هم امکان تقابل اول شخص و سوم شخص را مبهم می‎کند، هم از امکان طرح دقیق مسئله می‎کاهد. نتیجه آن که فهم زندگی را نباید در یکی از دو قطب عینیت گرایی و درون‎نگری محض جای داد؛ بلکه فهم فلسفه زندگی به نوعی در گرو فهمی میانجی است که نه به تقلیل‎گرایی اول شخص تن می‎دهد و نه به ذهن‎گرایی، که به بازنمایی صرف حالات ذهنی بپردازد. تجربه هر چند به نحو مستقیم با اول شخص و حالات ذهنی وی پیوند و ارتباطی درونی دارد به خودی خود، نمی‎تواند معیارهای لازم برای فهم و بیان معنای زندگی را فراهم آورد. همان گونه که توصیف نیز همان سان که در قالب چهارچوب‎های نظری قرار می‎گیرد در معرض فروکاستن وجه انضمامی زندگی به ساختارهای انتزاعی است و بدین ترتیب، آنچه را که باید روشن سازد، می‎پوشاند. تمایز میان تبیین و توصیف در اینجا اهمیتی اساسی دارد. تبیین می‎کوشد پدیده را در چهارچوبی نظری صورت بندی کند، حال آنکه توصیف، در معنای مورد نظر نوشته حاضر، پیوندهایی زبانی را آشکار می‎کند که تجربه و فهم زندگی انسان، تنها در بستر آنها فهمیده می‌شود.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

نگاهی به فلسفه زندگی در خوانش دلوز از اسپینوزا

علیرضا خسروی، دانشجوی دکتری فلسفه و کلام اسلامی، دانشگاه زنجان

a.khosravi@znu.ac.ir

دکتر حسن فتح ­زاده، دانشیار گروه فلسفه دانشگاه زنجان

hfatzade@znu.ac.ir

سؤال از چیستی زندگی و معنای آن کم و بیش محل اهتمام همه فیلسوفان بوده است. این سؤال حجم زیادی از آثار فلسفی را مستقیما یا غیرمستقیم به ­خود تخصیص داده است؛ اما شاید چگونگی طرح این پرسش و متعلقاتش به سبک وسیاقی بوده که آن را به مسئله­ای وارون آن یعنی مرگ، حواله داده است. ژیل دلوز که ضمن تتبعات گسترده­ در فلسفه اسپینوزا به بازخوانی مفاهیم اساسی او و شرح و تفسیر آنها اقدام کرده است، از چرخش فلسفه به­سوی مرگ به­عنوان انحرافی در شناخت موضوع اساسی آن، یعنی زندگی، یاد می­کند. به عقیده دلوز، کل سنت فلسفی غرب به­جای پرداختن به زندگی سراسر توجه خود را مصروف حاشیه­ای چون مرگ داشته است. در عوض، وجه ممیز اسپینوزا این است که با پشت کردن به این میراث کهن صف خود را از دیگر فلاسفه جدا ساخته و فلسفه را در مسیر بایسته­اش به جریان انداخته است. از این نظر اسپینوزا را می­توان به مارکس تشبیه کرد وقتی که مدعی وارونه کردن هگل و تثبیت او در وضعیت طبیعی­اش شد. بر اساس خوانش مذکور، کیفیت­های ترکیب نسبت­ها میان اجسام (حال­مایه­ها) درجات وجودی موجود مدرِک و موقعیت آن را در جهان شدت­ها مقرر می­دارد؛ بنابراین هر فعالیتی که با ­هدف شدت بخشیدن به وجود فرد، به شکل­گیری نسبت­های سازگار بیشتری با جسم او بیانجامد، تلاشی است شایسته و مطلوب؛ تلاشی که آخرالامر باید به بالا رفتن هرچه ممکن سطح توان فرد منتج شود. در مقابل، هر مواجهه­ای که نسبت­های ناسازگار را بیشتر کند، موجود را به گسست و نابودی نزدیک­تر می­نماید. زندگی باید معطوف به جستجوی انسان باشد برای دستیابی به سازگارترین نسبت­ها و رسالت فلسفه همراهی اوست در این جستجو.

واژگان کلیدی: زندگی، توان، حال­مایه، نسبت، دلوز، اسپینوزا.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

کمال‌گرایی و تعلیق زندگی: تحلیلی فلسفی از نسبت خود مطلوب، آینده و تجربه اکنون در زندگی معاصر ایران

سید علی ستاری نژاد

کارشناسی ارشد فلسفه های معاصر ، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فاریسی و زبانهای خارجی ، دانشگاه تبریز ، ایران

seyedalisattari@gmail.com

چکیده

کمال‌گرایی پدیده‌ای چندبعدی است و می‌تواند، افزون بر معیارهای بلند، با نگرانی از اشتباه، خودانتقادی و حساسیت به ارزیابی دیگران همراه باشد. مقالۀ حاضر با روش تحلیل مفهومی، رابطۀ میان کمال‌گرایی، خود مطلوب، خودارزشمندی مشروط و تجربۀ زمان را بررسی می‌کند و مفهوم «تعلیق زندگی» را پیشنهاد می‌دهد. مراد از این مفهوم، وضعیتی است که در آن اکنون عمدتاً به‌مثابۀ مرحلۀ گذار برای رسیدن به آینده‌ای مطلوب تجربه می‌شود و درنتیجه بخشی از ارزش مستقل خود را از دست می‌دهد. این مفهوم به معنای افسردگی، اهمال‌کاری، بی‌معنایی یا انفعال نیست؛ فرد ممکن است در چنین وضعیتی بسیار فعال و هدف‌مند باشد. مقاله با بهره‌گیری از دیدگاه‌های دیلتای دربارۀ تجربه زیسته، برگسون دربارۀ زمان زیسته، نیچه دربارۀ خودآفرینی و زیمل دربارۀ نسبت زندگی و صورت، استدلال می‌کند که مسئلۀ اصلی نه وجود آرمان، بلکه تبدیل آرمان به معیار نهایی ارزشمندی اکنون است. در بخش پایانی، رقابت آموزشی، انتظارات خانوادگی، مقایسۀ اجتماعی، نااطمینانی شغلی و میل به مهاجرت در ایران معاصر به‌عنوان زمینه‌های قابل‌آزمون بررسی می‌شوند. در پایان، «خودآفرینی گشوده» به‌عنوان بدیلی برای کمال‌گرایی نهایی‌ساز پیشنهاد می‌شود.

واژگان کلیدی: کمال‌گرایی؛ تعلیق زندگی؛ خود مطلوب؛ زمان زیسته؛ فلسفۀ زندگی؛ ایران معاصر

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

هنر به‌مثابۀ احیای زندگی فراموش‌شده: از پارادایم هستی و آگاهی به پارادایم زندگی در فلسفۀ معاصر

پوریا فرزانه

دانشجوی فلسفه هنر، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران.

رایانامه: pour.acad@gmail.com

چکیده

این مقاله به بررسی دگرگونی بنیادین پارادایمی در فلسفۀ معاصر، از چارچوب‌های سنتی هستی و آگاهی به‌سوی تأکیدی نوین بر زندگی به‌مثابۀ مقولۀ هستی‌شناختی اولیه می‌پردازد. از طریق تحلیل جریان‌های کلیدی فلسفی از حیات‌گرایی هانری برگسون تا فلسفۀ درون‌ماندگاری ژیل دلوز، و از تن‌مندی پدیدارشناختی تا تفکر پسامتافیزیکی، ما ظهور آنچه را پارادایم زندگی می‌نامیم، دنبال می‌کنیم. محور این بررسی، نقش هنر به‌مثابۀ شیوه‌ای برای دست‌یابی به ابعادی از وجود است که توسط پارادایم‌های مسلط متافیزیک جوهر و آگاهی بازنمودی فراموش یا سرکوب شده‌اند، و احیای آن ابعاد است. ما استدلال می‌کنیم که هنر نه صرفاً به‌مثابۀ تزیین زیبایی‌شناختی، بلکه به‌عنوان نیرویی هستی‌شناختی کار می‌کند که قادر به بازیابی ابعاد پیش‌تأملی، تن‌مند و زمانی تجربۀ زیستۀ انسان است. این مقاله دیدگاه‌هایی از فلسفۀ فرایند، پدیدارشناسی و زیبایی‌شناسی معاصر را درهم می‌آمیزد تا نشان دهد چگونه عمل هنری به‌مثابۀ جایگاهی عمل می‌کند که در آن پارادایم زندگی متجلی می‌شود و حرکتِ مقابلی در برابر انتزاع و ابزاری‌سازیِ مشخصۀ اندیشۀ مدرن ارائه می‌دهد. تحلیل ما آشکار می‌سازد که احیای زندگی فراموش‌شده از طریق هنر، بازگشتی نوستالژیک نیست، بلکه گشایشی زاینده به‌سوی اشکال جدیدی از فهم فلسفی و درگیری وجودی است.

واژگان کلیدی: پارادایم زندگی، حیات‌گرایی، پدیدارشناسی، فلسفۀ هنر، برگسون، دلوز، تن‌مندی، هستی، آگاهی، درون‌ماندگاری

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

« زندگی و تسهیل‌گری آئین‌های نمایشی»

 سیروس مصطفی

دانشجوی دکتری، گروه هنر، فلسفه هنر، واحد تهران مرکزی، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران. رایانامه: s.mostafa.art@iauctb.ac.ir   

چکیده مبسوط

نیازهای مادی و معنوی بشر در طول تاریخ، زمینه‌ساز پیدایش اساطیر و آیین‌هایی با کارکردهای گوناگون بوده است. انسان همواره کوشیده است از طریق برگزاری آیین‌های متنوع، با اساطیر و خدایان و مظاهر طبیعت ارتباط برقرار کند تا نیازهای خود را برآورده سازد و معنایی برای زندگی بیابد. این نیازها پیوندی مستقیم با فصل‌ها، شرایط اقلیمی، بلایای طبیعی و نیازهای فیزیولوژیک دارند و در فرهنگ‌های گوناگون جهان، آیین‌های جذاب و متنوعی را پدید آورده‌اند که در نهایت به شکل‌گیری نوعی فلسفه زندگی منجر شده‌اند.

تبریز، به‌عنوان یکی از شهرهای کهن و مهم منطقه آذربایجان ایران، از دیرباز میزبان آیین‌های متعددی بوده که متناسب با شرایط اقلیمی و فصول سال برگزار می‌شده‌اند. این آیین‌ها اغلب ساختاری نمایشی دارند و اگرچه ممکن است در نگاه نخست متعلق به دوران باستان به نظر برسند، اما ردپای آن‌ها همچنان در رفتارهای اجتماعی و فرهنگ عامه مردم تبریز و آذربایجان قابل مشاهده است. بهار، تابستان، پاییز و زمستان همواره بستر برگزاری آیین‌هایی بوده‌اند که در تار و پود زندگی مردمان این منطقه تنیده شده‌اند و فلسفه زندگی آنان را شکل داده‌اند.

در تمدن‌های کهن، آیین‌های متعددی در طول سال و به بهانه‌های گوناگون برگزار می‌شد. تنوع این آیین‌ها ریشه در نیازهای بشر اولیه دارد که می‌توان آن‌ها را در سه دسته اصلی جای داد:

۱- امرار معاش و رفع نیازهای بیولوژیک

۲-  دفع بلایای طبیعی

۳-  آیین‌های مرتبط با تغییر فصول

این دسته‌بندی‌ها در بسیاری از موارد درهم‌تنیده و تفکیک‌ناپذیرند. نمونه بارز آن، «مراسم تمنای باران» است که در زمان خشکسالی (بلای طبیعی) برگزار می‌شد تا از نابودی مزارع جلوگیری کند و آب شرب و نیازهای زیستی انسان را تأمین نماید؛ این مراسم عمدتاً در فصل تابستان انجام می‌گرفت و بخشی از فلسفه زندگی مردمان آن دوران برای سازگاری با طبیعت به شمار می‌رفت. در میان این سه دسته، آیین‌های مرتبط با تغییر فصول از تنوع بیشتری برخوردارند. این آیین‌ها از نخستین روز فصل بهار، مصادف با عید نوروز و آغاز سال نو، آغاز می‌شوند و تا اواخر زمستان به بهانه‌های مختلف ادامه می‌یابند و در طول زمان به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی و جهان‌بینی مردم تبدیل شده‌اند. مقاله حاضر می‌کوشد ضمن معرفی برخی از آیین‌های کهن مرتبط با فصول مختلف در تبریز و آذربایجان، ردپای این آیین‌ها و باورها را در زندگی روزمره مردم امروز تبریز پیگیری کند و دلایل تداوم این رفتارها و جایگاه آن‌ها در فلسفه زندگی معاصر این منطقه را تبیین نماید.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

 موسیقی و فلسفه زندگی با تأکید بر اندیشه مولوی

مرتضی شجاری

استاد گروه فلسفه، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران.

 رایانامه: mortezashajari@gmail.com

‎‎‌‍  لیلا کشی‌زاده

 نویسنده مسئول، دانش‌آموخته کارشناسی ارشد فلسفه هنر، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران.

رایانامه: keshizadehl@gmail.com


چکیده
فلسفه زندگی به بررسی معنای زیستن، حقیقت وجود انسان و چگونگی دستیابی به زندگی معنادار می‌پردازد. در اندیشه مولوی، موسیقی فراتر از تجربه‌ای حسی و زیبایی‌شناختی، با حقیقت وجود انسان، اشتیاق به مبدأ هستی و سیر معنوی او پیوند دارد. پژوهش حاضر با هدف تبیین نسبت موسیقی و فلسفه زندگی در اندیشه مولوی، با روش توصیفی ـ تحلیلی و با تکیه بر آثار وی، به‌ویژه مثنوی معنوی، انجام شده است. یافته‌ها نشان می‌دهد که نغمه نی نمادی از جدایی انسان از اصل خویش و اشتیاق او به بازگشت به حقیقت است. همچنین، موسیقی و سماع در پیوند با عشق، زمینه‌ای برای رهایی از خودمحوری، عبور از تعلقات نفسانی و دستیابی به خودشناسی فراهم می‌کنند. از منظر مولوی، مفاهیمی چون فراق و وصال، عشق و حرکت از ظاهر به باطن، ابعاد بنیادین زندگی معنادار را آشکار می‌سازند. بر این اساس، زندگی اصیل نه صرفاً در لذت‌های دنیوی، بلکه در خودشناسی، تعالی روح و طلب حقیقت تحقق می‌یابد. بنابراین، موسیقی در اندیشه مولوی نمادی برای تبیین وضعیت وجودی انسان و فهم معنای زندگی است.
واژگان کلیدی: فلسفه زندگی، موسیقی، مولوی، عشق، معنای زندگی، خودشناسی.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

 

زندگی به مثابه «چنگ زدن به جهان» در پدیدارشناسی مرلوپونتی

 

فرانچسکو اوری

دانشجوی دکترا، دانشکده فلسفه، دانشگاه پاپی آنتونیانوم، رم، ایتالیا

uniantC۱۸۲۵۷@antonianum.eu

چکیده

این مقاله به بررسی چگونگی تکامل مفهوم «چنگ زدن به جهان» در فلسفه مرلوپونتی، از اثر او در سال ۱۹۴۵ با عنوان «پدیدارشناسی ادراک» تا اثر پس از مرگش «مرئی و نامرئی» (۱۹۶۴) می‌پردازد. این مقاله، مفهوم ناپایداری از زندگی را آشکار می‌کند که از یک مفهوم ادراکی به یک مفهوم هستی‌شناختی تغییر می‌کند. در آثار اولیه او، این مفهوم به اثربخشی ادراکی بدن زیسته اشاره دارد، در حالی که در هستی‌شناسی متاخر او، به ساختار غیرمالکانه هستی اشاره دارد. پژوهش مرلوپونتی در باب طبیعت، «طبیعت: یادداشت‌های درسی از کالج دو فرانس» (۱۹۵۶-۱۹۶۰)، تغییری در معنای تسلط بر جهان ایجاد کرد. این دیگر به معنای تصرف جهان نیست، بلکه به معنای رها کردن آن، در پرتو برگشت‌پذیری است. این دگردیسی فلسفی، وجود را نه به عنوان یک تسلط ابزاری، بلکه به عنوان یک گشودگی متقابل و دمیدن هستی، بازتصور می‌کند. این امر سوژه‌ی مجسم را به جهان خود و موجودات زنده‌ای که در آن ساکن هستند، پیوند می‌دهد.

این دگرگونی همچنین در پذیرش مفهوم «بر جهان» قابل تشخیص است. این مقاله به بررسی تفاسیر مختلف از این مفهوم، از جمله تسلط حداکثری در روایت هوبرت دریفوس از مقابله‌ی ماهرانه، رویکرد کنشی (گالاگر) و پدیدارشناسی زیست‌محیطی (تودواین و ایوفریدا) می‌پردازد. این مرور کلی، پیکربندی مجدد موازی این مفهوم را نشان می‌دهد که ایده‌ای از زندگی را بیان می‌کند که از پیش الگوی بوم‌شناسی یکپارچه را ترسیم می‌کرد. کلمات کلیدی: مرلوپونتی، تسلط بر جهان، پدیدارشناسی، بوم-پدیدارشناسی، بوم‌شناسی یکپارچه

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

معنای زندگی و تاب‌آوری در مواجهه با پیامدهای روان‌شناختی جنگ: یک مرور نظام‌مند

۱.نازنین ژاله سبزی

دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران.(نویسنده مسئول)

۲. شبنم اسمخانی

 دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران.

چکیده

زمینه و هدف: جنگ و مخاصمات مسلحانه پیامدهای روان‌شناختی گسترده‌ای مانند استرس پس از سانحه، افسردگی و اضطراب به همراه دارند. معنای زندگی و تاب‌آوری به‌عنوان عوامل محافظتی مهم در سازگاری با این بحران‌ها شناخته می‌شوند. پژوهش حاضر با هدف مرور نظام‌مند شواهد تجربی درباره ارتباط معنای زندگی و تاب‌آوری در مواجهه با پیامدهای روان‌شناختی جنگ انجام شد.

روش پژوهش: در این مرور نظام‌مند، پایگاه‌های اطلاعاتی داخلی و خارجی (از سال ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۵ و ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۶) با کلیدواژه‌های مرتبط جست‌وجو شدند. پس از غربالگری و ارزیابی کیفیت، مطالعات تجربی واجد شرایط که در جمعیت‌های متأثر از جنگ انجام شده بودند، وارد تحلیل شدند.

یافته‌ها: نتایج نشان داد که سطوح بالاتر معنای زندگی و تاب‌آوری به‌طور هم‌گرا با نشانه‌های خفیف‌تر استرس پس از سانحه، افسردگی و اضطراب و سطوح بالاتر رشد پس از سانحه همراه است. معنای زندگی به‌عنوان یک مکانیسم میانجی در رابطه با سلامت روان عمل می‌کند. شواهد همچنین از هم‌زیستی رنج و رشد و نقش محوری بافت فرهنگی (مانند معنویت و خانواده در بافت ایرانی) حکایت دارند.

نتیجه‌گیری: معنای زندگی و تاب‌آوری فرایندهایی پویا، رابطه‌محور و زمینه‌مند هستند که از طریق مداخلات مناسب قابل تقویت‌اند. طراحی مداخلات بومی، فرهنگ‌حساس و چندسطحی و انجام پژوهش‌های طولی و کارآزمایی‌های تصادفی‌شده برای پیشبرد این حوزه ضروری است.

واژگان کلیدی: معنای زندگی، تاب‌آوری، جنگ، استرس پس از سانحه، رشد پس از سانحه، مرور نظام‌مند

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

جایگاه معنا و هدفمندی در زندگی انسان از دیدگاه روان‌شناسی مثبت‌گرا

فرشته زارعیان

 دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی، گروه روانشناسی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران

f.zareiyan@znu.ac.ir

مجید یوسفی افراشته

 دانشیار گروه روانشناسی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران yousefi@znu.ac.ir

نگین نعمتی

 دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی، گروه روانشناسی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایرانneginnemati@yahoo.com

چکیده

معنا و هدفمندی در زندگی از جمله مؤلفه‌های اساسی در تجربه زندگی مطلوب و دستیابی به بهزیستی روان‌شناختی محسوب می‌شوند. روان‌شناسی مثبت‌گرا با تأکید بر توانمندی‌های فردی، ظرفیت‌های رشد و عوامل مؤثر بر شکوفایی انسان، به بررسی نقش معنا و هدف در ارتقای کیفیت زندگی می‌پردازد. هدف پژوهش حاضر، بررسی جایگاه معنا و هدفمندی در زندگی انسان از دیدگاه روان‌شناسی مثبت‌گرا و تبیین ارتباط آن‌ها با رضایت از زندگی، بهزیستی روان‌شناختی و تاب‌آوری است. این پژوهش با رویکرد مروری و با تمرکز بر مبانی نظری و شواهد پژوهشی مرتبط با معنای زندگی و هدفمندی انجام خواهد شد. در این راستا، مطالعات پیشین مرتبط با نقش معنا در زندگی، اهداف ارزشمند، سلامت روان و سازگاری با دشواری‌های زندگی بررسی و تحلیل خواهند شد. انتظار می‌رود مرور این مطالعات، ارتباط تجربه معناداری زندگی و برخورداری از اهداف ارزشمند را با ابعاد مختلف بهزیستی روان‌شناختی روشن سازد. همچنین، تمایز میان جست‌وجوی معنا و حضور معنا می‌تواند به درک دقیق‌تر فرایند معناجویی و نقش آن در تجربه زندگی معنادار کمک کند. از منظر روان‌شناسی مثبت‌گرا، برخورداری از اهداف روشن و هماهنگ با ارزش‌های فردی می‌تواند در جهت‌دهی به رفتارها، افزایش انگیزه و مواجهه سازگارانه با چالش‌های زندگی اهمیت داشته باشد. در مجموع، بررسی جایگاه معنا و هدفمندی می‌تواند به شناخت بهتر عوامل مرتبط با شکوفایی انسان کمک کند و زمینه نظری مناسبی برای توسعه رویکردهای روان‌شناختی با هدف ارتقای بهزیستی، تقویت تاب‌آوری و بهبود کیفیت زندگی فراهم آورد.

کلیدواژه‌ها: بهزیستی روان‌شناختی، تاب‌آوری، روان‌شناسی مثبت‌گرا، رضایت از زندگی، معنای زندگی.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

پوچی وجودی و سلامت روان در انسان معاصر: مروری بر دیدگاه‌های روان‌شناختی و اگزیستانسیالیستی

 فرشته زارعیان

 دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی تربیتی، گروه روانشناسی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران

f.zareiyan@znu.ac.ir

مجید یوسفی افراشته

 دانشیار گروه روانشناسی، دانشکده علوم انسانی، دانشگاه زنجان، زنجان، ایران yousefi@znu.ac.ir

چکیده

پژوهش حاضر با هدف بررسی پوچی وجودی و تبیین ارتباط آن با سلامت روان انسان معاصر بر اساس دیدگاه‌های روان‌شناختی و اگزیستانسیالیستی انجام شد. این پژوهش از نوع مروری با رویکرد توصیفی ـ تحلیلی است. به‌منظور گردآوری اطلاعات، منابع نظری و پژوهش‌های مرتبط با پوچی وجودی، خلأ وجودی، معنای زندگی و سلامت روان در پایگاه‌های علمی گوگل اسکالر (Google Scholar)، پاب‌مد (PubMed)، ساینس‌دایرکت (ScienceDirect)، پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی (SID) و مگیران بررسی شدند. در انتخاب منابع، بر پژوهش‌های تجربی منتشرشده از سال ۲۰۲۰ به بعد تأکید شد و برای تبیین مبانی نظری موضوع، از آثار کلاسیک و منابع نظری پیشین نیز استفاده شد. یافته‌های حاصل از بررسی منابع نشان داد که حضور معنا و هدفمندی در زندگی با بهزیستی روان‌شناختی بیشتر و سطوح پایین‌تر پریشانی روان‌شناختی، افسردگی و اضطراب ارتباط دارد. همچنین، برخی پژوهش‌هایی که به‌طور مستقیم خلأ وجودی را بررسی کرده‌اند، ارتباط آن را با پریشانی روان‌شناختی و تنهایی گزارش کرده‌اند. نتایج مطالعات داخلی نیز نشان می‌دهد که معنای زندگی با بهزیستی روان‌شناختی، بهزیستی ذهنی و وضعیت روان‌شناختی افراد ارتباط دارد و بررسی این مفهوم می‌تواند به شناخت بهتر عوامل مرتبط با سلامت روان کمک کند. بااین‌حال، بخش قابل توجهی از پژوهش‌های داخلی بر معنای زندگی و پیامدهای روان‌شناختی متمرکز بوده‌اند و شواهد مستقیم درباره پوچی وجودی محدودتر است. در مجموع، پوچی وجودی مفهومی مرتبط با سلامت روان است که بررسی آن مستلزم توجه به معنای زندگی، هدفمندی و شرایط روان‌شناختی فرد است. تلفیق دیدگاه‌های اگزیستانسیالیستی با یافته‌های روان‌شناختی می‌تواند به درک جامع‌تر این تجربه کمک کند. ازاین‌رو، انجام پژوهش‌های تجربی بیشتر درباره پوچی وجودی و بررسی ارتباط مستقیم آن با شاخص‌های سلامت روان در جامعه ایران ضروری به نظر می‌رسد.

کلیدواژه‌ها: اگزیستانسیالیسم، بهزیستی روان‌شناختی، پوچی وجودی، سلامت روان، معنای زندگی.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

فلسفه‌ی زیستن در جامعه‌ی شتاب‌زده: آیا انسان معاصر فرصت زیستن دارد؟ تأملی در نسبت غفلت، حضور و آرامش درونی در اندیشه‌ی مولانا

یسنا داداش پور

کارشناسی ارشد فلسفه دانشگاه تبریز

چکیده

شتاب فزاینده‌ی زندگی معاصر، در کنار گسترش امکانات ارتباطی و افزایش سرعت انجام فعالیت‌های روزمره، مسئله‌ای بنیادین را پیش روی انسان قرار داده است. آیا برخورداری از زمان و امکانات بیشتر، لزوماً به معنای برخورداری از فرصت زیستن است؟ در شرایطی که بخش عمده‌ای از زندگی انسان معاصر درگیر ضرورت‌های بیرونی، انباشت مسئولیت‌ها و تعقیب خواسته‌های پی‌درپی است، تمایز میان صرفِ گذراندن زندگی و تجربه‌ی آگاهانه و معنادار آن اهمیتی دوچندان می‌یابد. پژوهش حاضر با هدف بررسی فلسفی این مسئله، می‌کوشد ظرفیت‌های اندیشه‌ی مولانا را برای فهم نسبت میان شتاب زندگی، غفلت از خویشتن، حضور و آرامش درونی واکاوی کند. پرسش اصلی پژوهش آن است که چگونه می‌توان با تأمل در مفاهیم بنیادین اندیشه‌ی مولانا، وضعیت انسان معاصر را در مواجهه با شتاب زندگی و دشواری تجربه‌ی زیستن معنادار تحلیل کرد. این پژوهش با رویکردی کیفی و به روش توصیفی ـ تحلیلی، بر مطالعه‌ی متون مولانا و تفسیر مفاهیم مرتبط با غفلت، خودآگاهی، حضور و آرامش استوار است. در این چارچوب، غفلت نه صرفاً به‌منزله‌ی ناآگاهی، بلکه به‌مثابه وضعیتی وجودی بررسی می‌شود که در آن، اشتغال مستمر به امور بیرونی می‌تواند امکان توجه به خویشتن و تجربه‌ی عمیق زندگی را محدود سازد. در مقابل، مفهوم حضور زمینه‌ای برای تأمل در کیفیت رابطه‌ی انسان با خویشتن، لحظه‌ی زیسته و جهان پیرامون فراهم می‌آورد. بر این اساس، آرامش درونی نه به معنای حذف کامل بی‌قراری‌ها و دشواری‌های زندگی، بلکه به‌منزله‌ی امکانی برای دگرگونی نحوه‌ی مواجهه‌ی انسان با آن‌ها بررسی می‌شود. پژوهش حاضر بر آن استدلال استوار است که مسئله‌ی زیستن در جهان شتاب‌زده را نمی‌توان صرفاً به کمبود زمان فروکاست؛ کیفیت حضور انسان در زندگی نیز در این مسئله نقشی اساسی دارد. بااین‌حال، بهره‌گیری از اندیشه‌ی مولانا مستلزم توجه به تفاوت میان افق عرفانی او و شرایط ساختاری جامعه‌ی معاصر است. ازاین‌رو، این پژوهش می‌کوشد ضمن پرهیز از تعمیم مستقیم مفاهیم عرفانی به مسائل اجتماعی جدید، امکان گفت‌وگویی انتقادی میان اندیشه‌ی مولانا و مسئله‌ی فلسفه‌ی زیستن در جهان معاصر را فراهم آورد.

واژگان کلیدی: فلسفه‌ی زیستن، جامعه‌ی شتاب‌زده، انسان معاصر، مولانا، غفلت، حضور، آرامش درونی.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

مواجهه با دغدغه‌های وجودی و بازسازی هویت در دورانِ گذارِ نوجوانی: تحلیلی بر فلسفۀ زندگی، معنایابی و سلامت وجودی

جمال الدین کاظمی گلوردی

 کارشناسی ارشد روانشناسی عمومی، رواندرمانگر و پژوهشگر وجودی، مشهد، ایران

رایانامه :  j.kazemi.g@chmail.ir

هدف: دوران نوجوانی به دلیل جهش‌های شناختی و ظهور آگاهی انتزاعی، نخستین ساحت مواجهۀ اصیل و بی‌واسطۀ سوژه با پرسش‌های بنیادین «وجود» (مرگ، آزادی، تنهایی وجودی و پوچی) است. این مواجهه، نه یک اختلال یا آسیب، بلکه تکلیفی پدیدارشناختی و گذاری ضروری در فرآیند خودآفرینی و تشخص‌یافتگی انسان محسوب می‌شود.

روش پژوهش: مقالۀ حاضر با رویکردی تحلیلی-پدیدارشناختی و با اتکا بر مبانی فلسفۀ وجودی (به‌ویژه اندیشه‌های فرانکل و یالوم) و بازخوانش آن در روان‌درمانی اگزیستانسیال، به بررسی این مسئله می‌پردازد که چگونه سوژۀ نوجوان در زیست‌جهان خود با دغدغه‌های وجودی روبرو می‌شود، فرآیند معنایابی چه نقشی در ساخت هویت اصیل ایفا می‌کند، و بحران معنا چگونه «سلامت وجودی» او را به مخاطره می‌اندازد.

یافته‌ها: تحلیل‌های نظری نشان می‌دهد که تجربۀ فناپذیری، بار سنگین مسئولیت ناشی از آزادی و اضطراب تنهایی، نوجوان را به سمت کاوش اضطراری برای «معنای زندگی» سوق می‌دهد. در این چارچوب، معنایابی هستۀ سختِ شکل‌گیری هویت را می‌سازد و با ایجاد انسجام روایتی و جهت‌مندی، امکان گذار از زندگی نااصیل به هویتی یکپارچه را فراهم می‌آورد. در مقابل، ناکامی در این مواجهه و فروپاشی نظام معنایی، فرد را دچار «خلاء وجودی» کرده که در ساحت بالینی به صورت افسردگی، اضطراب و ناامیدی بروز می‌یابد.

نتیجه‌گیری: در نهایت، این مقاله نتیجه می‌گیرد که روان‌درمانی اگزیستانسیال و مواجهۀ معنامحور با نوجوان، در واقع نوعی به کار بستن فلسفه در زندگی است. درک کاوش‌های وجودی نوجوانان نه فقط یک مداخلۀ روان‌شناختی، بلکه زمینه‌سازی برای دستیابی به زیستی اصیل، پربار و معنادار در عصر بحران‌های معناست.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

استعاره و بیان استعاری؛ راهبردی برای مواجهه با بحران معنای زندگی (جستاری میان‌رشته‌ای)

طاها دولت‌آبادی

 دانشجوی دکتری فلسفة تعلیم و تربیت، دانشگاه شهید بهشتی، تهران، ایران.

 ایمیل: t.dolatabadi@ut.ac.ir

چکیده

«معنای زندگی» از بنیادین‌ترین پرسش‌های انسان است و بی‌اعتنایی به آن می‌تواند سرگردانی، پوچی و احساس خسران را در پی داشته باشد. در روزگار ما، با پیامدهای مدرنیته و شتاب فناوری، بحران معنا بیش از گذشته نمایان شده است. با این حال، اندیشیدن و گفتگو دربارة معنای زندگی، به سبب انتزاعی و چندوجهی بودن آن، دشوار است و اغلب ابهام به بار می‌آورد. پژوهش نظری حاضر با روش تحلیلی و جستار تأملی، می‌کوشد نشان دهد استعاره و بیان استعاری چگونه به درک معنای زندگی کمک می‌کند و از این رو می‌تواند راهبردی برای رویارویی با بحران معنای زندگی باشد. یافته‌ها نشان می‌دهد معنای زندگی مفهومی گسترده است و دارای مسائل متعدد از جمله هدفمندی/بی‌هدفی، عینی/ذهنی، کشف معنا/جعل معنا و غیره است. بر پایة نظریة استعارة مفهومی لیکاف و جانسون، استعاره صرفاً آرایه‌ای ادبی نیست، بلکه سازوکاری شناختی است که با نگاشت تجربه‌های ملموس بر مفاهیم انتزاعی، فهم و بازتوصیف زندگی و معنای آن را میسر می‌سازد. استعاره‌هایی چون «زندگی، سفر است» یا «زندگی، بازی است» چارچوب‌هایی فراهم می‌کنند که فرد را به تأمل و تفسیر شخصی فرا می‌خوانند. شایسته است در آموزش، مشاوره و گفتگوهای روزمره از این ظرفیت بهره گرفته شود.

واژه‌های کلیدی: استعاره، بیان استعاری، معنای زندگی، بحران معنا

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

اضطراب به‌مثابه گسست: امکان سوژگی در کی‌یرکگور و لکان

امیرحسین متقی

 کارشناسی ارشد، گروه فلسفه، دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی، دانشگاه تبریز، تبریز، ایران.

رایانامه: amirhossein۳۴۵mottaghi@gmail.com

چکیده

این پژوهش با هدف بررسی نسبت اضطراب و شکل‌گیری سوژگی، به مقایسه دیدگاه‌های سورن کی‌یرکگور و ژاک لاکان می‌پردازد. پرسش اصلی پژوهش این است که سوژه چگونه بدون برخورداری از بنیادی ثابت و ازپیش‌موجود شکل می‌گیرد و اضطراب چه نقشی در این فرایند دارد. پژوهش با بهره‌گیری از روش تحلیل مفهومی و مقایسه‌ای و با تکیه بر کتاب مفهوم اضطراب کی‌یرکگور و سمینار دهم لاکان انجام شده است. یافته‌ها نشان می‌دهد که کی‌یرکگور اضطراب را در پیوند با مواجهه آزادی و امکان تبیین می‌کند؛ مواجهه‌ای که فرد را در برابر انتخاب، جهش کیفی و مسئله خودشدن قرار می‌دهد. در مقابل، لاکان اضطراب را در نسبت با ساختار میل، فقدانِ فقدان و ابژه کوچک a تحلیل می‌کند و شکل‌گیری سوژه را وابسته به دیگری و ورود به نظم نمادین می‌داند. مقایسه این دو دیدگاه نشان می‌دهد که اضطراب در هر دو رویکرد با گسستی در بنیان سوژگی ارتباط دارد، اما معنای این گسست و امکان مواجهه با آن متفاوت است. کی‌یرکگور این مواجهه را در افق ایمان و تحقق خود بررسی می‌کند، درحالی‌که در نظریه لاکان، شکاف سوژه و گردش میل پیرامون ابژه کوچک a به بستاری نهایی نمی‌انجامد. در نتیجه، اگرچه هر دو متفکر اضطراب را مفهومی اساسی برای فهم سوژگی می‌دانند، تفاوت آن‌ها در فهم آزادی، فقدان و امکان حل‌وفصل گسست، حدود و اعتبار مقایسه میان دو رویکرد را مشخص می‌کند.

کلیدواژه‌ها:

اضطراب؛ سوژگی؛ کی‌یرکگور؛ لاکان؛ آزادی؛ فقدان؛ ابژه کوچک a.

https://literature.tabrizu.ac.ir/images/literature/fa/page/editor/2026/1789886895-6aaf81af01d77-image-sep-20-2026-10-07-42-am.png

آخرین ویرایش ۱۲ آبان ۱۴۰۵